شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ ژوئیه 2008 هستید.

دوران انترنی , وبلاگ من با آن نوشته های پر شور درباره مریض و بیمارستان خواننده های خودش را داشت…از برکت آن نوشته ها دوستان زیادی پیدا کردم گرچه هنوز هم نمیدانم آن نوشته های پر از اصطلاحات پزشکی چطور انقدر خواننده پیدا کرد…وبلاگ وردپرسی ام اما یک خاصیتش این بود که میخواست مثل نوشته های پرشین بلاگی نباشد…شاید چون آن دوران گذشته بود با همه جذابیت هایش و من افتاده بودم در یک سیکل تکرار خودم…باید تغییر میکردم …تغییر کردم , شال و کلاه کردم و آمدم اینجا…چند ماه گذشته بجز فرار از آن تکرار و آن میل همیشگی به شکستن و دوباره شروع کردن  , حال و هوای خودم هم تغییر کرد…آرام تر و غمگین تر شدم… دوستان مجازی جدید هم کمتر و کمتر شدند…این بازی پذیرفته شده زندگیست …حالا وقتی تک و توک میل هایی به دستم میرسد از خواننده های قدیمی آن نوشته ها که شور و شوق آن سالها را با خود دارند و هنوز سر میزنند , میخوانند , با بالا و پایین شدن های من میسازند و این وبلاگ جدید را هم دوست دارند خوش خوشانم میشود…انگار آینه ای شده اینجا از خودم…هر چند تو دارتر , تلخ تر و غرغرو تر شده ام این روزها اما هنوز هم آن آدم کله خر یک دنده ی پر از شور زندگی باقی مانده ام…و باقی میمانم تا وقتی اینجا هنوز دوستانی نادیده و مهربان دارد…

*با اینکه نوجوانی ام همه با شعرهای فروغ گذشت و هیچ وقت سهراب آن جاذبه و کشش را برایم نداشت اما , این یک خط شعر سهراب برایم با همه شعر های آن روزها فرق میکرد…داستانش اینطوربود که یک روز از آن روزهای غمگین 15 سالگی ویولون بدست خیابان منتهی به خانه را طی میکردم…استاد سخت گیر کلی آن طبع کمال گرای من را قلقلک داده بود تا به زعم خودش ویولونیستی بی نظیر را به راه راست هدایت کند…آن بعد از ظهر غمگین و عصبانی , این شعر دوید بین همه فکر های منفی ذهنم و حالم را سر جایش آورد…بعد از آن این شعر قسمتی شد از دکور اتاق آن سالهای من…با خط خودم نوشتم روی یک کاغذ آ-4 و چسباندمش بالای آینه روبری تختخوابم…تا هر صبح نگاهش کنم و لبخند بنشیند روی لبهایم…هنوز هم بین خرت و پرت هایم آن یک خط شعر پیدا میشود…آن یک خط شعر طلایی…

بعد تحریر: بعضی دوستان وبلاگی نادیده من انقدر دوست داشتنی و نازنین هستند که وسط امتحان پره انترنی و هزار کار و گرفتاری خودشان را موظف کنند تا ایمیل بزنند و نظر لطفشان را بگویند…ممنون خانوم دکتر کوچولوی دوست داشتنی من:*…باور کنی یا نه خیلی از این طب نوشته ها را هنوز برای تو ( خودِ خودت ) مینویسم:)

دیشب حقیقت مثل آواری به سرم فرود آمد… دیدم که چطور از زندگی خالی شده ام و انکارش میکنم…بین اشک هایم و باران کلمات تو خودم را کامل و تمام دیدم…و دلم برای خودم سوخت…برای مهربانی تمام نشدنی ام …عهدی بستم با خودم که دیگرعزیزترین کس زندگیم باشم…نگهبان کودک درونم تا نوازشش کنم دوستش بدارم و در آغوشم محافظتش کنم …

خب خیلی طبیعی است که وقتی این کارگردان ۳۵  ساله کن گرفته را میبینم با آن فیلم خوبش که بعد مدتها حالم را سر جایش آورده , به آینده سینمای فنا شده آلمان امیدوار بشوم و دلم بخواهد فیلمهای قبلی و بعدیش را هم دنبال کنم…مخصوصا که از نوع نگاهش معلوم است که خوب به دو فرهنگ آلمان و ترک آشناست و طبعا باید زاده آلمانستان خودمان باشد…خب حالا با این اوصاف خیلی عجیب است که دلم بخواهد اینجا از این فاتح آکین خان خوش تیپ عکسی بگذارم آنهم فقط و فقط برای ثبت در تاریخ هنر بشریت؟…و عجیب تر است که بگویم وقتی این جوانان خوش قد و قامت را میبینم که مثل بلبل آلمانی حرف میزنند دلم هوای زبان آلمانی فراموش شده ام را میکند؟

روزهایی هست که بشدت خرافاتی میشوم…انگار همه پدیده ها دست به دست هم میدهند تا اتفاقی خوشایند برایت بیفتد یا جلوی اتفاقی ناخوشایند گرفته شود…

آن روز بی مقدمه شروع کرد به تعریف کردن…کتاب شعرش را که ورق میزد با هیجانی که هنوز در چشمانش موج میزد از یکی از شب های کشیکش گفت…سال اول رزیدنتی که مردانگی کرده بود و رزیدنت سال یک داخلی را کاور کرده بود تا شام بخورد و برگردد…زنگ زده بودند از بخش که مریضی برای ویزیت کردن دارد…میگفت با مردی 70 ساله مواجه شدم که مدام راه میرفت و با خودش حرف میزد…نزدیکش شدم من را دید و ندید انگار…حرف میزد ولی حرف هایش مفهوم نبود…انگار از چیزی یا کسی ترسیده باشد..مدام راه میرفت و این پا و آن پا میشد…پرس و جو کرده بود از پرستار ها و آنها هم که همه با سابقه رزیدنت سال یک را تحویل نگرفته بودند…میگفت ترسیده بودم نمیفهمیدم مشکل از کجاست…مریض بیشتر مورد روانپزشکی به نظر میامد تا داخلی…زنگ زده بود به رزیدنت داخلی و او از پشت تلفن تشخیص را گذاشته بود و درمان کرده بود…پرسیدم تشخیص چی بود؟…مریض دیابتی بوده و دچار هایپوگلایسمی شده بود…قندش پایین افتاده بود و هوشیاریش مختل شده بود…تمام مراحل رفتن و ویزیت مریض را در ذهنم تصویر کرده بودم…انقدر که قیافه آن مرد 70 ساله خوب پیش چشمم مجسم شده بود…

شاید یک هفته هم نگذشته بود از این ماجرا که ساعت حدود یک صب اورژانس خالی از مریض و من و یکی از پرستار ها خوشحال و در حال زدن به تخته و گوش شیطان کر گفتن با مریضی مواجه شدیم که روی برانکارد آوردنش…یک زن 60 و خورده ای ساله…برانکارد یکی از نشانه های مریض بدحال است…و تا به چشممان میخورد میپریدیم ببینیم مریض نفس میکشد نبض دارد یا نه…این مریض از در که وارد شد هیچ حرکتی نمیکرد…سریع سراغ نبضش رفتم و تا دستش را گرفتم چشمهایش را باز کرد…نگاه تندی به من کرد انگار میخواستم چیزی بدزدم دستش را کشید و جیغی زد…روی تخت که دراز کشید با خیل همراه هایی که دو رو برش بود مواجه شدم…همه را بیرون کردم جز یکی دو نفر که درجریان قضیه بودند..پسرش گفت…از اعصابشه برادرش تازه فوت شده امروز سومش بوده زیاد گریه کرده…دویدم وسط حرفش دقیقا از کی اینجور شده؟ دخترش گفت: از ساعت 8 شب…و کی مراسم ختم برادرش بود؟ صبح تا ظهر…انگار چیزی در درونم میخواست به من بقبولاند که مریض همه مشکلش از اعصابش است توی دلم وسوسه شده بودم که پرومتازینی بنویسم و خودم را خلاص کنم…اما مریض 60 و خورده ای ساله بود و در چنین سنی آخرین تشخیص میتوانست Conversional disorder باشد…دوباره گفتم: کی پیشش بوده؟ دخترش گفت من…کامل بگین چه اتفاقی افتاد…خوابیده بود یه دفعه عرق کرد و بیدار شد…دیگه هیچ کس رو نمیشناخت…گفتم : سابقه هیچ بیماری زمینه ای نداره؟ گفتند نه؟ فشارش خوب بود و نبضش هم…تنفسش هم آرام بود و یکنواخت…چند تا تشخیص بیشتر نداشتم…یا سکته مغزی یا سکته قلبی و یا…همینطور که فکر میکردم دوباره پرسیدم هیچ بیماری ای نداره و گفتند نه…معاینات عصبی چیزی به نفع CVA نداشت…مریض همچنان هر از گاهی جیغ کوتاهی میکشید و به نقطه ای در دوردست ها خیره میشد…انگار چیزی ماورا طبیعی را میبیند که ما نمیبینیم…نوار قلبی را که میگرفتند باز پرسیدم یعنی فشار خون ,چربی خون ,سابقه ناراحتی قلبی , سکته مغزی , قند خون نداره؟…گفتند نه و چند دقیقه بعد یکی از آن میان انگار کشف مهمی کرده باشد گفت…فهمیدم چشه قندش بالاست آخه مرض قند داره…این جمله را که شنیدم در ذهنم قیافه آن مرد 70 ساله مجسم شد لبخند رضایتی صورتم را پر کرد…پس قندش افتاده خانوم…قرص میخوره یا انسولین…قرص و سر شب قرص هاش رو خورد…خورد ولی …گفتم ولی شام نخورد…گفتن بله…دکستروز 50 درصد را که زدیم در کسری از ثانیه مریض بلند شد و نشست و شروع کرد به گپ زدن…انگار نه انگار که اتفاقی افتاده…خوشحال شدم که نصف شبی متخصص داخلی را بیدار نکرده بودم…هیپوگلیسمی به صورت اختلال سطح هوشیاری ندیده بودم هر چه دیده بودم مریض در حال کما بود…از آن به بعد هر چه مریض confused و یا دچار اختلال هوشیاری به اورژانس آمد کوکتل کما را برایش میزدم بدون اینکه کاری به شرح حال همراه ها داشته باشم…آن شب وقتی مریض روبراه شد همچنان در شوک خاطره بی مقدمه ای بودم که هفته پیش برایم تعریف کرده بود…

هیچ چیز این دنیا ارزش حرام شدن مزه مزه کردن لحظه ها را ندارد…

Blog Stats

  • 121,846 hits
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.