صبح یک روزگیم با زنگ ساعت بیدار میشوم…موبایل رو که روشن میکنم پس زمینه تصویر نوشته تولدت مبارک :دی… کار خواهر گرامی است…بدو میروم آرایشگاه…طیق عادتی قدیمی برای ریختن چتری ها توی صورتم…دو ساعتی معطلی و کفرم در آمده …غرغری میکنم و به هر مصیبتی هست خودم را زورچپان میکنم…آرایشگر محترمی که خیلی هم احساساتی نیست غر میزند که چقدر عجله داری بین وقت آمده ای و عجله هم داری…غر میزنم که روز تولدم است و هزار و یک کار و بدو بدو…سر به سرم میگذارد و عملا تولدم را تحویل نمیگیرد…موقع حساب کردن اما اولین سورپریز اتفاق میافتد…خانوم…گفتن لازم نیست پولی بدین کادوی تولدتونه:)…خلقم باز میشود…لبخند همیشگی بر میگردد رو بوسی میکنیم و تشکر میکنم…آدم ها باز هم ته دلشان را نشانم میدهند…
دوست گ و گ از یک هفته پیش زنبیل گذاشته…روز تولدت دو تایی باید بریم شام بیرون…طبق معمول جوابم مثبت است…برنامه ای ندارم…دلیل اینهمه اصرار را اما نمیفهمم و خیلی هم مهم نیست میگذارم به حساب کارهای اعجاب انگیز دوست گ و گ…خنگی که شاخ و دم ندارد…روز تولدم اما اصرار میکنم که خواهر بینوا را هم در این شام دونفره جایش دهیم…غرغری میکند و با منت قبول میکند….موبایل را میگیرم دوست گ و گ و خواهر گرامی و بعد بابا جانم با هم سر آدرس حرف میزنند…چیز عجیبی به نظرم نمیرسد…
درکه و رستورانی که دوست گ و گ من را با خودش میبرد…میگویم دربند که بهتر بود و جواب اینست که دربند راه دستم نبود…جواب عجیبی بود آیا؟:)))…دنبال میز دو نفره میگردیم…خانمی که پشت دخل نشسته تا من و دوست گ و گ را میبیند به پهنای صورتش لبخند میزند…راهنماییمان میکند…به دوست گ و گ میگویم : این خانوم به چی خندید؟ …خندید مگه؟ …آره مگه ندیدی؟ …نه…حالا مهم هم نیست مردم مریضن بیخود میخندن! …لازم به توضیح است که من باز هم در هپروط ماندم؟:دی
دنبال میز دو نفره میگردیم…با خودم فکر میکنم کاش زیر بار این شام دو نفره نرفته بودم و چند تایی دوست و آشنا دورمان جمع کرده بودیم…یکی از پشت سر صدا میزند سورنا…وای یکی از دوستان جنگل ابرست…بار دومیست که دیده امش…با شوق به دوست گ و گ معرفیش میکنم و با صداقت بلاهت آمیزی اشتیاق و تعجبم را بیان میکنم و اینکه عجب دنیای کوچکی است:)) …میرویم سمت جایی که این خانوم با پسر عمه هایش!!! نشسته…چند بچه قد و نیم قد دبستانی نشسته اند روی تختی تا بپرسم این پسر عمه ها را از کجا آورده ای خواهر گرامی پیدایش میشود…من همچنان ابلهم…به خواهر گرامی ر را معرفی میکنم که میبینم از پشت سرش ۷-۸-۱۰ نفری آدم بی ربط و بار بط به طرفم می آیند…صاحبان آن قیافه های شلخته موهای مجعد صورت های بدون آرایش کفش کوه و کوله حالا در چشم بهم زدنی تبدیل به موجودات متشخص و اتو کشیده ای شده اند …خواب میبینم انگار…مثل سیندرلا که جادویی مبدلش کرد به دختر شاه پریان…آدمهای دوست داشتنی سفر سه روزه در چشم به هم زدنی پیش چشمم ظاهر میشوند…صورت گلگونم خبر از غافلگیر شدن خوشایندی میدهد…مثل همیشه صورتم همه حس و حالم را یکجا لو داده …تازه میفهمم چه کلاه گشادی سرم رفته که دنیا انقدرها هم دیگر کوچک نیست…غافلگیر شدن من تا آخر جشن ادامه دارد…خانم موشه از پشت بغلم میکند..جمعی از آدمهای دوست داشتنی که بعدا میفهمم خواهر گرامی و دوست گ و گ از یک هفته پیش دور هم جمعشان کرده اند…عزیز ترین خرداد زندگیم شده…و عزیز ترین و خوشایند ترین جمعی که دلم میخواست در کنارم باشد…چه کیفی دارد غافلگیر شدن وقتی هیچ حسی هیچ امیدی در کار نیست…
خواهر گرامی را میبوسمش…دوست گ و گ را سفت فشارش میدهم…دوستانم را نگاه میکنم که چطور با اینهمه کار و گرفتاری خودشان را رسانده اند…دور هم جمع شده اند و لبخندشان و صورت های پر محبتشان را فرو میدهم…هنوز هم از تصور صورت های مهربانشان با خودم لبخند میزنم…خوشبختی متر و معیار های عجیب و غریب نمیخواهد…خلاصه میشود در تک تک لحظه هایی که دوست داری تا ابد تکرار شوند…من دیشب خوشبخت ترین دختر خرداد بودم…

14 comments
Comments feed for this article
ژوئن 14, 2008 روی 10:45 ب.ظ
پدرام
سلام..
..يه چيزي تو همين مايه ها!..;)
“لبخند هميشگي”!..
دوستان بجاي ما!..;)
ژوئن 15, 2008 روی 4:00 ق.ظ
رازقی
چه دوستای نازنینی! هر چند که من بیشتر میذارم به پای نازنینی خودت …. همیشه خندون بمونی و دلت از این همه شادی غنج بره … بوس
ژوئن 15, 2008 روی 4:48 ق.ظ
رضا
پس جای ما هم خالی
))))) راستی یک کم اگر از اون نظری که گقتی -هپروت و اینها- شک داشتم الان دیگه برطرف شد
)))
ژوئن 15, 2008 روی 6:58 ق.ظ
شقايق
ژوئن 15, 2008 روی 8:41 ق.ظ
Natalie
نه ديگه انقدر هم سخت نبود ها كه تو ژست غافلگيريتو حفظ كردي
آهان! دلم هم آب شد كه نيومدم خوفه؟ D:
ژوئن 15, 2008 روی 9:39 ق.ظ
78med
به نظر میاد که تعمدی در غافلگیری داشتی … در هر صورت معمولا اینجور وقتها آدم دوست نداره زیاد کارآگاه بازی بکنه و کار رو خراب کنه
ژوئن 15, 2008 روی 10:43 ق.ظ
soorena
ممنون پدرام:) ممنون رازقی جان:بوس خییییییییییییییلی نامردی رضا:)))) من خیلی در عالم خودم بودم ناتالی جونم:) ها دلت بسوزه:زبون درازی…پزشک 78 عزیز آدم وقتی به فکر یه قضیه ای نباشه دیگه نیست انگار:)) من تعمدی نداشتم:))
ژوئن 15, 2008 روی 11:43 ق.ظ
علی مقیمی
به به چه کیفی میده اینجوری آدم سورپریز بشه! بازم مبارک باشه!
ژوئن 15, 2008 روی 1:48 ب.ظ
soorena
ها:) بازم ممنون:)
ژوئن 15, 2008 روی 4:02 ب.ظ
مهشاد
قربونتتتتت:)))))
ژوئن 15, 2008 روی 7:59 ب.ظ
duste g o g
nushe junet aziztarin
ژوئن 16, 2008 روی 4:46 ب.ظ
soorena
مهشاد جونم جات خالی بود:*** قربونت برم دوست گ و گ خودم:*
ژوئن 17, 2008 روی 6:41 ب.ظ
محسن
تولدتون مبارك. لحظه و شب خيلي خوبي بوده. من از شنيدن وصفش هم خيلي خوشحال شدم. خوش به حالتون با دوستايي به اين خوبي
ژوئن 17, 2008 روی 8:26 ب.ظ
soorena
ممنون محسن عزیز:) واقعا خیلی محبت کردن در حق من:)