هفت و نیم صبح ایستگاه راه آهن…من وهمراهان با سر و شکل توریست ها…کوله بزرگی به پشت بادگیر و کیسه خواب به دست…

میم را میبینم توی ایستگاه …از سر خوشحالی فریادی میکشیم …باور کردنش سخت است که او هم عازم شاهرود است و جنگل ابر با همان تور ما…

شاهرود گرم است به طرز کلافه کننده ای…و آقای دوست داشتنی, تور لیدر شاهرودیمان , توی ایستگاه به دادمان میرسد…ناهار در پارک جنگلی و حرکت میکنیم به سمت بقعه بایزید بسطامی…

عصر و گرمایی که ظرف چند لحظه جایش را به خنکای دلپذیری میدهد…جنگل رویایی ابر که تا چشم کار میکند مه است و ابر…لابلای ابرها حرکت میکنیم تا کمپ…

آتش و جوجه کبابی که روی آتش پخته شده…قوری های بزرگ چای که بوی دود میدهد و چه لذتی دارد سر کشیدنش در آن هوای خنک…شب و شبگردی ما ۵۰ نفر بدون چراغ…شب و لیدر دوست داشتنی حمایت گر…

ابر ها زیر پایمان اند…بالا رفته ایم …جنگل و ابر در دل هم زیر پاهایمان رژه میروند…

۲ صبح خوابیدن در کیسه خواب گرم و نرم باد و طوفانی که چادر را میخواهد با خود ببرد…بیدار باش ۶ صبح…نیمرو روی آتش صبحانه و حرکت به سوی آبشار…

۷ و نیم صبح …کوه و کوه و کوه…شیبی که تند تر و تند تر میشود…۱۱ و نیم و آبشار…نیم ساعت توقف و برگشتن آن همه راه صعب العبور…

یکی از همسفر ها غش میکند…تند تند نفس میکشد…بالای سرش میروم …فشارت افتاده پایین چیزمهمی نیست…دختری با روسری قرمز تشر میرود :دورشو خلوت کنید حالش خوبه…راهم را کج میکنم…دوستان سر میرسند…سورنا نجاتش بده…چیز مهمی نیست فشارش افتاده پایین…قیافه های نگرانشان را که میبینم دوباره شال و کلاه میکنم…خواهر گرامی جوش میزند کنارش هم باشی کافیه…این بار خودم را معرفی میکنم…پزشک هستم..دختر روسری قرمز چشم غره  ای میرود …درازش میکنم…پایش را بالا میگیرم…تند و تند نفس میکشد…به دختر روسری قرمز میگویم کمکم کند تا پاهایش را بالا بگیریم…شانه هایش را به علامت منفی بالا می اندازد…تکرار میکنم و بالاخره با اکراه کمکم میکند و  اضافه میکند با لحنی که به لجبازی کودکانه شبیه است این فشارش خوبه نفسش مشکل داره من خودم تکنسین بیهوشیم…خیره نگاهش میکنم…در عجبم از نفرتی که از پزشک جماعت وجود دارد شاید هم از بچگی دخترک است محلش نمیگذارم کار خودم را میکنم نگران شده ام که آسم نداشته باشد…دختر خوب نفست هیچیش نیست قلبت هم هیچ مشکلی نداره این تنگی نفس بخاطر فشارته که افتاده پایین… آروم و عمیق نفس بکش درست میشه…اصلا نگران نباش…آب قند میتپانند توی دهنش…نبضش را توی دستم دارم…آرام زیر دستم پر میشود…باهاش حرف میزنم حالت داره بهتر میشه…نبضت محکم میزنه فشارت اومده بالا…شرح حال آسم هم آن وسط میگیرم…به رطوبت حساس است …نفسش راحت شده…از گروه عقب افتاده ایم…از راه میان بر میرویم که به گروه برسیم…راه نفس گیریست…

به بچه ها میرسیم…از دور داد و بیداد میکنند دست میزنند سوت میزنند و زنده باد دکی جون میگویند…دستهایم را فاتحانه بالا میبرم و من متعلق به همه شما هستمی میگویم و کیف مبسوطی میکنیم…

انگار معجزه کرده باشم همه با احترام نگاهم میکنند و من صادقانه توضیح میدهم که چه من بودم چه نبودم خودش خوب میشد:)

۳ بعد از ظهر است که به کمپ میرسیم…خسته و سرحالیم…ناهار میخوریم و خواب یک ساعته ما را باران و خیسی چادر بر هم میزند…از ۵ بعد از ظهر تا ۷ صبح فردا یک ریز میبارد آسمان…همه در چادر ها توی کیسه خواب هایشان جا خوش کرده اند…من اما بادگیرم را میپوشم کلاهم را سر میکنم و زیر باران کنار آتش با دو سه نفری و لیدر نازنین گپ میزنیم و حال دنیا را میبریم…سه ساعتی زیر باران و خیس توی کیسه خواب میخزم…تا ۷ صبح که بیدار باش و صبحانه بیدارم میکند…

خداحافظی با جنگل ابر …با طبیعتی که بکرتر از این نمیشود…

آبشار و همسفری که نمیشناسمش…شما زیر آبشار نرفتین؟ نه…کیفم خیس میشه همه مدارکم توشه…حیفه که تا اینجا بیاین خیس نشین …من یه راه بلدم…پشت آبشار میرویم خیس میشویم و نمیشویم…و من احساس میکنم تنها جایی که آدمها برای لذت بردن از طبیعت از لحظه لحظه ها بی چشم داشت راهنمایی ات میکنند طبیعت است…

سه روز بدون لباس های رنگ و وارنگ هر روزه آرایش و ترس از شلختگی رها و سرخوش میگذرد…انگار جرئی از طبیعت شده ام…

ایستگاه راه آهن و سفر سه روزه ما تمام میشود…

لیدر نازنین سفارش میکند که در باره جنگل ابر حرف بزنید …نگذارید از وسطش جاده بکشند …و من با خودم فکر میکنم  چرا همیشه در این خاک پر گهر باید مردمان نگران حفظ منابع طبیعی باشند تا متولیان طبیعت و محیط زیست…و از طرف او میگویم و از طرف خودم : نگذارید جنگل ابر به بهانه های مدرن شدن و عقب نماندن از دنیا نابود شود…نگذارید…