جای همگی خالی خیلی سفر خشی بود :دی کلی مودمون elevate شد انقدر که یوفوریک شدیم و اندیکاسیون لیتیوم تراپی پیدا کردیم:))))))))) اصولا به این نتیجه رسیدم که هر کس نره یه سر شیراز کل عمرش بر فناست:دی من و دوست گ و گ میخوایم امتحان یو اس عمله بدیم بریم شیراز رزیدنت شیم:)) خداییش آمریکا کیلویی چند تا وقتی شیرازو هست:)) جونم براتون بگه که خیلی احساس خوبیه که 10 روز بری هر شب خونه یه نفر احساس میکنی خیلی موجود دوست داشتنی ای هستی:) البته به شدت تاکید میکنم من موجوداتی به مهمون نوازی شیرازی ها ندیده بودم و البته خوشحالی شیرازی ها:))

تنها جایی توی این مملکت که میتونی تو اتوبانش یه ماشین پر دختر پِر بخورین دور شهر قیقاژ بدین و حرکات موزون انجام بدین و آهنگ جوادی رو تا انتها بلند کنین و ماشین پلیس از کنارتون رد بشه و لبخند نثارتون کنه شیرازه و بس:)))))) میگم که آمریکان شیراز:))))))

یه نکته متمایز دیگه شیراز اینه که هر جایی چمن هست در هر ساعتی از شبانه روز یه سفره هم پهنه و چند نفر که در حال تناول هستن! مردم بشدت لبخند میزنن و هیچ گونه استرسی وجود نداره اصولا:دی …حتی هواپیماهای شیراز هم با تاخیر این ور و اون ور میرن! خیلی باحالن خلاصه:))))))

داشتم حساب میکردم دیدم من نیم دوجین دوست شیرازی پیدا کردم به برکت شهرمون:) دقیقا بخوام بگم 6 تا دوست گُمپِ گُلُم:دی

قرار حافظیه خیلی بانمک بود…ما رفتیم سر مزار حافظ و پریدیم بغل هم و بلند بلند قربون صدقه هم رفتیم بعد یه ذره که به این ور اون ور نظر افکندیم دیدیم بعله ملت در حال مدیتیشن و تعمق هستن و بغضی داره از گلوشون متصاعد میشه:دی بعد خودمون رو جمع و جور کردیم و مثل بچه های خوب سعی کردیم تمرکز کنیم و شعر حافظ بخونیم که ییهو متوجه شدیم این جماعت 10 نفره هیچ کدوم یه حافظ ناقابل با خودشون نیوردن…اما حسابی نوستالژم زد بالا حضرت حافظ:*

یکی از بچه های شهرمون یعنی از پزشکای باحال شهرمون که تازه کشفش کردم و با وجود اینکه فروردینیه اما اندازه یه خردادی اصیل باحاله:)) در مورد یه سندروم من در آوردی حرف میزد به اسم midnight syndrome میگفت بعضی از آدمها از نیمه شب که میگذره کورتکسشون رها میشه یعنی در واقع شروع میکنن به چرت و پرت گویی و اراجیف گفتن و این سندروم ممکنه تا چند روز طول بکشه و مختص شب نیست:دی خلاصه ما به این نتیجه رسیدیم که کل این ده روزه midnight مون عود کرده بود بد فرم:))) اوجش دیروز بود که از شیراز تا تهران من و دوست گ و گ به احمقانه ترین محرک های محیطی میخندیدیم اونم در حدی که اشک از چشممون در اومد:))

سه روز شهرمون رفتیم و باز وقت کم آوردیم…تونستیم خونه 8 نفر از پرسنل بریم مهمونی و باز یه عده دلخور که چرا بهشون سر نزدیم…لباس محلی پوشیدیم و عکس گرفتیم و احساس کردیم چقدر خوبه که یه شهر دوم پیدا کردیم یه گوشه ایران…جایی که آدمهاش سر مهمون کردن ما گیس و گیس کشی میکردن جایی که آدمهاش انقدر توی قلب ما دو تا جا باز کردن….

توی راه برگشت از شهرمون به شیراز ساعت 5 صب رسیدیم ترمینال و چشمتون روز بد نبینه از اتوبوس پیاده نشده یه سری مسافر کش چش سفید دوره مون کردن که تاکسی تاکسی تاکسی و وسطش یه متلک هم میگفتن اونم درست تو روی ما!!! ما هم مثل کسی که دچار حمله خر مگس های وحشی شده با چش غره های متوالی و بعضا داد و بیداد دورشون کردیم و به هر فلاکتی بود خودمون رو رسوندیم به تاکسی فرودگاه…حالا من رفتم به مسوولش میگم میخوام برم فلان جا میگه بلدی بری ؟میگم نه ! میگه پس هیچی نمیشه و روشو میکنه اون ور و میگه نفر بعدی! من با چشمای گرد نگاهش میکنم و میگم ببخشید قربان حالا تکلیف ما چیه که فقط آدرس داریم و خودمون راه رو بلد نیستیم که یکی از راننده ها دلش میسوزه و میگه من میبرمشون…حالا ساعت 5 و نیم صبحه بعد میگه بریم سمت ماشین که میگم باید برم دنبال دوست گ و گ که اون ور تر نشسته روی صندلی با چمدون ها…آقای راننده عزیز رو میکنه به من میگه خسته نباشید تازه میخوای بری چمدون بیاری! من وقت ندارما دیر بیای قبضتو باطل میکنم…انقدر عصبانی شدم که یکی از اون چشم غره های مرگ آور رو نثارش میکنم و بدون حرف میرم دنبال دوست گ و گ…بعد میبینم نه نمیشه تا یه چیزی به این آقای راننده عزیز نگم حالم سر جاش نمیاد…در حال رفتن سمت تاکسی ها آقای عزیز با ماشینش میاد سراغمون منم تا میبینمش یکی از اون چشم غره های بی رحمانه که فقط خودم میدونم چقدر بدجنسی توش هست نثارش میکنم و میگم چی شد قبضتونو باطل نکردین خیلی طول کشید که! نگام میکنه انتظار همچین حرفی رو نداشته ظاهرا …هیچی نمیگه و من که به طرز بیمار گونه ای بیرحم شده م ادامه میدم: شنیده بودیم شیرازیا خوش اخلاقن! مظلومانه میگه اگه خوش اخلاق نبودم که ماشینو نمی آوردم…میشینم توی ماشین دلم سوخته براش کمکی اما مث خاله خان باجی ها میگم چمیدونم والا!

شب های شیراز خیلی خوشگله…همه جا میریم دور میزنیم …خیابون ارم…قصر دشت…چمران ستار خان…شاهچراغ…ارگ کریمخان …بازار وکیل و حتی امامزاده کامبیز:))) که جاییه که دختر پسر ها میزن شمع روشن میکنن که بهم برسن…یه سر میریم رستوران صوفی عفیف آباد همون جایی که بهمن پارسال که تنها و بیکس و خسته و سرمازده رفته بودیم دنبال کارهای طرحمون بعد از دانشگاه شیراز رفتیم اونجا ناهار خوردیم:) من و دوست گ و گ ای که از من خل تره توی نوستالژی زدن:) و اما غذاش به خوشمزگی اون روز نبود:)

بر میگردیم تهران…باید توی اصفهان هواپیما عوض کنیم…با دو تا پرواز مجبور شدیم برگردیم…زنگ میزنم به این خانوم دوست داشتنی و یه دو ساعتی رو با هم میگذرونیم و من باز بیشتر و بیشتر بهم ثابت میشه که دنیا جای کوچیکه و این دنیای مجازی کوچیک ترش هم کرده:)

شیراز برام یه خاطره خوشگل شده از 6 تا دوست شیرازی دوست داشتنی و مهربون از خل خلی های من و دوست گ و گ…از کل کل کردن هامون و خنده های پشتش…از میدنایت سیندروم و از 5 صب خوابیدن ها و 10 صب پاشدن ها…بدو بدو ها و وقت کم آوردن ها…از کلم پلوی شیرازی که هیچ دوستش نداریم و هر جا رفتیم مهمونی با علاقه ای وصف نشدنی که خوش قلبی شیرازی توش پیدا بود گذاشتنش سر سفره… از دوست گ و گ ای که میشه باهاش خندید و به اوج رسید…بو میکشم خاطره ها رو فرو میدمشون توی ریه هام و اشک میدوه توی چشمهام…خوشحالم خیلی زیاد…