نوشتن این طب نوشته ها حالم را سر جایش می آورد…هنوز هم وقتی یاد آن روزها می افتم و در موردشان مینویسم ناخود آگاه لبخند میزنم…آدمهایی که تا ابد در ذهنم می میمانند…مریض های دوست داشتنی من که دلم این روزها بدجوری هوایشان را کرده…

عصر خلوتی بود…تخت های اورژانس خالی بود و ملافه ها از تمییزی برق میزد…با پرستار ها نشسته بودیم به گپ زدن چیتوز موتوری میخوردیم و در بدر دنیال فلاسک چای میگشتیم تا با بیسکویت های خوشمزه تناول کنیم…سر حال بودم و سر کیف که خانمی حدودا 50 ساله با حمله آسم وارد اورژانس شد…در زمینه سرماخوردگی دچار حمله شده بود…پشت هم سرفه میکرد و نفسش بالا نمی آمد…انقدر سرفه ها شدید و پشت هم بود که ماسک اکسیژن روی صورتش بند نمیشد…عصر خلوتی بود و من فارغ از مریض های بدحال …به یاد دوران انترنی بالای سرش رفتم ماسک را روی سرش میزان کردم سر تختش را بالا آوردم و بالشی را پشت کمرش گذاشتم تا وضعیت نیمه نشسته پیدا کند…اسپری سالبوتامول را چند باری تکاندم و یادش دادم چطور هر بار که اسپری میزنم دم عمیق کند…هیدروکورتیزون و اتروونتش را هم گرفت و همچنان سرفه هایش ادامه داشت…پالس اکسی متر برایش آوردم…هر چند دقیقه ای بالای سرش میرفتم و حالش را میپرسیدم…سفتریاکسون برایش گذاشتم چون تب داشت و خلط سبز و از طرفی چون سرفه هایش ادامه داشت 30 سی سی برم هگزین دهانش گذاشتم…تزم در مورد خلط آور ها بود در دوز های بالا و خوب دستم آمده بود که دوزهای بالا چه سریع اثر میکند…سرفه اش بسرعت آرام شد…این وسط همسرش من را زیر نظر گرفته بود…چیزی نمیگفت…آخرین باری که معاینه اش کردم هنوز نفس هایش سنگین بود…به همسرش توضیح دادم که احتیاج به سرم دیگری دارد …معمولا درمان که طول میکشد مریض ها و همراه ها کلافه میشوند اما همسر این خانوم  در جواب شروع کرد به تعریف کردن از من…خدا خیرتون بده من تاحالا دکتری به دلسوزی شما ندیده بودم هر کاری صلاح میدونید انجام بدین…لبخندی زدم و گفتم اختیار دارین کاری نکردم…ته دلم میدانستم که آن روز خلوت عامل این همه رفت و آمد من شده وگرنه در شلوغی های اورژانس انقدر فرصت معاینه و بررسی پیدا نمیکردم … البته سرفه های پشت هم آن خانوم 50 ساله هم مزید علت شده بود…بعد از 4 ساعت بستری در اورژانس و ادامه دیسترس تنفسی بهتر دیدم مریض به بخش منتقل شود…باز هم به همسرش وضعیت را توضیح دادم و او در جواب دعا و ثنا را از سر گرفت و گفت هر چی شما دستور بدین:)… از اینکه بدون کوچکترین اعتراضی حرفم را قبول کرده بود خوشحال بودم…معمولا مریض ها به راحتی رضایت به بستری در بیمارستان نمیدهند… باز لبخندی زدم اینبار با رویی گشاده تر اختیار دارینی گفتم و رفتم…پرستار ها تعریف میکردند به همسر خانم 50 ساله که گفته بودند باید دارو برای بخش بگیرد سر و صدا راه انداخته بود که تا خانوم دکتر تایید نکند من دارو نمیگیرم…پرستار شیطان شیرازی میگفت :خوب طرفدار برای خودت جور کردی ها! گفتم چه طرفداری؟ گفت: آقاهه جوری در مورد تو حرف میزد انگار پیغمبر خدایی:))…خلوتی اورژانس بود یا نوستالژی های انترنی , آن روزها که هم پرستار بودم هم دکتر مریض ها و ناز و نواز ششان میکردم , هر چه بود آن عصر خلوت بیشتراز آنچه مستحقش بودم تحویلم گرفتند و عجیب چسبید :)