بانو آرام چشمهایش را روی هم گذاشت و به خواب عمیقی فرو رفت…

صورتش آنطور که بعدها گفتند مثل ماه شب چهارده شده بود… گرد و سفید…و مثل فرشته ها نورانی… و لبخند شیرینی روی لبهایش جا خوش کرده بود…

خواب میدید…قشنگ ترین جای دنیا را…بانو دیگر نگران نبود…انگار از هر تعلقی رها شده بود…

دلشوره نداشت…فکر غذای سر اجاق هم نبود که کم نمک شده یا ته گرفته…به برادرزاده ها و بچه های قد و نیم قدشان هم فکر نمیکرد…حتی نگران نماز صبحش نبود که قضا شده یا نه…

بانو آرام بود…عجیب بی دغدغه و خوشحال…خواب شیرینی دیده بود…

چشمهایش را باز کرد و صاف نشست…موهای نقره ایش را شانه کرد…گیس کرد و با چارقد سفیدش پوشاند…جلیقه اش را روی پیرهن سفیدی که تا مچ پایش میرسید پوشید و با انگشتانی که دیگر سِر نبود دکمه ها یش را محکم کرد…بدون عینک چه خوب میدید…واضح و دقیق…دست برد سمت صندلی کنار تخت و چادر نمازی را که بوی تمیزی میداد برداشت و با دقت سر کرد…بانو ازتختش بلند شد…بی آنکه کسی را صدا کند…بی کمک آن چهار پایه ای که سالها مونس راه های رفته اش بود…راست ایستاد …دیگر کمرش دولا نبود…پاهایش درد نمیکرد…خودش را در آینه کوچک رومیزی تماشا کرد…زیبا ترین بانوی عالم شده بود…شوقی کودکانه در وجودش دوید…راهش را سمت در کج کرد… دستگیره در را چرخاند و خارج شد…

دیگر کسی آن بانوی سفید پوش را آن دور و بر ندید…او دیگر هیچ وقت در ازدحام روزها و آدمها گم نشد…

راهش را خوب بلد شده بود…