بزرگترهای فامیل که میروند چیزی از کودکی هایمان را با خود میبرند…تکه ای بزرگ از دوران سرخوشی و بی فکری کودکانه را…آرامش را هم با خود میبرند انگار و همه حس های آرام و بی دغدغه سالهای دور را…

چند سالم بود عمه مریم شاید 4 یا 5 سال…پسر دایی شیطان در حال بالا رفتن از آن پله های جلوی ساختمان پایش لیز خورد وشقیقه اش گرفت به تیزی پله آخر…کمی سرش خون آمد خواب آلود شد و رفت گوشه ای پیدا کرد و خوابید…آقا جان اما مثل سیر و سرکه میجوشید…آقا جان مریض زیاد دیده بود اما روی بچه ها و نوه هایش طور دیگری حساسیت داشت…مخصوصا روی من و پسر دایی که نوه های اول و دومش بودیم…من بی خبر از همه جا مسخره بازی در می آوردم از سر و کول آقا جان بالا میرفتم تا اخمش باز شود و نگرانی از چشمهایش پر بکشد…او اما تمام روز را که پسر دایی در خواب عمیقی فرو رفته بود نگران بود و روی پا بند نبود…به چند جا زنگ زده بود به خود دایی هم…میگفت ضربه مغزی نباشد…تو هم نگران بودی و مادر بزرگ هم…من مانده بودم بدون توجه بدون اینکه کسی نازم را بکشد و بدون هم بازی…آمدم سر وقتت…در آن اتاق کوچک کنار آشپزخانه…همان جا که معروف بود به اتاق تو…شروع کردم به نق زدن…مادر بزرگ در این مواقع تحویلم نمیگرفت…نمیخواست لوسم کند…آقا جان که همیشه نازم را میکشید انقدر نگران بود که نمیشد طرفش رفت…من ماندم و تو…عمه , عمه بهم کولی بده…قامتت آن روزها صاف بود دولا دولا راه نمیرفتی و جثه ات خیلی بزر گتر از این روزهایت بود…خانمی بودی تمام عیار…کلافه کولم کردی و غر زدی که : آخه من از پس تو بر نمیام دختر! یه وقت بیوفتی من چیکار کنم…نمیوفتم کولی بده کولی…با سماجت روی شانه هایت نشستم روی دو پا بلند شدی و هنوز پشتت راست نشده تعادلت را از دست دادی…من و تو به پشت نقش بر زمین شدیم…و تو افتادی کم و بیش روی من…تا به خودم آمدم صدای تو را شنیدم جیغت را…آی بچه مو کشتم آی بچه مو کشتم و رفتی سراغ آقاجان برادر بزرگتری که همیشه حلال مشکلاتت بود…چیزیم نشده بود کمی گریه کردم آنهم ار سر ترس و بلند شدم…قفسه سینه ام کوفته شده بود…کمی که گذشت دوباره شیطنت هایم را از سر گرفتم..پسر دایی کم کم از خواب بیدار شده بود سر کیف بود و با من همراهی میکرد…چه زلزله ای بودیم دو تایی…دوره افتادیم توی خانه و من طبق معمول دلقک بازی در آوردم…ادای تورا در می آوردم… دستم را روی سینه ام بالا و پایین میکردم و سینه میزدم و با لحنی کودکانه تکرار میکردم آی بچه مو کشتم آی بچه مو کشتم…میخندیدی و همه آن خانه درندشت غرق شادی شده بود…

یک ماه پیش بود انگار… برای مراسم آمده بودیم…تو نمیدانستی…خیلی وقت بود که دیگر کتاب هم نمیخواندی و اخبار نگاه نمیکردی…چشمهایت دیگر سو نداشت…ولی ذهنت همان ذهن پویای تحلیلی گری بود ک میشناختم…گفتی میرزا کوچک خان چه کار کرد؟ با تعجب نگاهت کردم …خب جنگید علیه رضا شاه…یاد نقاشی خودم افتادم سیاه قلمی که از میرزا کوچک خان کشیده بودم در 13 سالگی و عیدی به مادر بزرگ داده بودم همان که توی حال توی قابی کوچک جا خوش کرده بود…گفت همش همین؟ مگه تو نقاشی نکشیدی ازش…لپ هایم گل انداخت…خواستم بگم خانوادگی همه ایده آلیستین ها…اضافه کرد- در حال و هوای خودش بود- ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد …دل رمیده ما را انیس و مونس شد…آقاجانت وقتی شنید به دنیا آمدی این شعر رو خوند…بار ها و بارها گفته بودی برایم و خوانده بودی این شعر را…و شعرهایی را که خودت گفته بودی…هنوز ذهنت پر بود از شعر و داستان…هنوز اتاق خوابت پر کتاب بود…مدرسه نرفته بودی از آقاجان خواندن و نوشتن را یاد گرفته بودی و قرآن و گلستان و مثنوی را… دختر بودنت نگذاشته بود بیشتر و بیشتر بخوانی وبدانی…روز خداحافظی من و مامان و الف آمدیم سراغت…روبوسی کردیم و من که نفر آخر بودم گفتم خداحافظ عمه مریم و سفت بغلت کردم…چقدر نحیف و کوچک شده بودی…مثل بچه…با لحنی بچه گانه گفتی همه تون دارین میرین؟ من تنها میمونم که و شروع کردی به گریه کردن…ماتم برده بود…بلند شدی روی چهار پایه ات و گفتی :منو با خودتون ببرین من میترسم…بغض چنگ انداخت به گلویم…خواستم گریه کنم مثل آن روزها و در بغلت جا خوش کنم گفتم :نه عمه جون مامان بزرگ هست پیشتون و صدا زدم مامان…مامان آمد و مثل بچه ها بغلت کرد آرامت کرد و رفتیم…نمیدانستم آخرین دیدارمان خواهد بود عمه مریم آخرین دیدار…

دلم برای تو و همه آن روزها تنگ میشود…