عصر شلوغی بود…از آن روزها که از در و دیوار مریض بد حال نازل میشود و هر معده دردی سکته قلبی از آب در می آید و هر بچه تب داری تشنج میکند…همه تخت ها پر بودند و هر دو پرستار اورژانس مشغول پانسمان و بخیه و دارو دادن …من هم در بین مریض های سر پایی دوری میزدم توی اورژانس و مریض های بستری را سرکشی میکردم…بجز 4 تخت اورژانس تخت های اتاق پانسمان و اتاق بستری هم پر بود…در این گیر و دار ناگهان سر و صدایی از در ورودی بلند شد و در پی اش جوانی بیست و چند ساله قیصر وار دختر جوانی روی دست , وارد اورژانس شد…وحشت زده به سراغش رفتم…چی شده؟…برید کنار ایست قلبی پیدا کرده…دختر اما اشک میریخت و صدای هق هقش اورژانس را برداشته بود…تخت سی پی آر تنها تخت خالی موجود بود …بذارش اینجا…با خودم میگویم این وسط فقط مریض conversion کم داشتیم … دختر هنوز روی تخت آرام نگرفته مرد جوان در نقش منجی ظاهر میشود روی قفسه سینه اش خم میشود و شروع میکند به ماساژ دادن…مبهوت نگاهش میکنم…چند لحظه ای میگذرد تا بخودم می آیم…آقای عزیز ولش کن قلبش مشکلی نداره بذار من ببینم مشکلش چیه…گوشش بدهکار نیست …روی قفسه سینه دختر بالا و پایین میشود و هر از گاهی تنفس دهان به دهان میدهد…میگوید : نه این ایست قلبی پیدا کرده من میدونم…دختر هق هق گریه میکند…تکرار میکنم ولش کن و عکس العملی نمی بینم…وحشت میکنم …دنده هایش نشکند… ظاهرا داد میزنم شاید هم جیغ و بازویش را با دستم نگه میدارم مگه نمیشنوی ؟میگم ولش کن دنده هاشو شکستی ! …اینبار مریض را رها میکند…از عصبانیت گونه هایم گل انداخته…پرستار وسواسی خودش را میرساند…یه پرومتازین براش بزن یه لاین هم بگیر همراهش داشت احیاش میکرد چیزی نمونده بود دنده هاشو بشکنه …و چشم غره ای به مرد جوانی که آن گوشه ایستاده میروم…پرومتازین را مینویسم و دست مرد جوان میدهم کمی دور تر که میشوم دوباره میرود روی تخت سی پی آر و ماساژ کذایی را شروع میکند…وقتی بالای سرش می رسم خودش را جمع میکند…با لحن تهدید آمیزی میگویم: اگه یه دفعه دیگه ببینم طرف این خانوم اومدی و داری ماساژش میدی میگم نگهبان از اورژانس بیرونت کنه…جثه کوچک من با صورت گل انداخته و پسر قد بلند …عجیب از لحن صدایم حساب میبرد و دارو را می آورد…پرومتازین را زده نزده دختر جوان هق هقش بند آمده و به خنده تبدیل شده…توجه شوهرش را جلب کرده و همین کفایت میکند…ربع ساعتی بعد برای سرکشی به مریض ها میروم پرده را که کنار میزنم مرد جوان خبر دار کنار دیوار می ایستد مثل بچه هایی که کار بدی کرده باشند …دلم نرم میشود مثل پسر بچه ای شیطان با گردن کج به نظرم می آید میخواهم چیزی برای دلجویی اش بگویم اما هنوز عصبانیتم نخوابیده …درگیر احساسی متضاد, ترجیح میدهم جدیتم را حفظ کنم و حرفی نزنم …سراغ دختر جوان میروم و حالش را میپرسم… خوش و بشی میکنیم و میگوید که خوبِ خوب است…خیالم راحت شده…به پرستار وسواسی میگویم سرمش که تمام شد برود او کنارم میکشد و میگوید مرد جوان چند باری سراغ همسرش را از او گرفته و وقتی ارجاعش داده ام به تو اضافه کرده: دکترتون که انقد بد خلاقه آدم جرات نمیکنه ازش چیزی بپرسه…میخندم…بعد از بدو بدو های این چند ساعت و مریض های بدحال حسابی از یاد آوری بد اخلاقی های خودم و سی پی آر مرد جوان حالم جا آمده…پس حسابی ترسیده بود آخی:) و لبخند رضایتی صورتم را پر میکند…تازه شانس آورد کتکش نزدم…مریض های conversional disorder یا همانها که ناخود آگاه از جسمشان برای حرف های نگفته و جلب توجه استفاده میکنند انرژی زیادی میگیرند…همراه های نگرانی دارند که روی پا بند نیستند وحشت کرده اند و هر چه توضیح میدهی که مریض در شرف مرگ نیست به خرجشان نمیرود…این دختر جوان هم از همان ها بود…مدتی گذشت… من سرم به پرونده های ننوشته ام گرم بود که صدایی مردانه از استیشن پرستاری توجهم را جلب کرد…ببخشید خانوم ما یه مریض داشیتم که با ایست قلبی! توی اورژانس بستری شده میشه بگین کجاست من از اقوامشون هستم…من و پرستار وسواسی با شنیدن ایست قلبی چند سانتی از جا پریدیم و وقتی فهمیدیم منظور همان زن جوان بوده نفسی به راحتی کشیدیم چشمکی به هم زدیم و لبخند شیطنت آمیزی رد و بدل کردیم…به پرستار وسواسی زیر لب گفتم :از حق نگذریم بینوا خوب ماساژ میداد. تنفس دهان به دهان هم بلد بود. البته آرنجشو موقع ماساژ دادن خم میکرد که قابل اغماضه …حیف عصبانیم کرد وگرنه شاید میزد به کله م و سی پی آر رو اصولی بهش آموزش میدادم ![]()

3 comments
Comments feed for this article
می 9, 2008 روی 8:58 ب.ظ
حميدرضا
خيلي جالب بود. اما شما هم بي انصاف نباشيد حالا ماساژ رو بگيم اشتباه بود تنفس دهان به دهان همچين هم بي تاثير نبوده
می 10, 2008 روی 7:38 ق.ظ
رازقی
این مریضای کانورژن بدجوری منو کلافه میکنن… اما از مریض بدتر، همراهاشونن … چون انتظار دارن تو هم وقتی مریضشونو میبینی بالا و پایین بپری ….
راستی من عاشق اون لبخند رضایت بعد از این همه بدو بدو و خستگیم …
می 10, 2008 روی 8:40 ق.ظ
soorena