دوست گرمابه و گلستانم لبخند به لب تعریف میکرد از یکی از روزهای اورژانس…اینطور شروع کرد که مردی ظاهرا غیر بومی- از مهندس هایی که به آن منطقه رفت و آمد میکردند -را با ضربه به سر و جراحتی در پوست سرش آورده بودند اورژانس…خون روی صورتش دلمه بسته بود و سر و لباسش خونی بود…رویهم منظره ترسناکی را ایجاد کرده بود…دو نفر از همراهانش که به نظر آدمهای شسته رفته ای می آمدند دور کمرش را گرفته بودند و همراهیش میکردند به سمت اتاق پانسمان… مضطرب بودند و نگران…دوست گ و گ دستکش به دست زخم را معاینه کرده بود…این نوع معاینه کار خوشایندی نیست …میگفت همراه ها را گفته بودم از اتاق بیرون باشند اما یکی از این آدم های نگران دور از چشم من سرک کشیده بود توی اتاق و در حال نگاه کردن به معاینه غش کرد و افتاد روی زمین…مریض را ول کردم و با یکی از پرستارها رفتیم سراغش…پایش را بالا گرفتیم سرم وصل کردیم و شروع کردیم به دلداری دادن که چیز مهمی نیست و …چند دقیقه ای گذشت تا حالش جا آمد و اولین چیزی که گفت این بود: خیلی عذر میخوام خانوم دکتر جسارته ها ولی شما واقعا کارتون مثل قصاب هاست ! دیگه براتون خون و گوشت مردم عادی شده …فقط یه قصاب میتونه یه همچین کاری بکنه یه قصاب!…خندیده بود به همراه نگران بیمار و توجیهش کرده بود که کار ما ربطی به قصابی ندارد حتی سر به سرش گذاشته بود که جای تشکر کردنتان است, از طرفی پرستار وسواسی اورژانس را که دلخور اخم کرده , لب ورچیده بود به کناری کشیده بود , دلداریش داده بود و سر به سرش گذاشته بود تا خلقش باز شود:راس میگه بینوا از بس تو مریض ها رو اذیت میکنی …هی پانسمان , بخیه , اونم با نهایت بی رحمی , بدون بی حسی , اصلا تو خیلی آدم ظالم ستمگری هستی سوپر بزرگ! خیلی!:))
برگهها
Friends
- 14bedar
- A Canceric Soul
- Datum of Freedom
- Miss Anonymous
- monomania
- Natalie
- persian medlog
- Solmaz 76’s Weblog
- فقط یک رز سرخ
- قوز بالا غوز
- من و MS
- من و خودم
- من و سکوت و صبوری…
- میعاد در سپیده دم
- ماه هفت شب
- ماه و ماهی
- ماهی کوچک
- نم نم
- چندگانه
- نیمیم ز آب و گل
- نگاره های یک نگارنده…
- چپریات
- ناتور
- هدیه لحظه ها
- هروله
- و…یکی بود یکی نبود
- یک پزشک
- یادداشت های یک فیلمساز جوان
- کتابلاگ
- پرنده مسافر
- پرش بلند
- پزشک 78
- Z factor
- آهنگ دشت آبی
- آواز در باران
- آینه
- آبی خاکستری سیاه
- آدت
- آذرخش
- آرامش درون
- آسمان مال منست
- ایرمان
- ابر
- از دریچه ماه
- باز بیاغاز
- بازتاب عشق
- باغچه
- برگی از دفترچه ایام
- جوراب پاره و انگشت آزاد
- خنده هاتون از ته دل و…
- خود یافته
- خودنوشته های سرگردانی
- خیزران
- دل نمک
- دنیای آدمها
- دیاری
- دخترم غزل
- درخت کوچک
- رونوشت:پسر
- ریفلاکس
- رادیوسیتی
- رازقی
- زندگی سگی
- سفرنامه دور دنیا
- ساقی نامه
- شهسوار
- شب نوشته
- شعرواره
- صد درد
- عکاسباشی
Learn and Live
نوشته های پیشین
نوشته های پراکنده
هنر برتر از گوهر آمد پدید!
وبگردی های من
- A Man Called Old Fashion
- Agrandissement
- Alibi
- Hermes Marana Junior
- spotlight
- لحظه
- مینیمال ها و طرح ها
- میرزا پیکوفسکی
- مسیح علی نژاد
- چگونه وال شكار كنيم؟
- هفت و نیم
- همشهری کاوه
- هرمس مارانا
- ورطه
- کولی ها کنار آتش
- گرینگوی پير
- آهو نمیشوی به اين جست و خيز، گوسِپند
- ئه سرین
- الیزه
- بابونه
- توکای مقدس
- حرفه خبرنگار
- خواب زمستانی
- خوابگرد
- خورشید خانوم
- زن نوشت
- سام جوانروح
- ساتیار امامی
- شب بود , ماه پشت ابر بود…
- صفحه سیزده
- صفر مطلق
- عکاسان قزوین
خانه قبلی
خدا خیرتان بدهد!
دوستان قدیمی
در ستایش عشق
بایگانی
برترین مطالب
a
Blog Stats
- 77,634 hits

3 comments
Comments feed for this article
می 7, 2008 روی 7:41 ق.ظ
احسان
وصله ای است که چسبیده.کندنی هم نیست!
می 7, 2008 روی 1:11 ب.ظ
soorena
هوم متاسفانه:)
می 15, 2008 روی 11:05 ق.ظ
آذرخش
یاد اون روزگاری افتادم که تو لقمان الدوله در نقش استاجر علاقه مند بخیه میزدم و یکی از مریضا گفت شما باید خیاطیتون خیلی خوب باشه!! ( بماند که دریغ از یه خورده خیاطی بلد بودن !)
اما اغلب اوقات با حس خوشایندی بهم میگن چه دل و جراتی دارید !! ( جالب اینه که از یه بهیار با سابقه بشنوی !)