چند وقتی است خودم را گم کرده ام…خوب یادم است که جایی در گذر از حال به آینده ای مجهول گم و گور شدم… نشانه ام اما این بود : آدمی که همه چیزِِ همه چیزِ همه چیز در باره خودش میدانست …فکر کنم جایی روی پیشانی ام نوشته بود یا از نگاهم میشد فهمید یا از طرز حرف زدنم…نمیدانم , خیلی وقت است از خودم خبری ندارم…بهرحال پیدایم اگر کردید خبرم کنید…قول میدهم یک عمر دعای خیر من بدرقه راهتان باشد…ارادتمند شما…
برگهها
Friends
- Datum of Freedom
- Miss Anonymous
- monomania
- Natalie
- persian medlog
- لابیرنت من
- من و MS
- من و خودم
- من و سکوت و صبوری…
- میعاد در سپیده دم
- ماه و ماهی
- ماهی کوچک
- مدیکال رجیسترار
- نم نم
- چندگانه
- نیمیم ز آب و گل
- نگاره های یک نگارنده…
- چپریات
- ناتور
- هدیه لحظه ها
- هروله
- یک پزشک
- کتابلاگ
- پرنده مسافر
- پزشک 78
- آهنگ دشت آبی
- آواز در باران
- آینه
- آدت
- آذرخش
- آسمان مال منست
- ابر
- از دریچه ماه
- از سینما و دیگر وسوسهها
- بازتاب عشق
- باغچه
- برگی از دفترچه ایام
- جوراب پاره و انگشت آزاد
- خنده هاتون از ته دل و…
- خود یافته
- خودنوشته های سرگردانی
- خیزران
- دنیای آدمها
- دخترم غزل
- درخت کوچک
- رونوشت:پسر
- ریفلاکس
- رادیوسیتی
- رازقی
- زندگی سگی
- سفرنامه دور دنیا
- شهسوار
- شب نوشته
- شعرواره
- صد درد
- عکاسباشی
Learn and Live
نوشته های پیشین
نوشته های پراکنده
هنر برتر از گوهر آمد پدید!
وبگردی های من
- A Man Called Old Fashion
- Agrandissement
- Alibi
- Hermes Marana Junior
- spotlight
- لحظه
- مینیمال ها و طرح ها
- میرزا پیکوفسکی
- مسیح علی نژاد
- چگونه وال شكار كنيم؟
- هفت و نیم
- همشهری کاوه
- هرمس مارانا
- ورطه
- کولی ها کنار آتش
- گرینگوی پير
- آهو نمیشوی به اين جست و خيز، گوسِپند
- ئه سرین
- الیزه
- بابونه
- توکای مقدس
- حرفه خبرنگار
- خواب زمستانی
- خوابگرد
- خورشید خانوم
- سام جوانروح
- ساتیار امامی
- شب بود , ماه پشت ابر بود…
- صفحه سیزده
- عکاسان قزوین
خانه قبلی
خدا خیرتان بدهد!
دوستان قدیمی
- A Canceric Soul
- فقط یک رز سرخ
- فارغ التحصیل
- قوز بالا غوز
- لبخند چشم تو
- من و بهار
- منم یه روز دکتر میشم!
- چراغ مهربانی
- و…یکی بود یکی نبود
- وقایع اتفاقیه
- یادداشت های یک فیلمساز جوان
- کوچ
- کسی که مثل هیچکس نیست
- پیکاسو
- آگاه
- آبی خاکستری سیاه
- آداجیو
- اقامت در گرانش صفر
- باز بیاغاز
- باشو کوچولو
- دل نمک
- دیاری
- دختر اردیبهشتی
- دست نوشت
- روزگار ما*
- زندگی عشق و دیگر هیچ!
- شقایق دریای سرخ
- عکاسباشی
در ستایش عشق
بایگانی
برترین مطالب
a
Blog Stats
- 89,418 hits

7 comments
Comments feed for this article
می 4, 2008 روی 7:29 ب.ظ
غضنفر
اگه به من بود٬ می گفتم با این تواصیف تازه داری خودت رو پیدا میکنی. وقتی آدم زیاد از خودش مطمئنه دیگران رو هم به اشتباه میندازه که این موجود مختصات داره و طول و عرض. این وضعیت مال زمانیه که تو پیله ای. میشه حدودت رو دید و شناخت. وقتی از پیله در اومدی و پروانه شدی٬ تازه آغاز کشف دنیاست؛ هم دنیای اطراف و هم دنیای خودت. اینجا سخته که مختصات داشته باشی. سخته به راحتی تحت ادراک اطرافیان قرار بگیری. دیگه به این آسونی هم پیدا نمیشی؛ آخه دیگه تو پیله نیستی و جای مشخص نداری. اما این شروع کشف دنیای پروانه است.
واه واه! چقده شاعر شدم…
می 5, 2008 روی 8:47 ق.ظ
Natalie
غضنفر درست ميگه اما نه كاملن! تو باز هم خودتو پيدا ميكني اما نه كامل. و باز هم گم ميكني. و همينطور ادامه پيدا ميكنه. بههر حال ميفهمم چه حس بدي داره وقتي آدم واسه خودش غريبه ميشه
می 5, 2008 روی 12:56 ب.ظ
soorena
تعبیر شاعرانه قشنگی بود واقعا غضنفر:) اما یه چیزی هر آدمی به نظر من باید مختصات داشته باشه حالا تو گفتی مختصات بیرونی من میگم درونی…باید تکلیفش با خودش معلوم باشه…اگه معلوم نباشه هیچ وقت نمیتونه از توی اون پیله ای که گفتی در بیاد و پروانه بشه…من الان مشکلم با خودم همینه اون آدمی که میشناختم رو گم کردم…باید یه سری مختصات جدید تعریف کنم برای خودم تا دوباره بفهمم توی این دنبا چه کاره ام…ناتالی جونم چیزی که تو گفتی هم خیلی دلچسب بود…کلا این گم شدن و پیدا شدن هر چقدر هم سخت باشه اگه ادمه پیدا کنه خیلی خوبه…نمیتونم تصور کنم همیشه توی یه قالب فرو برم و فکر کنم رسیدم به منتهای چیزی که فکر میکردم باید باشم…این رفتن و هیچ وقت نرسیدن رو دوست دارم:)
می 5, 2008 روی 8:25 ب.ظ
غضنفر
این ما نیستیم که تصمیم می گیریم از پیله در بیاییم یا نه. پیله دریده میشه و ما خودمون رو اون بیرون میبینیم با دو تا بال. نه میتونی برگردی تو پیله و نه به این سرعت خودت رو پیدا کنی؛ فقط یه ذره باید ایمان داشته باشی به پروانه بودن.
بذار غیر شاعرانه اش رو بگم. خیلی وقتا اتفاقات بزرگ زندگی ما با برنامه ریزی قبلی اتفاق نمی افته. منظورم از اتفاقات بزرگ اونان که طوفان میندازه به روال عادی زندگی. تجربه های تکون دهنده میان و ما یا زیر بارشون خرد و خمیر میشیم و یا خودمون رو پیدا میکنیم. رفتن از نقطه ایکس-ایگرگ قبلی به به ایکس-ایگرگ جدید یعنی زندگی٬ یعنی پویش. معمول آدمهای خیلی مختصات داری که تو زندگی دیدم٬ آدمهای منجمدی بودند. یه جا فیکس شده بودن که میشد راحت شناختشون؛ حالا یا زیاد بالغ بودند یا زیاد کودک… معمولا گروه دومن البته!
ناتالی جون؛ اون روزی که تو با من کاملا موافق باشی قاعدتا یا تو ناتالی نیستی یا من از مقام غضنفری ساقط شدم و یا امام زمان ظهور کرده!
می 6, 2008 روی 7:03 ق.ظ
Natalie
غضنفري جان گيريم من بهخاطر ظ هو ر آقا هم كه شده حاضر بشم بپذيرم پروانهها كه از پيله درميان ديگه پيدا نميشن كه نميشن! حالا تو تضمين ميكني آقا بياد؟!
می 6, 2008 روی 8:20 ق.ظ
غضنفر
به ناتالی: نه امام زمان اون موقع ظهور نمیکنه چون نیتت صاف و خالص نیست؛ اینجوری حضرت فکر میکنه تو میخوای دل منو به دست بیاری نه دل اونو
می 6, 2008 روی 4:55 ب.ظ
soorena
خب غضنفر جان میخوای بگی که گم و گور شدن من پدیده فرخنده ایه یعنی:) خب خدا رو شکر:) در هر حال تفسیر تو جامع تر و مانع تر از مطلبی شد که من نوشتم:)