باید اعتراف کنم که بالاخره تسلیم شدم جناب آلن…با همه کله شقی ها مرغ یک پا دارد ها و یک دندگی های معروفم آخر سر دلم نرم شد…انقدر که حتی انگیزه پیدا کردم برای دیدن فیلمهای قدیمی ترتان با صدای بی تناسب اصغر افضلی که اصلا هم بوی روشنفکری نمیدهد…این فیلم آخرتان را دوست داشتم آقای عزیز حالا چقدرش بخاطر حضور مسحور کننده یواَن مک گری گور محبوبم بود و چقدرش به حضور جناب عالی پشت دوربین بر میگشت هنوز نمیتوانم قسم بخورم اما هر چه بود نتیجه به مذاقمان خوش آمد…این که شرایط آدمها را وا میدارد شناگر های قابلی شوند و خیلی دور تر از خودشان حرکت کنند ترسناک و هول انگیز است…باز هم جنایت و مکافات و اینبار آخرش را دوست داشتم …دلم نمیخواست قصه قابیل و هابیل تکرار شود راستش را بخواهید اینجور بیشتر به آینده بشر امیدوار شدم…خلاصه آقای آلن عزیز همین را بگویم که انقدر مشعوفم که حتی حاضرم اگر سر راه گذرم به پاریس و یا لندن افتاد خدمتتان برسم و قهوه ای آب پرتقالی چیزی با هم نوش جان کنیم…:)
برگهها
Friends
- 14bedar
- A Canceric Soul
- Datum of Freedom
- Miss Anonymous
- monomania
- Natalie
- persian medlog
- Solmaz 76’s Weblog
- فقط یک رز سرخ
- قوز بالا غوز
- من و MS
- من و خودم
- من و سکوت و صبوری…
- میعاد در سپیده دم
- ماه هفت شب
- ماه و ماهی
- ماهی کوچک
- نم نم
- چندگانه
- نیمیم ز آب و گل
- نگاره های یک نگارنده…
- چپریات
- ناتور
- هدیه لحظه ها
- هروله
- و…یکی بود یکی نبود
- یک پزشک
- یادداشت های یک فیلمساز جوان
- کتابلاگ
- پرنده مسافر
- پرش بلند
- پزشک 78
- Z factor
- آهنگ دشت آبی
- آواز در باران
- آینه
- آبی خاکستری سیاه
- آدت
- آذرخش
- آرامش درون
- آسمان مال منست
- ایرمان
- ابر
- از دریچه ماه
- باز بیاغاز
- بازتاب عشق
- باغچه
- برگی از دفترچه ایام
- جوراب پاره و انگشت آزاد
- خنده هاتون از ته دل و…
- خود یافته
- خودنوشته های سرگردانی
- خیزران
- دل نمک
- دنیای آدمها
- دیاری
- دخترم غزل
- درخت کوچک
- رونوشت:پسر
- ریفلاکس
- رادیوسیتی
- رازقی
- زندگی سگی
- سفرنامه دور دنیا
- ساقی نامه
- شهسوار
- شب نوشته
- شعرواره
- صد درد
- عکاسباشی
Learn and Live
نوشته های پیشین
نوشته های پراکنده
هنر برتر از گوهر آمد پدید!
وبگردی های من
- A Man Called Old Fashion
- Agrandissement
- Alibi
- Hermes Marana Junior
- spotlight
- لحظه
- مینیمال ها و طرح ها
- میرزا پیکوفسکی
- مسیح علی نژاد
- چگونه وال شكار كنيم؟
- هفت و نیم
- همشهری کاوه
- هرمس مارانا
- ورطه
- کولی ها کنار آتش
- گرینگوی پير
- آهو نمیشوی به اين جست و خيز، گوسِپند
- ئه سرین
- الیزه
- بابونه
- توکای مقدس
- حرفه خبرنگار
- خواب زمستانی
- خوابگرد
- خورشید خانوم
- زن نوشت
- سام جوانروح
- ساتیار امامی
- شب بود , ماه پشت ابر بود…
- صفحه سیزده
- صفر مطلق
- عکاسان قزوین
خانه قبلی
خدا خیرتان بدهد!
دوستان قدیمی
در ستایش عشق
بایگانی
برترین مطالب
a
Blog Stats
- 77,570 hits


21 comments
Comments feed for this article
آوریل 29, 2008 روی 7:20 ب.ظ
غضنفر
واقعا دوستش دارم و با هر سکانسی که میسازه ایده می گیرم.
آوریل 29, 2008 روی 7:22 ب.ظ
غضنفر
درسته شما خیلی بیشتر از غضنفرایی از قبیل من سرت میشه ولی خدار رو چه دیدی٬ شاید از اون بقیه ای هم که ما میگیم و دوست داریم٬ شما بدت نیومد!
آوریل 29, 2008 روی 8:21 ب.ظ
پرهام
پس بايد ببينمش
آوریل 29, 2008 روی 8:28 ب.ظ
رضا
امروز دیدمش. برخلاف تو خوشم نیومد. هم خیلی کشدار بیخود بود. هم که اون سکانس آخرش افتضاح بود. کلیشه ای تر از این نمیشد. شاید هم بعد از مچ پوینت انتظارم بالا رفته بود. وگرنه وودی آلن اصولا استاد خراب کردن خودشه.
آوریل 30, 2008 روی 4:11 ق.ظ
soorena
خدا رو چه دیدی غضنفر:))ولی همونقدر احتمال داره که تو از میزوگوشی و تارکوفسکی خوشت بیاد:)) آره ببین پرهام:) جالبه رضا چون من از مچ پوینت اونقدری خوشم نیومد که از این یکی خوشم اومد…کلیشه ای منظورت هد تروماش بود:)) خب میبینی رضا ما هیچ وقت آبمون تو یه جوب نمیره!
آوریل 30, 2008 روی 5:16 ق.ظ
رضا
کلیشه ای هم هد تروماشه . هم مثل اون داستان ه بود که گنج تو خرابه پیدا میکردن 3 نفر بعد خلاصه سعی میکردن همدیگه و بکشن و آخرش همشون هم میمردن خلاصه. از این فیلمها با این قالب فراوون ساخته شده. مچ پوینت هم از نظر شخصیت پردازی هم از نوع نگاهش هم از اون پایان بازش از نظر من بهتر از این بود.
آوریل 30, 2008 روی 9:51 ق.ظ
soorena
حالا به نظر من اگه آخرش اون قرص ها رو توی نوشیدنی برادرش میریخت و اونو میکشت و بعد هم میرفت پی زندگیش بد میشد…این که نتونست این کار ور بکنه برای من معنیش این بود که آدمها همه نمیتونن تا آخر خط برن و این واقعی تر و ملموس تره…چیزی که تو یمچ پوینت اذیتم میکرد همین بود این که آب از آب تکون نخورد…
آوریل 30, 2008 روی 11:50 ق.ظ
غضنفر
Match Point یه برداشت آزاد بود از جنایت و مکافات که اتفاقا اصرار داشت به اون آب از آب تکون نخوردنه. مکافات اصلیه داستان داستایوفسکی عذاب وجدانه و وقتی میخوری به پست قهرمان Match Point می بینی که اتفاق ساده ای از مکافات اجتماعی نجاتش میده و خونسردی و بی بنیان بودن عشق٬ از مکافات شخصی.
آوریل 30, 2008 روی 12:48 ب.ظ
soorena
همون دیگه من اون عذاب وجدانه برام خیلی حیاتی بود. نمیگم پایان مچ پوینت بد بود میگم من پایان این یکی رو بیشتر دوست داشتم چون به نوع بشر امیدوار شدم:)
آوریل 30, 2008 روی 1:20 ب.ظ
رضا
بحث خوب بودن و بد بودن آخرش نیشت. بحث اینه که مچ پوینت تفریبا اولین فیلمی بود که تهش اینجوری تمام شد. یعنی این روایت رو کرد که میشه آب هم از آب تکان نخوره و البته یه پایان باز که تو نمیدون سر قهرمان فیلم چی میاد. اما اینجا همه چی طبق معمول پیش رفتو فیلم چیز جدیدی نداشت. این هم فیلم این مدلی ساخته شده چه چیز جدیدی این فیلم داشت که تو به نوع بشر امیدوار شدی. صدی نود فیلمهای هالیوود تهش به نوع بشر آدم امیدوار میشه در حالیکه یه درصد عمده ایش اونم وقتی وارد پروسه ای مثل قتل میشی چیز دیگه ایه.
آوریل 30, 2008 روی 1:46 ب.ظ
soorena
میخوای یه مثال وطنی بزنم برات؟ شوکران جناب افخمی…اگه قرار به اخرش باشه اونم آخرش آب از آب تکون نخورد …نگو اون که قتل نبود و این حرفا…عذاب وجدان همون عذاب وجدان بود دیگه حالا قتل عمدی یا غیر عمدی…من از وودی آلن فیلم جز این دو تا ندیده ام که بگم این فیلمش چه چیز تازه ای داشت…انقدر در موردش همیشه گارد داشته م که تازه باهاش دوست شدیم و قراره بریم آب میوه بخوریم …اما این تازگی و چیزی داشت و نداشت همون بحث قدیمیه که به جایی هم نمیرسه:)…در مورد امیدوار شدنم هم قضیه اینه که شاید اگه میذاشت کار به برادر کشی عمدی میرسید میشد تو مایه های مچ پوینت و تکرار خودش…اینکه دیگه نتونست از یه حدی بیشتر تابع شرایط بشه به نظر واقعی تر بود…شایدم هزار و یک مدل دیگه میشد این داستان تموم بشه حرف من اینه که اینجوری که تموم شد من یکی برداشت کردم که آدم ها درسته که توی شرایط وقتی قرار میگیرن میتونن خیلی کارها بکنن که به مخیله شون هم خطور نمیکرد هیچ وقت ولی بازم اینجوری نیست که یه شبه از فرشته تبدیل به دیو بشن بازم یه حدی دارن و یه خط قرمز هایی…فیلم های هالیوود که گفتی فرقش اینه که یه خوش بینی و خوش باوری به تو میده که درصد زیادیش فانتزیه…
آوریل 30, 2008 روی 2:39 ب.ظ
رضا
آره خوب نگاهها فرق میکنه و به جایی نمیرسه به قول تو. من شوکران افخمی رو اتفاقا دوست داشتم. برای فیلم ایرانی پایان خوبی بود. من هم نگفتم عین مچ پوینت تمومش میکرد. گفتم این پایان با این هول دادن ابلهانه – که من ندیدم آدمها به همین راحی با یه زمین خوردن زرتی بمیرن که این قدر تو هالیوود میمیرن- و همون داستان قدیمی که مثالش رو زدم چیز جدیدی به آرشیو سینما اضافه نکرد. وقتی برادره -مک گرگور- که این قدر اصرار داشت قتل رو انجام بدن و وقتی همه چی هم خوب پیش رفته بود و یک دفعه کالین فارل داشت همه چی رو خراب میکرد به نظرم ابلهانه بود که یک دفعه دست و دلش بلرزه! به هر حال سلیقه است و زاویه دید. فیلمهای وودی آلن همینجوریه. یک فیلم موفق میسازه بعد 5 تا تو همون حال و هوا میسازه!
آوریل 30, 2008 روی 6:11 ب.ظ
soorena
در مورد زرتی مردن باهات موافقم:) و همینی که میگی دلیلی نداشت وقتی همه چیز داشت خوب پیش میرفت برادرش رو نکشت اینه که برام جالبه:)) فکر میکنم اینکه آدم نتونه برادرش رو بکشه خیلی واقعی تر باشه نه؟
آوریل 30, 2008 روی 6:47 ب.ظ
رضا
برادر در کدوم فرهنگ مهمه یک! دوم اینکه صحبت زندگیه. طرف تمام زندگیش روی این قضیه بود. قمار بود در واقع. اگر اون زرتی مردن اتفا ق نمیافتاد برادره میرفت پهلوی پلیس و باز زندان و مرگ در انتظارش بود. اینا است که سیر روایی رو غیرمنطقی میکنه از نظر من. البته ممکنه آدم هرکاری بکنه ولی حداقل با منطقی که از شخصیت بروز میده صحیح به نظر نمیرسه!
آوریل 30, 2008 روی 7:12 ب.ظ
soorena
برادر در همه فرهنگ ها مهمه به نظر من. خب این اصلا همذات پنداری من بیننده رو بر نمی انگیزه. دقیقا همینو میخوام بگم که این دو تا برادر رو از اولش به هم نزدیک نشون میداد…یعنی این حس بهت دست میداد که حداقل مثل دو تا دوست با هم صمیمی هستن…اولین سکانس فیلم دقیقا دو تا برادره کنار قایق که دارن میگن و میخندن…منطق روایی قضیه اونجا مشکل پیدا میکرد که همه این پیش زمینه هایی که فیلم داده به ما در باره رابطه این دو تا آدم بخاطر اینده و ازدواج و پول اشتباه از اب در بیاد.
می 1, 2008 روی 4:49 ق.ظ
رضا
یعنی منطق روایی اشکال نداره وقتی مبینی یک نفر که نشون میده یک آدم معمولیه به همین راحتیه و با کمال اصرار دست به قتل میزنه با همه خطراتش و عذاب وجدانش. اما چون مثلا با برادرش میگفته و میخندیده نمیتونه برادره رو بکشه؟!؟! من مخالف مهم بودن برادر در همه فرهنگه هستم خودتم میدونی مثلا یک فرهنگی مثل ما یا در اروپا ایتالیا زمین تا آسمون با جاهای دیگه میتونه فرق داشته باشه. این هم نسبیه . نه اینکه بخوام بگم مطلقا اینجوریه ولی اورآل حساب کنی اینجوری خواهد بود. بعد هم اون تیکه ای که گفتم رو بی جواب گذاشتی. به هر حال اگر برادره کشته نمیشد میرفت پیش پلیس. به پلیس هم زنگ زده بوده یعنی در تصمیم اش جدی بود. فکر میکنی در چنین موقعیتی طرف به خاطر صرف برادری کل زندگی اش رو تباه میکنه؟!؟
می 1, 2008 روی 8:52 ق.ظ
soorena
ببین عزیز دل برادر این آقای مک گری گور در جواب برادرش که مردده برای قتل یه آدم میگه ما که اونو نمیشناسیم چرا باید عذاب وجدان بگیریم تازه اون به عمو فلانی بد کرده…این آدمی که تو ازش حرف میزنی منطق و استدلالش اینه…خیلی دلش میخواد طبق منطقش پیش بره و منطقش هم در مورد اون مرد ناشناسی که به عمو فلانی بد کرده موثره- گرچه برای برادرش نیست- ولی همین آدم وقتی پای کشتن برادرش پیش میاد دیگه نمیتونه خودش رو قانع کنه تازه میشه مثل برادرش…میفهمی چی میخوام بگم همینش برای من جالب بود که هر آدمی تا یه جایی میتونه تابع شرایطش بشه حتی اگه به قول تو برادرش میرفت پیش پلیس و مرگ در انتظارش بود…ممکنه از نظر منطقی این قضیه درست باشه ولی از نظر حسی آدمها با هم فرق میکنن و به نظر من این آدمی که توی فیلم نشون ما داد با اون پیش زمینه احساسی نسبت به برادرش و استدلال هاش با همه تلاشی که کرد نتونست برادرش رو بخاطر آینده اش بذاره کنار هر چند این قضیه بی منطق به نظر بیاد…حالا فهمیدی من چرا به نوع بشر امیدوار شدم:)) راستی جهان هولوگرافیک رو گرفتم:دی
می 1, 2008 روی 12:53 ب.ظ
رضا
دل انگیز توضیحاتت قابل قبول نیست. دل انگیز مکرر اون استدلالی که واسه داداشه داره میاره یه چیزی تو مایه های تستیکولاره که فقط برادره رو راضی کنه وگرنه خودش که به دلایل دیگه ای که تو فیلم معلومه با کشتن یارو موافقه . همینه دیگه دل به کار نمیدی میشه این
)))) به به بخونش پس زودتر راجع به اون هم یک کم بحث کنیم
)
می 1, 2008 روی 3:05 ب.ظ
soorena
آره عزیز دل انگیز درسته که برای راضی کردن برادرش میاره اون استدلال هارو ولی خودش هم باورشون داره تا حدی وگرنه برادرش رو هم میکشت به راحتی:) تو دل به کار نمیدی
) ببین هی میخوای بگی پایانش بده و هی میخوای طرف همونی باشه که تو میگی :دی آها تازه خریدم باید بشینم بخونم ببینم حرف حسابش چیه:)
می 1, 2008 روی 3:54 ب.ظ
رضا
مگه میشه خردادی بود و اون آخری که میگی خوبترین نباشه
))))
می 1, 2008 روی 7:47 ب.ظ
soorena
هاااا:)