دلسوزانه و با لحن مادر بزرگانه مضحکی گفت: “نگران نباش عزیزم. آن مرد با اسب سفیدش میاد .”و با خنده ای از ته دل اضافه کرد:” آن مرد آمد. آن مرد در باران آمد.”
و من ناگهان تصویری پیش چشمم روشن شد…فکر کردم به صحنه ای آفتابی در فضایی باز…دوربین در جایگاه راوی…هوای بهاری و نسیم دل انگیز و ناگهان رعد و برقی مهیب … با افکت های صدای رعد و برق فیلم های هندی…و بعد شر شر باران و مردی سوار بر اسب سفید با شتاب رو به دوربین می آید…می آید و از راوی و دوربین یکجا رد میشود…قطع به صحنه ای در بیمارستان…دوربین روی مهتابی های سقف زوم شده…همه تن و بدن راوی در بانداژی سفید فرو رفته…صدای دکتر در پس زمینه شنیده میشود…شکستگی در هزار و یک نقطه بدن…قطع میشود به مونولوگ راوی در پس زمینه تاریک…آن مرد آمد..آن مرد در باران آمد…آن مرد زیاد آمد…آن مرد خیلی زیادی آمد…
تصویر ذهنی ام را برایش تعریف میکنم و بعد از مدتها هر دو از ته دل میخندیم…

9 comments
Comments feed for this article
آوریل 27, 2008 روی 10:38 ب.ظ
غضنفر
آوریل 28, 2008 روی 4:00 ق.ظ
تازه وارد
با کی صحبت می کردی؟ بعد هم از اسب افتاده بوده یا اسبه بهش زده بوده و رفته بوده .
آوریل 28, 2008 روی 7:32 ق.ظ
soorena
با دوستم:) سوار بر اسب سفید اومد در یک روز بارانی از روش رد شد و رفت!
آوریل 28, 2008 روی 8:10 ق.ظ
ارسلان
عجب ، حالا کروکی کشیدن یا هنوز افسر نیومده ؟ مقصر کی بوده ؟
آوریل 28, 2008 روی 10:38 ق.ظ
soorena
ارسلان جان همش فیلم بود فیلم:)))))))
آوریل 28, 2008 روی 1:11 ب.ظ
جوراب پاره و انگشت ازاد
آوریل 28, 2008 روی 3:52 ب.ظ
عباس
آن مرد زیاد آمد… آن مرد خیلی زیادی آمد…
)) هر چند دقیقه یه بار، یاد این صحنه “خیلی زیادی آمدن” و قیافه مرد اسب سوار در اون لحظه می افتم و کلی برای خودم میخندم
)))) مرسی خیلی با مزه بود
)
آوریل 28, 2008 روی 8:16 ب.ظ
duste g o g
cheghadr ba to khandidan ro dust daram rafighe geryeha o khandehaye man,rast migi arusake khoshgelam bad az modatha dobare khandidim az tahe del:)
آوریل 29, 2008 روی 6:01 ق.ظ
soorena