دلسوزانه و با لحن مادر بزرگانه مضحکی گفت: “نگران نباش عزیزم. آن مرد با اسب سفیدش میاد .”و با خنده ای از ته دل اضافه کرد:” آن مرد آمد. آن مرد در باران آمد.”

و من ناگهان تصویری پیش چشمم روشن شد…فکر کردم به صحنه ای آفتابی در فضایی باز…دوربین در جایگاه راوی…هوای بهاری و نسیم دل انگیز و ناگهان رعد و برقی مهیب … با افکت های صدای رعد و برق فیلم های هندی…و بعد شر شر باران و مردی سوار بر اسب سفید با شتاب رو به دوربین می آید…می آید و از راوی و دوربین یکجا رد میشود…قطع به صحنه ای در بیمارستان…دوربین روی مهتابی های سقف زوم شده…همه تن و بدن راوی در بانداژی سفید فرو رفته…صدای دکتر در پس زمینه شنیده میشود…شکستگی در هزار و یک نقطه بدن…قطع میشود به مونولوگ راوی در پس زمینه تاریک…آن مرد آمد..آن مرد در باران آمد…آن مرد زیاد آمد…آن مرد خیلی زیادی آمد…

تصویر ذهنی ام را برایش تعریف میکنم و بعد از مدتها هر دو از ته دل میخندیم…