بچه ها دنیای بی غل و غشی دارند…مثل آدم بزرگ ها خودشان و احساسشان را سانسور شده و قلب شده تحویلت نمیدهند , چیزی را سرکوب نمیکنند و خوب وبدت را صاف و پوست کنده کف دستت میگذارند…معیار های خوبی و بدی و خوش آمدن و بد آمدنشان هم مخصوص به خودشان است…در دوران طرح لحظه های خوش آیندی بود که به سرو کله زدن با بچه ها و در تقلا برای کشف دنیای پر رمز و راز شان میگذشت… لحظاتی که حالا که به یادشان می آورم عزیزترین و به یاد ماندنی ترین خاطرات آن دوران را برایم رقم زده اند…

توی مطب سرگرم مریض دیدن بودم…آخرین مریض که بیرون رفت سه دختر قد و نیم قد پشت در نظرم را بخودشان جلب کردند…انگار این پا و آن پا میکردند که بیایند تو و روشان نمیشد…بلند شدم و بسمتشان رفتم…سه دختر که کوچکترینشان چهار ساله بود و بزرگترینشان شاید هشت یا نه ساله…که چارقدی رنگی را سفت زیر گلویش محکم کرده بود و به نظر میرسید رییس آن گروه کوچک سه نفره باشد یا خواهر بزرگترشان…گفتم:” اینجا چی کار میکنین بچه ها با من کاری داشتین؟” دختر بزرگتر با لحن مطمئن و در عین حال هیجان زده ای گفت : “سلام “و دختر دوم هم با شرم تکرار کرد:” سلام” و سرش را پایین انداخت…از رفتارشان احساس کردم که در نظرشان آدم مهمی هستم:)…با لبخندی سلام کردم واسم تک تکشان را پرسیدم و اضافه کردم اسم من هم سورناست…دختر بزرگتر همه اعتماد بنفسش را جمع کرد و در حالی که از هیجان حرفهایش بریده بریده شنیده میشد گفت : “ما اومده بودیم شما رو ببینیم”…پرسیدم “برای چه کاری؟همراه مریض هستین؟ ”… یک آن طبق عادت همیشگی آن محیط به بدترین اتفاقات ممکن فکر کردم که نکند مادر یا خواهر پا به ماهی دارند که دردش شروع شده یا مریض بدحالی توی حیاط بیمارستان …نگران اضافه کردم :”یا کسی طوریش شده؟” باز دختر بزرگتر و اینبار با صدایی آهسته تر که انگار میخواست شنیده شود و نشود ادامه داد : ” نه ما میخواستیم شما رو ببینیم آخه شما خیلی قشنگین:)” و نگاهش را دزدید…غافلگیر شده بودم!نفسی به راحتی کشیدم لبخندی زدم و گفتم: “ممنون شما هم خیلی قشنگین “و موهای خرمایی دختر وسطی را نوازش کردم… دختر بزرگ تر که معلوم بود جرات بیشتری پیدا کرده با خنده ای ریز پرسید : “عروسی نکردین؟ ”و پشتبندش هر سه خندیدند , انگار جو سنگین اولیه شکسته بود…گفتم ” عروسی؟” و صورتم گل انداخت …با خودم گفتم :”عجب وروجک های شیطونی” یاد خودم افتادم و حرف های قلمبه سلنبه مشابهی که به این و آن تحویل میدادم…خندیدم و ادامه دادم :”نه عروسی نکرده م “… از دیدن صورت های متعجبشان سر شوق آمدم…اما آن آشنایی کوتاه چند دقیقه ای با آمدن مریضی قبض بدست نیمه کاره ماند و چند دقیقه ای بعد که از مطب بیرون آمدم دیگر اثری از آن سه موجود کوچک دوست داشتنی نبود…انگار همه چیز را در رویا دیده باشم…