در یکی از بعد از ظهرهای شلوغ , بین مریض های سرپایی , مردی هفتاد و خورده ای ساله همراه مردی جوان وارد مطب شد و بی گفتگو روی صندلی کنارم نشست…سمت چپ قفسه سینه اش درد میکرد…با دستش که نشان داد از کتف چپ تا بازویش ادامه داشت…معاینه کردم و به نظرم مشکوک بود گرچه قلبی به نظر نمیرسید نوار قلبی نوشتم و فرستادمش برای گرفتن نوار…حسابی از کوره در رفت و گفت : “من که قلبم چیزیش نیست من شونه م درد میکنه”…توضیح دادم که: “بهر حال برای اطمینان بهتره نوار بگیرین”…باز عصبانی تر از قبل گفت : “من نوار نمیگیرم ! “و من هم با تاکید گفتم:” بابا جان اگه نوار نگیری من نمیبینمت میتونی بری پیش یه پزشک دیگه” …تسلیم شد و غر غر کنان برای گرفتن نوار راهی اورژانس شد…شاید یک ربع ساعت بعد نوار بدست و همچنان عصبانی برگشت… “این بیمارستان خراب شدتون یه دستمال کاغذی نداره بذاره توی اورژانس که مردم اینجوری لباسشون کثیف نشه؟اگه پول ندارین بگین من یه بسته دستمال براتون بخرم”… بخاطر ژلی که لباسهایش را کثیف کرده بود عصبانی بود راست هم میگفت در اورژانس ما دستمال کاغذی حکم کیمیا را داشت….معمولا در موارد مشابه خودم به هر مصیبتی بود از جایی دستمال کش میرفتم و به مریض میدادم ولی دروغ چرا خسته بودم و از لحن آمرانه این مرد 70 و خورده ای ساله هم خوشم نیامده بود مضافا که برخلاف تصور همه پزشک عمومی مسوول همه داشته ها و نداشته های بیمارستان نبود… گفتم” شما درست میفرمایین . بیمارستانتون باید دستمال داشته باشه بخاطر همین لطف کنید فردا صبح تشریف ببرین دفتر ریاست بیمارستان دکتر…انتهای راهرو و بهشون بگین که چرا دستمال توی اورژانس موجود نیست” …چیزی نگفت آمد دوباره نشست کنارم… معاینه اش کردم نوارش هم چیزی نداشت و دارو نوشتم و رفت…. یادآوری کردم که هر دفعه پیش دکتر میرود نوارش را هم همراه داشته باشد تا دوباره مجبور نشود نوار قلب بگیرد…

چند ماه بعد در یک بعد از ظهر خلوت مردی 70 و خورده ای ساله با صورتی خندان و رویی گشاده از در مطب آمد تو…اینبار تنها بود مستقیم نشست روی صندلی کنار من… سلام و علیک گرمی کرد … من بجا نیاوردمش طبق معمول… بی مقدمه از جیبش نوار قلبی در آورد و گفت ” ببین من شونه م درد میکنه ولی از قلبم نیست !  نوار قلبی رو که ازم گرفته بودی آوردم که دوباره ازم نوار نگیری “…شناختمش! لبخندی زدم و گفتم :”آها شما همون کسی هستین که میگفتین چرا اینجا دستمال کاغذی نداره ! یادم اومد:)خب حالا حالتون چطوره؟ “…”خوب که نشدم دواهایی که دادی اصلا بدرد بخور نبود!”…لبخندم تقریبا تبدیل به خنده ای واضح شده بود پیش خودم گفتم خوب چرا پس با اینهمه بلایی که سرت آورده م دوباره اومدی پیش من:)) …ناخود آگاه بیشتر تحویلش گرفتم و سعی کردم دلش را بدست آوردم…موجود دوست داشتنی ای بود مثل بچه ای بود صاف و صادق که روبرویم نشسته بود…ادامه داد من عاموی دکتر…هستم! منظورش این بود که عموی رئیس بیمارستانمان است! همان کسی که من به او حواله اش داده بودم تا در مورد دستمال کاغذی شکایت کند:)) یادم نیست رنگم پرید یا سرخ شدم برآیندش هر چه بود تبدیل به قهقهه ای شد گفتم :” واقعا؟ پس چرا زودتر نگفتید همون دفعه پیش چرا چیزی نگفتین” با لحن صادقانه دوست داشتنی اش ادامه داد ” گفتم بابا حواست نبود سرت شلوغ بود نفهمیدی! “…خلع سلاح شده بودم! گرچه با این اعترافات صادقانه دوطرفه دیگر نیازی به پاچه خاری نبود فقط برای نشان دادن حسن نیتم در حالی که خنده لحظه ای از صورتم محو نمیشد گفتم :”حالا بذارین یه فشار ازتون بگیرم ببینم فشارتون چطوره”…حالا دیگر او هم لبخند میزد با هم دوست شده بودیم :) کلی از زن و بچه و سر و همسرش پرسیدم و ماشالله چقدر جوون موندینی تحویلش دادم و خوشحال و خندان فرستادمش رفت….همچنان با خنده ای بر لب با خودم فکر میکردم که چرا انقدر گرم و صمیمی برگشته بود پیش خودم! شاید از این همه زبان درازی و حاضر جوابی من محظوظ شده بود… چه میدانم:)