انگیزه نوشتن این طب نوشته ها دیگر شخصی نیست…مدتهاست بخاطر کسانی مینویسم  آنهم با جزئیات که شاید این نوشته ها جایی بکارشان آید در حد پیش زمینه ای ذهنی و نه بیشتر…پس تقدیم به خوانندگان مهربان این نوشته ها با کمی تغییر سبک و سیاق البته:)

حوالی ده صبح یکی از آخرین روزهای کاری من مرد سی و خرده ای ساله را روی دست آوردند اورژانس…همان صحنه هول ناک هراس انگیز مریض بد حال تکرار شد …نفهمیدم چطور از بین آنهمه مریض گذشتم و خودم را رساندم به مرد روی برانکارد و کاروتیدش را لمس کردم…نفسی به راحتی کشیدم نبض داشت و مریض چند لحظه بعد روی تخت سی پی آر جا خوش کرده بود…به نظر ارست تنفسی بود سطح هوشیاری پایینی داشت و آنطوری که همراه هایش میگفتند مسومیت با گاز مونوکسید کربن اولین تشخیصش بود…در حال داد وبیداد کردن برای خلوت کردن اتاق سی پی آر و اوردر های پشت هم من برای صدا زدن متخصص بیهوشی و غیره معاینه اش کردم… مردمک یک چشم گشاد بود تنفس خودبخودی داشت و سطح هوشیاری در حد 6 از 15…در حال دادن تنفس مصنوعی کم کم مریض زیر دست های من عضلاتش منقبض و منقبض تر شد…یک آن حس کردم الان است که دندانهایش خرد شود وبریزد توی دهانش…داد زدم دیازپام ده…و پرستار جوان دستپاچه دیازپام ده را تزریق کرد…با دیازپام دوم بحدی انقباض عضلانی اش کم شد که توانستم با یک دست چانه اش را پایین بکشم و یکی از پرستارها راه هوایی را بچپاند توی دهانش…متخصص بیهوشی که سر رسید صورتم مثل لبو قرمز شده بود…این وسط همراه های مریض که همکارانش بودند و حتی اسمش را درست نمیدانستند بالای سرش در رفت و آمد بودند… هر بار چند فریاد بر سرشان کشیدم و مردان بینوا سرشان را انداختند پایین و رفتند…به متخصص داخلی که گزارش دادم گفت سریع آی سی یو شیراز اعزام شود…بلافاصله زنگ زدم به ستاد هماهنگی…بعد از 13 ماه کار در آن سیستم خوب میدانستم که چطور باید حرف زد با پزشکی که آنجاست تا سریع پذیرش بدهد…همه کارهای مریض انجام شده بود…به قول متخصص داخلی مان معلوم نبود شرح حال همراه ها درست باشد…کوکتل کما را به مریض دادم و با یک لیتر سرم معده اش شستشو داده شد…از همراه ها شنیده بودم که در حال ترک اعتیاد بوده..اما مردمک ها چیزی به نفع overdose نداشت…پذیرش مریض را که گرفتم چهل و پنج دقیقه ای شاید هم یکساعتی از ورودش گذشته بود…درمان مسمویت با مونوکسید کربن اکسیژن صد در صد است و لاغیر ولی انگار باورم نمیشد…دوباره سراغش که رفتم سطح هوشیاری اش به وضوح بالا آمده بود…شاید در حد 10-11 رسیده بود…و مردمک ها قرینه بود…باز با متخصص داخلی تماس گرفتم قرار شد با بیهوشی هماهنگ شود که نرود شیراز و بماند…پذیرش را با ترس و لرز لغو کردیم …خودم گفته بودم که نیازی به اعزام نیست و متخصص بیهوشی زیر لب زمزمه میکرد که این مریض مریض آی سی یو است…دوباره بالای سر مریض رفتم که همراه ها گوش تلفنی را دستم دادند…صدای زنی جوان شنیده میشد  گریه میکرد و حال همسرش را میپرسید و در مقابل خدارا شکر گفتن های من التماس میکرد که راستش را بگویم که تحملش را دارد…دلم سوخت…راه دور و خبر های ضد و نقیض…آرامش کردم و با خودم فکر کردم به فرهنگی که طرفدار دروغ مصلحت آمیز است  تنم لرزید از فکراینکه وقتی کسی شروع میکند به دادن خبری بد دلم هزار راه میرود…

برای صورت جلسه آمده بودند… به ماموری که صورت جلسه را دستم داد گفتم هنوز مطمئن نیستم که مشکل از کجاست شاید مسمومیت دارویی هم باشد و بعد از توضیح دادن ها ی من بی اعتنا گفت” شما که پزشک قانونی نیستی خانوم دکتر مهر کنید بره” متن را خواندم و عصبانی شدم…من اینهمه توضیح داده بودم و متن نوشته شده تایید میکرد که بیمار دچار مسومیت با منوکسید کربن شده…قاطع گفتم من امضا نمیکنم…بحث کرد و توضیح داد و باز جوابم همان بود و رفت…دستار بیهوشی من را زیر نظر گرفته بود انگار, کشاندم کناری و گفت” خوشم اومد خانوم دکتر خوب به مسائل legal آشنایی داری, خندیم و گفتم آخه مار گزیده م دکتر!”

عصر که برگشتم مریض سر و مُر و گنده روی تخت دراز کشیده بود…نه از لوله تراشه خبری بود نه از دستگاه تنفس مصنوعی…نشسته بود و در حال خوردن شام و بگو بخند بود!…خوشی عالم به دلم نشست…باورم نمیشد این همان موجود نیمه جانی باشد که صبح توی اتاق سی پی آر دلم شورش را میزد…با لبخند رفتم سراغش حال و احوالی کردم و یکی از همراه های بینوایی که با تشر از اتاق بیرونشان کرده بودم با خوشریی من را معرفی کرد…” این همون خانوم دکتریه که خیلی برات زحمت کشید” و من پشت لبخندی از رضایت قرمز شدم…یاد فریاد های کذایی خودم و بیرون گفتن ها افتادم و بیشتر قرمز شدم:)…سینه اش خس خس میکرد…دستش را که گرفتم تب دار بود…ریه اش هم پر رونکاری و کراکل…سفتریاکسون و درمان پنومونی و فردا مریض با پای خودش مرخص شد…

و آن روز بود که براستی ایمان آوردم به معجزه اکسیژن…و متخصص داخلی خوش اخلاقمان بعد از آن مدام تکرار میکرد با لحن پیروزمندانه ای که : ” چه خوب شد نفرستادمیش شیراز:)”