یادته اونروز توی بخش خون بالای سر سهیل چقدر بهت حسودی کردم…اینکه خودت میدی و خودت میگیری و ما هرچی هم میدویم این وسط فرقی نمیکنه انگار…امروز دوباره بهت حسودیم شد…وقتی جوابی نداشتم به اون دختری که چشم به راه پدرش بود بدم…وقتی بغلش کردم چسبوندمش به خودم اشکام رو فرو دادم وزیر لب زمزمه کردم دعا کن عزیزم براش دعا کن…و باهات دعوام شد و باز بهت حسودی کردم…به اینکه کاری از من و امثال من بر نمیاد و همه چشممون به توه..به تو که خودت میدی و خودت میگیری…
چند تا مرگ دیگه میخواد این بهار به خودش ببینه…چند تا…

9 comments
Comments feed for this article
آوریل 5, 2008 روی 5:16 ب.ظ
مهشاد
حسودی هایت را هم عشق است:) امیدوارم هیچ تا! ولی گمانم خیال باطلی ست…
آوریل 5, 2008 روی 5:18 ب.ظ
مهشاد
راستی خوش گذشت؟:)
آوریل 5, 2008 روی 5:26 ب.ظ
soorena
بینهایت خوش گذشت مهشاد جون ولی چه فایده از دماغمون درومد:(
آوریل 5, 2008 روی 6:37 ب.ظ
مهشاد
ئه من نفهمیدم چی شد که!!! منم می شناسم؟:(
آوریل 5, 2008 روی 6:43 ب.ظ
soorena
نمیدونم شاید دورادور بشناسیش…از خانوم شین بپرس بهت میگه…
آوریل 6, 2008 روی 4:32 ق.ظ
تازه وارد
حسودی !! راستی هر چه می دوید فرقی نداره . نمی دونم اگر این عقیده را داشته باشید برای کارتان خوب است یا بد . ولی می دونم دویدنتان بیفایده نیست.
آوریل 6, 2008 روی 7:17 ق.ظ
soorena
تازه وارد جان جماعت اطبا هم وقتی سر کار نیستن همون حس های آدمهای دیگرو تجربه میکنن شاید حتی بیشتر و دردناک تر…این ها هم حس های منفی منه منطقی توش نیست …آدم وقتی نقشش عوض میشه دیدش هم عوض میشه…وقتی داری کار یه مریض رو انجام میدی دلخراش ترین صحنه ها رو هم میتونی ببینی و خونسرد باشی چون مغزت داره کار میکنه که ببینه چه کاری از دستش بر میاد ولی وقتی نقشت میشه همراه یه مریض پشت در اتاق عمل دیگه نمیشه خونسرد بود…
آوریل 6, 2008 روی 9:11 ق.ظ
مهشاد
آآآآآآآآآاای بعله! تسلیت:((((
آوریل 6, 2008 روی 9:25 ق.ظ
soorena
مرسی عزیزم:*