کم کمک ذهنم را جمع و جور میکنم برای آینده…خط زدنهایم زیاد و زیاد تر میشود…اطفال…روانپزشکی…جراحی عمومی..ارتوپدی…پاتولوژی…رادیولوژی…پوست…چشم…طب اورژانس…و عجیب است که میان اینهمه انتخاب متمایل شده ام به رشته ای که همیشه از آن فراری بوده ام…کاردیولوژی…مزه مزه میکنم با خودم… نظر یکی دو نفر را میپرسم…پدرم موافق نیست طبق معمول, مادرم از استرس و دپرشن حرف میزند و در عین حال امیدواری میدهد و من بیشتر به یک چیز فکر میکنم این وسط , به مریض های قلبی بلقوه ای که روز به روز تعدادشان بیشتر میشود…به جوانهایی که با سکته قلبی میمیرند و…زیر نویس تلویزیون…که سر به هوا میخوانمش …

15 ساله بودم…درتلاطم بلوغ فکری…در اوج روشنفکربازی های اول دبیرستانی ام…در اوج نطق های غرا در حمایت از فرهنگ , هنر و بشریت…خوب یادم است 15 سالگی طوفانیم را که همراه شد با پرواز 57 و درخشش مدیری و همقطارانش…و مجله فیلم آن روزها یادش بخیر…مصاحبه ای کرده بود با یک سری جوان از راه رسیده خوش فکر…سر صبر واو به واوش را خواندم…نه یک بار چندین و چند بار…ته دلم گرم شد در آن سن و سال که مجله فیلمی ها وقتی با کسی مصاحبه کنند گروه بیخودی نیست حکما…عجیب توی دلم جا خوش کرده بودند  این جوانان خوش آتیه…وادامه پیدا کرد با ساعت خوش و همان گروه…همان گروهی که گذر سالها همه را مبدل به چهره هایی آشنا کرد جز یکی دو نفر که یکی از آنها جوانی کم حرف بود بنام داوود اسدی و از نویسندگان متفاوت ساعت خوش…

باز یادم هست آیتمی را که پیرمردی که خود اسدی نقشش را بازی میکرد …که در آن شمع های کیک تولدش را فوت میکند ودر پس زمینه صدای خنده و شادمانی به گوش میرسد انگار اتاق پر است از مهمان و دوست و آشنا…شمع را فوت میکند و ضبط را خاموش…آیتم را خودش نوشته بود و خودش بازی کرده بود و به نظرم زندگی خود داوود اسدی بود…آدمی که مثل دیگر دوستانش چهره نشد و هیچ وقت دیگر به آن اوج کاریش نرسید…آرام  کار کرد آرام زندگی کرد و آرام درگذشت…در 38 سالگی و بر اثر سکته قلبی…

و آدمها چه ساده میروند…روحش شاد و یادش گرامی باد…