در آخرین ساعتهای سال 86 وقتی به پشت سرم نگاه میکنم لبخند رضایتی صورتم رو پر میکنه…فکر میکنم همین کافی باشه برای خداحافظی با سالی که یکی از قشنگ ترین و بهترین سالهای زندگی من بوده…سالی که با پیدا کردن دو دوست شب سال تحویل شروع شد…با پیدا کردن دوستهایی که گرچه اون سر دنیان و عمر دوستیمون چند روز بیشتر نبود ولی انقدر بهم نزدیک شدن که انگار چند ساله میشناسمشون…سال 86 با عروسی شروع شد با 13 روز کشیک جهنمی و راه افتادن به سمت اصفهان برای یک شب دیدن دوست دوره دبیرستان توی لباس سفید…الان که فکرش رو میکنم میگم عجب انرژی ای داشتیم منو دوست گ و گ…سال 86 سال آشنایی من بود با دنیای کامپیوتر…با لینوکس …برنامه نویسی…سالی که تعداد کتاب های خونده ام از همیشه بیشتر بود…تعداد فیلمهای دیده شده فیلمهای ارزشمند خیلی بیشتر از کل دوره زندگیم بود…

سال 86 تنها سالی بود که مزه کار کردن مزه مسوولیت پذیری و مزه دکتر بودن رو چشیدم…مهر خودم رو دست گرفتم و هزاران هزار نسخه نوشتم هزاران هزار حس مثبتی رو که دلم میخواست یه پزشک به بیمارش بده به مریض هام دادم و دیدم که میشه میشه حتی خیلی دور از تهران بود و شربت نوشت…میشه خیلی دور از تهران بود و بجای بتامتازون ال آ نرمش زانو و کمر آموزش داد…میشه ORS نوشت بجای سرم…میشه آکادمیک درمان کرد میشه حتی پرسنل رو که عادت کردن به اوردر های عجیب و غریب عادتشون داد به هیدروکورتیزون 300 تا stat به یه سری اوردر های روتین به گاید لاین 2005…میشه رفت و اثر گذاشت…میشه بود و خوب بود موثر بود…میشه محیط رو با خودت سازگار کنی نه اینکه حرص اطرافت رو بخوری…میشه خیلی چیزها رو ندید و نکات مثبت رو بزرگ کرد…من باور کردم که میشه حضور داشت کار کرد طرح رو گذروند و یه خاطره قشنگ بجا گذاشت…که وقتی نیستی پرستار ها سر یه مریض قلبی همونطوری عمل کنن که تو هستی و بدونن دارن چی کار میکنن…

سال 86 برام سالی بود که دوست زیاد پیدا کردم…غایت زندگیم یکی از هدفهای تموم نشدنیم همیشه دوست پیدا کردن بوده…دوستانی که بهم نزدیک باشن بتونم باهاشون از چیزهایی بگم که دلم میخواد که به خیلی ها نمیشه گفت…و من توی این سال کلی دوست متفاوت پیداکردم…دوست مجازی و حقیقی…دوست تهرانی و شیرازی …و یه شهر که خونه دومم شده…یه جا که هر وقت دلم تنگ بشه میتونم گوشی تلفن رو بردارم و شماره بگیرم…و هر چی دلم میخواد بگم و یه عالمه آدم مهربون که بگن دلشون برای من تنگ شده و من به سادگی باورشون کنم…

سفر رفتم…یه سفر به یاد موندنی و پام به سفر باز شد…شاید خیلی دلم میخواست بیشتر سفر کنم اما همین هم غنیمت بود…. سال 86 برای من یه دلتنگی هم بجا گذاشت… دلتنگی ای که میدونم کم کم کمرنگ میشه و جاش رو به خاطره های خوب میده…اگه بگم یکی از بهترین سالهای زندگیم بوده گزاف نگفتم…هیچ وقت فکرنمیکردم کار کردن من توی یه استانی که 1000 کیلومتر با تهران فاصله داره انقدر برام خوشایند بشه که از الان لحظه شماری کنم برای روز تسویه حساب و دوباره دیدن آدم های آشنا و دوست داشتنی زندگی م…

کلاس های سی پی آر نمیدونم از کجا به مغزم خطور کرد و چی شد که جراتش رو پیدا کردم آموزش چیزی رو قبول کنم که هیچی ازش نمیدونستم…و این کلاس ها برام خیلی خیلی مفید بود…بیشتر برای خودم…و دیدم آرامش و لذتی رو که در آموزش دادن  هست و بزرگواری ای رو که یه معلم باید داشته باشه صبر سواد و فروتنی همه با هم…و مهمتر از اون فهمیدم اگه کاری رو برای دلت انجام بدی و منتظر تشویق کسی نباشی خیلی خیلی به مذاقت خوش تر میاد…

 وبالاخره سال 86 تنها سالی بود که من و دوست گ و گ ای که از 9 سالگی با هم بودیم بیشتر و بیشتر همدیگرو شناختیم و بیشتر و بیشتر همدیگرو پیدا کردیم…چی میخواد آدم بیشتر از این برای پر کردن یکسالش…

خداحافظ 86 دوست داشتنی من…خداحافظ…