این نوشته مال سه ماه پیشه…ماهی که 4 تا مریضم اکسپایر شدن…ماهی که دیگه باورم شده بود هر مریضی توی شیفت من میاد میمیره…خیلی سخت بود برام نوشتن در مورد تلخ ترین خاطره کاریم…نوشتمش و گذاشتم بمونه یه جایی توی آرشیوم…خیلی سخته هنوز برام یاد آوریش اما دیگه پذیرفته مش و الان میخوام تا هنوز پرونده سال 86 بسته نشده در مورد اون روز بنویسم…در مورد مریضی که خیلی چیزها سرش یاد گرفتم و خیلی خیلی اذیت شدم…شاید اون موقع جرات حرف زدن در موردش رو هم نداشتم فکر اینکه کسی ایرادی بگیره ازم و من ویران بشم از عذاب وجدان اما الان خیلی زمان گذشته  و من خوب میدونم اون مریض بدون جراح شانس زیادی برای زنده موندن نداشت …الانم که میخونمش بعد از مدتها باز چشمام خیس میشه از اشک…این متن رو همونطوری که نوشتم اینجا میذارم با همون حس و حال اون روزها اگه پره از اصطلاحات نامانوس من رو ببخشید…

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و میتراشد…*

بدترین کابوسی که همیشه داشتم توی شیفت های شب این بوده که دم صب بجای بیدار شدن با صدای اون زنگ کذایی با صدای شیون و ضجه همراه های مریض بیدار بشم و این اتفاق تا حالا برام چند بار افتاده…صب جمعه بود دقیق بخوام بگم ساعت بیست دقیقه به هفت صب بود…توی خواب وبیداری و اون دستهای سـِر از خواب چند ساعته با سر و صدا از خواب بیدار شدم با حداکثر سرعتی که ممکن بود آماده شدم با خودم میگفتم حتما چیز مهمی نیست حتما همراه ها زیادی شلوغش کرده ن…پرستار وسواسی و با وجدانمون توی استیشن بود…توی اتاق تزریقات یه خانومی روی صندلی چرخدار نشسته بود و ناله میکرد…همین ناله کردن کافی بود که خیالم یه مقدار راحت بشه تا اومدم نزدیکش بشم یه مرد جوون رو روی دست آوردن…سرو صورت خونی و همونطوری که حدس میزدم ایست قلبی پیدا کرده بود…داد زدم به متخصص بیهوشی خبر بدین…پرستار دوم هم از خواب بیدار شده بود…باز رفتم روی چهارپایه وشروع کردم به ماساژ دادن…هم آمبو میزدم هم ماساژ میدادم…به پرستارمون گفتم ماساژ رو ادامه بده رفتم سراغ اون خانمی که توی اتاق بود…GCS اش در حد 10-11 بود…رنگ پریده و پاهاش شکسته بود و عضلات دورسال پدیسش exposed بود…همراه ها رو صدا زدم تا آروم بلندش کردن و گذاشتنش روی تخت…به پرستارمون گفتم رگ بگیره ازش و اکسیژن براش بذاره و دوباره رفتم سراغ پسر جوون…سر و صورتش خونی بود وسایل اینتوبیشن رو برداشتم…سعی کردم لوله گذاری کنم چون انقدر راه هوایی اش ترشح داشت که آمبو زدن فایده ای نداشت…توی دهنش تا چشم  کار میکرد خون بود و مایع…ساکشن کردم و سعی کردم لوله رو رد کنم …رد نمیشد و من انقدر تحت فشار بودم که نفهمیدم لوله رو بر عکس دستم گرفته م…پرستار مردمون آروم گفت اونطرفی خانوم دکتر…نمیفهمیدم چی میگه یه دفعه نگاه کردم دیدم بیخود نیست که لوله رد نمیشه…همون موقع متخصص بیهوشی رسید…ساکشن کرد و اینتوبه و رفت سراغ همون خانومی که توی اتاق بود…5 تا رگ بزرگ خاکستری و سبز ازش گرفت…تا احیا رو ختم کردیم و اومدیم سراغ این یکی مریض ساعت حدودا 7 و نیم شده بود…

متخصص بیهوشیمون گفت  احتمال داره مریض شکستگی لگن داشته باشه اینو گفت خسته نباشیدی گفت و رفت…متخصص بیهوشیمون تازه چند روزی بود که به این مرکز اومده بود تا جایی که ازش شناخت داشتم میدونستم خیلی مقرراتیه و به محدوده وظایف مقید…وقتی می رفت گفت مریض نیازی به اینتوبیشن نداره و حالش خوبه…من معاینه اش کردم…همش میگفت کمرم کمرم…شکمش نرم بود و لگنش استیبل …فشارش هم حدود نه و نیم بود…توی معاینه چیز نگران کننده ای پیدا نکردم ولی همون موقع زنگ زدم آزمایشگاه برای کراس مچ دو داحد خون…رادیولوژی رو خبر کردم بیاد عکس پرتابل بگیره از مریض…منتظر بودم عکساش حاضر بشه تا زنگ بزنم و پذیرش بگیرم…رادیولوژی اومد و گفت دستگاه پرتابل از در اتاق رد نمیشه … آخر سر مریض رو منتقل کردیم به رادیولوژی…پرستار رو همراهش فرستادم و سفارش کردم علایم حیاتیش رو چک کنه و خبر بده…خودم هم به پذیرش گفتم تا اطلاع ثانوی مریض سر پایی نمیبینم و دنبالش رفتم رادیولوژی…توی رادیولوژی همین که عکس ها حاضر شد و به نظر میومد توی مهره های یک و دوی کمری شکستگی وجود داشته باشه مریض فشارش و هوشیاریش افت کرد…اونجا بود که باز زنگ زدم به متخصص بیهوشی…احساس کردم شکم مریض داره بزرگ میشه…حتما خونریزی داخلی کرده بود و ما جراح نداشتیم…متخصص بیهوشی که اومد بالای سر مریض رفتم دنبال گرفتن پذیرش…جراحی که باهاش صحبت کردم و گفتم خونریزی داخلی داره مریض و از 5 تا رگ داره مایع و خون میگیره همون جراحی بود که یه بار بخاطر اکسپایر شدن مریضی که هم اسم من بود حسابی سرم داد و بیداد کرده بود اما اینبار حسابی تحویلم گرفت….خیلی خوب عمل کردین خانوم دکتر باید مریض رو سریع بفرستین ولی حیف که صب جمعه است و من بیرون شهرم و 2 ساعتی تا شهر فاصله دارم باید از یه جای دیگه پذیرش بگیرین…اون مرکز دیگه هم بعد کلی معطلی و هماهنگی با ستاد پذیرش نداد و حواله مون داد به مرکز اول…باز زنگ زدم به همون جراح و گفتم مریض رو اگه قبول نکنید اکسپایر میشه…فشارش افتاده پایین و سریع باید بره اتاق عمل…نمیدونم سه رب یا یه ساعتی کار پذیرش گرفتن طول کشید…من داشتم میدویدم ولی زمان مث باد میگذشت…مریض بالاخره با فشار حدود 4-5 اعزام شد …

وقتی ازین جا میرفت توی دلم فقط دعا میکردم که به مرکز مجاور برسه …موبایل بهیاری که همراه مریض رفته بود رو هر یه ربع میگرفتم و بر نمیداشت…بالاخره بعد از یک ساعت تلفنش رو برداشت…بهیاری که همراه مریض رفته بود آدمیه که خیلی سخت نمیگیره دنیا رو ولی با صدای غمگینی گفت چند دقیقه پیش ارست کرد…گوشی رو گذاشتم…میدونستم معنی این حرف چیه…ساعت 11 صب شده بود من هنوز توی اورژانس بودم…اون لحظه احساس کردم دنیا روی سرم خراب شده…زنگ زدم خونه تا مادرم گفت الو زدم زیر گریه…هق هق گریه کردم…بخاطر اکسپایر شدن مریض احساس گناه میکردم…هزار بار این چند ساعت رو توی ذهنم زیرو رو کرده بودم…اینکه توی زندگیم مریض بد حال اینجوری هیچ وقت تنهایی جمع و جور نکرده بودم…اینکه بی تجربه بودم …اینکه مرکز ما جراح نداشت و…اینکه کلی برای هماهنگی رادیولوژی و خون و آمبولانس دویده بودم…حتی آتل های پای اون خانوم رو خودم از انبار آورده بودم…دویده بودم حرص خورده بودم داد زده بودم و آخر سر هیچی…مادرم بینوا کلی حرف زد باهام و من آروم نشدم…ساعت یک بعد از ظهر بود…رفتم سمت پانسیون…دوست شیرازیم از صب بساط صبحانه رو چیده بود تا دو تایی صب جمعه با هم صبحانه مفصلی بخوریم…در رو که باز کرد باز اشک ها مهلت نداد تا بخودم بیام خودم رو توی بغل مهربون اون آدم پیدا کردم…شونه هام میلرزید و اون فقط میگفت تو هر کاری میتونستی کردی… خودت رو اذیت میکنی…و من خودم رو اذیت میکردم…باز گوشی رو دستم گرفتم و زنگ زدم باز حرف از این بود که نمیتونستی اون آدم رو توی اون شرایط بدون جراح نجات بدی حتی اگه قدر یه جراح تجربه داشتی تا هماهنگ میکردی و میفرستادیش میرفت توی شوک و اگه بدون خون میفرستادیش توی آمبولانس ارست میکرد…هزار بار تا شب اون ساعت ها رو مرور کردم کارهایی که باید میکردم و آخر سر به این نتیجه رسیدم که اگه مریض 5 تا رگ نداشت و انقدر خون و سرم نگرفته بود خیلی زودتر از اینها اکسپایر شده بود…و همون نتیجه گیری همیشگی که باید از تجربه ها درس گرفت برای نجات جان آدمهای دیگه…اما اینبار تجربه سختی رو پشت سر گذاشتم…الان میدونم که اون روز توی اون شرایط کار بیشتری نمیشد برای مریض انجام داد همه اینها رو میدونم اما باز هم اون احساس بد باهام هست… طوری که هنوز هم که یاد اون روز میوفتم چشمام پر اشک میشه…

* بوف کور- صادق هدایت