نمیدونم چه صیغه ای بود که توی اون آرایشگاه آروم زیر دست یه خانومی که دومین بار بود میدیدمش نشستم و اون بی مقدمه  خصوصی ترین جزئیات زندگیش رو برام گفت…و من هر چه بیشتر و بیشتر گوش کردم بیشتر وبیشتر توی اون صندلی کذایی فرو رفتم و هیچ نگفتم…گفت و گفت و گفت…از ازدواج اجباریش در 14 سالگی از گریه ها و ناراحتی هاش واز بارداری دو ماه بعد از ازدواجش…من رو یادش نمیومد…به چشم اون من دفعه اولی بود که رفته بودم اونجا و اون با چشمهایی که پراز اشک شده بود از شب عروسیش گفت…از چیزی که به عنوان ستم همسرش ازش یاد کرد…و اصرار شوهرش بر بچه دار شدن…گفت و گفت و من گوش کردم…از گریه هاش از ترس هاش از اینکه تا صب پلک روی هم نذاشته…از اینکه نمیفهمیده آداب زناشویی چیه…از زایمانش توی یه بیمارستان دولتی…از بچه 3 کیلو و 700 گرمی و مادر 15 ساله…و من گوش دادم و گوش دادم و گوش دادم…موندم یه جایی وسط زمین و آسمون…همون جایی که یه وقتا توی شلوغی های اورژانس میموندم که چی بگم به زنی که همه ازدواجش خلاصه میشد در دو فرزندی که چهارده سال پیش در دو هم آغوشی متولد شدند و امروز پدرشون رو بعد از 14 سال برای اولین بار میدیدند…و من نگاه کردم به اشک هاش که چطور تمام صورتش رو خیس کرد به استیصالش و هیچی نتونستم بگم جز پیشنهاد برای جلسه های مشاوره…توی این یکسال بد ترین قسمت های زندگی هم جنسهای خودم رو دیدم…باورش کردم دردم گرفت و بازنتونستم چیزی بگم… همونطور موندم با چشمهایی غمگین با نفسی که توی سینه حبس شده  و در هیات آدمی صبور سنگین سرگردان…