طرفای عصر بود بعد از دیدن یه مریض رفتم توی استیشن پرستاری …دلم ضعف میرفت…یکی از بچه ها یه شکلات بهم داد…همون موقع مریضی که رفته بود داروهاش رو بگیره برگشت و صدام زد…رفتم توی مطب…سه تا بچه قد و نیم قد داشت…که بزرگترینشون 5 سالش بود…ناخود آگاه شکلات رو گذاشتم روی میز و مشغول توضیح دادن داروها شدم…این داروی اصلیشه این یکی خلط آوره …که سرو صدایی بلند شد…منم میخوام…نه مال خودمه و آخر سر این کشمکش با تدبیر دختری که از همه بزرگتر بود خاتمه پیدا کرد… یه ذره میدم به تو یه ذره هم به اون یه ذره هم مال خودم…نگاه کردم به شکلاتی که هر تیکه اش کام یکی از اون سه تا موجود کوچولو رو شیرین کرده بود…یه لحظه یه صدای کوچولویی توی وجودم خواست بگه اون شکلات من بود:(( و یک صدای آروم تری آه کشید که چرا بجای یه شکلات سه تا شکلات دستش نگرقته بیاد توی مطب…
برگهها
Friends
- 14bedar
- A Canceric Soul
- Datum of Freedom
- Miss Anonymous
- monomania
- Natalie
- persian medlog
- Solmaz 76’s Weblog
- فقط یک رز سرخ
- قوز بالا غوز
- من و MS
- من و خودم
- من و سکوت و صبوری…
- میعاد در سپیده دم
- ماه هفت شب
- ماه و ماهی
- ماهی کوچک
- نم نم
- چندگانه
- نیمیم ز آب و گل
- نگاره های یک نگارنده…
- چپریات
- ناتور
- هدیه لحظه ها
- هروله
- و…یکی بود یکی نبود
- یک پزشک
- یادداشت های یک فیلمساز جوان
- کتابلاگ
- پرنده مسافر
- پرش بلند
- پزشک 78
- Z factor
- آهنگ دشت آبی
- آواز در باران
- آینه
- آبی خاکستری سیاه
- آدت
- آذرخش
- آرامش درون
- آسمان مال منست
- ایرمان
- ابر
- از دریچه ماه
- باز بیاغاز
- بازتاب عشق
- باغچه
- برگی از دفترچه ایام
- جوراب پاره و انگشت آزاد
- خنده هاتون از ته دل و…
- خود یافته
- خودنوشته های سرگردانی
- خیزران
- دل نمک
- دنیای آدمها
- دیاری
- دخترم غزل
- درخت کوچک
- رونوشت:پسر
- ریفلاکس
- رادیوسیتی
- رازقی
- زندگی سگی
- سفرنامه دور دنیا
- ساقی نامه
- شهسوار
- شب نوشته
- شعرواره
- صد درد
- عکاسباشی
Learn and Live
نوشته های پیشین
نوشته های پراکنده
هنر برتر از گوهر آمد پدید!
وبگردی های من
- A Man Called Old Fashion
- Agrandissement
- Alibi
- Hermes Marana Junior
- spotlight
- لحظه
- مینیمال ها و طرح ها
- میرزا پیکوفسکی
- مسیح علی نژاد
- چگونه وال شكار كنيم؟
- هفت و نیم
- همشهری کاوه
- هرمس مارانا
- ورطه
- کولی ها کنار آتش
- گرینگوی پير
- آهو نمیشوی به اين جست و خيز، گوسِپند
- ئه سرین
- الیزه
- بابونه
- توکای مقدس
- حرفه خبرنگار
- خواب زمستانی
- خوابگرد
- خورشید خانوم
- زن نوشت
- سام جوانروح
- ساتیار امامی
- شب بود , ماه پشت ابر بود…
- صفحه سیزده
- صفر مطلق
- عکاسان قزوین
خانه قبلی
خدا خیرتان بدهد!
دوستان قدیمی
در ستایش عشق
بایگانی
برترین مطالب
a
Blog Stats
- 77,634 hits

2 comments
Comments feed for this article
مارس 15, 2008 روی 6:25 ب.ظ
غضنفر
باور کن اون جمله آخری زیاده
(((
اگه نبود٬ می گفتم این قشنگترین خاطره پزشکیه که من تو این مدت خوندم
مارس 15, 2008 روی 7:25 ب.ظ
soorena
این دقیقا همون صداهایی بود که اون موقع توی ذهنم پیچید زیاد و کمش دست من نبود…هم شکلاتم رو میخواستم هم از اینکه اون سه تا سر یه شکلات کوچولو با هم دعواشون شده بود دلم سوخت