طرفای عصر بود بعد از دیدن یه مریض رفتم توی استیشن پرستاری …دلم ضعف میرفت…یکی از بچه ها یه شکلات بهم داد…همون موقع مریضی که رفته بود داروهاش رو بگیره برگشت و صدام زد…رفتم توی مطب…سه تا بچه قد و نیم قد داشت…که بزرگترینشون 5 سالش بود…ناخود آگاه شکلات رو گذاشتم روی میز و مشغول توضیح دادن داروها شدم…این داروی اصلیشه این یکی خلط آوره …که سرو صدایی بلند شد…منم میخوام…نه مال خودمه و آخر سر این کشمکش با تدبیر دختری که از همه بزرگتر بود خاتمه پیدا کرد… یه ذره میدم به تو یه ذره هم به اون یه ذره هم مال خودم…نگاه کردم به شکلاتی که هر تیکه اش کام یکی از اون  سه تا موجود کوچولو رو شیرین کرده بود…یه لحظه یه صدای کوچولویی توی وجودم خواست بگه اون شکلات من بود:(( و یک صدای آروم تری  آه کشید که چرا بجای یه شکلات سه تا شکلات دستش نگرقته بیاد توی مطب…