طبق معمول همیشه مطب شلوغ بود…چند تا چند تا مریض و همراه ایستاده بودن و با هم حرف میزدن که یه قیافه آشنا از وسط جمعیت خودش رو رسوند به من و گفت یه نفر اومده میخواد از شما تشکر کنه…تا اومدم بگم کی دیدم همون پسر هفت ساله ای که مثل آدم بزرگ ها حرف میزد ایستاده روبروی من با همون سر تراشیده , لپ های گرد , چشمهای درشت و مژه های بلندش…تا دیدمش گفتم :سلام تویی پسر خوب:) و اون در جواب ابراز احساسات من خیلی موقر دستش رو آورد جلو و گفت سلام …اومدم ازتون تشکر کنم…انقدر با ابهت این جمله رو ادا کرد که بیدرنگ دستم رو بردم جلو و باهاش دست دادم و اضافه کردم اما تشکر برای چی؟ که پدرش به یاریش اومد و گفت چون حالش خوب شده… اگه مطمئن بودم غرورش جریحه دار نمیشه سفت میگرفتمش توی بغلم اما بهمین بسنده کردم که لپش رو بکشم و سر تراشیده اش رو نوازش کنم و خواهش میکنمی در جوابش بگم و لبخند بزنم… نیم نگاهی به من انداخت و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده چشماش رو دوخت به زمین:)
برگهها
Friends
- Datum of Freedom
- Miss Anonymous
- monomania
- Natalie
- persian medlog
- لابیرنت من
- من و MS
- من و خودم
- من و سکوت و صبوری…
- میعاد در سپیده دم
- ماه و ماهی
- ماهی کوچک
- مدیکال رجیسترار
- نم نم
- چندگانه
- نیمیم ز آب و گل
- نگاره های یک نگارنده…
- چپریات
- ناتور
- هدیه لحظه ها
- هروله
- یک پزشک
- کتابلاگ
- پرنده مسافر
- پزشک 78
- آهنگ دشت آبی
- آواز در باران
- آینه
- آدت
- آذرخش
- آسمان مال منست
- ابر
- از دریچه ماه
- از سینما و دیگر وسوسهها
- بازتاب عشق
- باغچه
- برگی از دفترچه ایام
- جوراب پاره و انگشت آزاد
- خنده هاتون از ته دل و…
- خود یافته
- خودنوشته های سرگردانی
- خیزران
- دنیای آدمها
- دخترم غزل
- درخت کوچک
- رونوشت:پسر
- ریفلاکس
- رادیوسیتی
- رازقی
- زندگی سگی
- سفرنامه دور دنیا
- شهسوار
- شب نوشته
- شعرواره
- صد درد
- عکاسباشی
Learn and Live
نوشته های پیشین
نوشته های پراکنده
هنر برتر از گوهر آمد پدید!
وبگردی های من
- A Man Called Old Fashion
- Agrandissement
- Alibi
- Hermes Marana Junior
- spotlight
- لحظه
- مینیمال ها و طرح ها
- میرزا پیکوفسکی
- مسیح علی نژاد
- چگونه وال شكار كنيم؟
- هفت و نیم
- همشهری کاوه
- هرمس مارانا
- ورطه
- کولی ها کنار آتش
- گرینگوی پير
- آهو نمیشوی به اين جست و خيز، گوسِپند
- ئه سرین
- الیزه
- بابونه
- توکای مقدس
- حرفه خبرنگار
- خواب زمستانی
- خوابگرد
- خورشید خانوم
- سام جوانروح
- ساتیار امامی
- شب بود , ماه پشت ابر بود…
- صفحه سیزده
- عکاسان قزوین
خانه قبلی
خدا خیرتان بدهد!
دوستان قدیمی
- A Canceric Soul
- فقط یک رز سرخ
- فارغ التحصیل
- قوز بالا غوز
- لبخند چشم تو
- من و بهار
- منم یه روز دکتر میشم!
- چراغ مهربانی
- و…یکی بود یکی نبود
- وقایع اتفاقیه
- یادداشت های یک فیلمساز جوان
- کوچ
- کسی که مثل هیچکس نیست
- پیکاسو
- آگاه
- آبی خاکستری سیاه
- آداجیو
- اقامت در گرانش صفر
- باز بیاغاز
- باشو کوچولو
- دل نمک
- دیاری
- دختر اردیبهشتی
- دست نوشت
- روزگار ما*
- زندگی عشق و دیگر هیچ!
- شقایق دریای سرخ
- عکاسباشی
در ستایش عشق
بایگانی
- ژانویه 2010
- دسامبر 2009
- نوامبر 2009
- اکتبر 2009
- سپتامبر 2009
- آگوست 2009
- جولای 2009
- ژوئن 2009
- می 2009
- آوریل 2009
- مارس 2009
- فوریه 2009
- ژانویه 2009
- دسامبر 2008
- نوامبر 2008
- اکتبر 2008
- سپتامبر 2008
- آگوست 2008
- جولای 2008
- ژوئن 2008
- می 2008
- آوریل 2008
- مارس 2008
- فوریه 2008
- ژانویه 2008
- دسامبر 2007
- نوامبر 2007
- اکتبر 2007
- سپتامبر 2007
برترین مطالب
a
Blog Stats
- 94,311 hits

7 comments
Comments feed for this article
مارس 10, 2008 در 5:50 ب.ظ
غضنفر
اصولا بهترین مریض دنیا کسیه که خوب شده و مث آدم اومده تشکر. اتفاقا من هم دیروز یه مورد داشتم که اومده بود می گفت زدی دستمو ناقص کردی (بعد از تزریق وریدی پوستش کبود شده بود!). من هم نه گذاشتم و نه ورداشتم و یه داد حسابی سرش زدم و بعد محترمانه بهش گفتم بتمرگ (محترمانه تر از این لفظ به ذهنم نمی رسید اون موقع) و بعد گفتم تو همونی نیستی که همه چی استفاده می کردی جز کراک؟ رنگش پرید و خفه خون گرفت و سرشو انداخت پایین رفت!!! یعنی می بینم ظرف ۳۰ ثانیه یه دوره کامل اخلاق پزشکی رو سرش هوار کردم؛ الان هم خیلی راضیم (((((((((((((:
مارس 10, 2008 در 7:47 ب.ظ
جوراب پاره و انگشت ازاد
آخییییی…..
نازی…چه لحظه ی خوبی بوده برات سورنا جونم…
مارس 11, 2008 در 4:06 ق.ظ
علی مقیمی
مبارکه! تموم شدن طرح. امیدوارم بقیه مراحل کار و زندگیتون هم به همین خوبی باشه!
مارس 11, 2008 در 8:26 ق.ظ
آدمک باران
عجب دل دادگی ای!!! D:
مارس 11, 2008 در 2:30 ب.ظ
Hamed
khaste nabashi sorena vase in ye sal…are,del kandan sakhte
مارس 12, 2008 در 6:37 ق.ظ
تازه وارد
دیگه تهدید به آمپولی ، سرمی چیزی برای برگردوندن حس بچه گانگیش نکردی:)
مارس 12, 2008 در 12:31 ب.ظ
soorena
غضنفر جان خوووووب مچش رو گرفتی خوووووب گرچه من یکی از پس این کار بر نمیام: دی قربونت برم دختر اردیبهشتی جونم آره خیلی ناز بود خیلی…ممنون دکتر مقیمی عزیز:) شما همیشه لطف دارین به من:) به آدمک باران:دی ممنون حامد جان:) همه امیدم به اردیبهشته و تسویه حساب که دوباره میخوام برگردم…تازه وارد جان نه دیگه بچه اصلاح ناپذیر بود:))))))))))