طبق معمول همیشه مطب شلوغ بود…چند تا چند تا مریض و همراه ایستاده بودن و با هم حرف میزدن که یه قیافه آشنا از وسط جمعیت خودش رو رسوند به من و گفت یه نفر اومده میخواد از شما تشکر کنه…تا اومدم بگم کی دیدم همون پسر هفت ساله ای که مثل آدم بزرگ ها حرف میزد ایستاده روبروی من با همون سر تراشیده , لپ های گرد , چشمهای درشت و مژه های بلندش…تا دیدمش گفتم :سلام تویی پسر خوب:) و اون در جواب ابراز احساسات من خیلی موقر دستش رو آورد جلو و گفت سلام …اومدم ازتون تشکر کنم…انقدر با ابهت این جمله رو ادا کرد که بیدرنگ دستم رو بردم جلو و باهاش دست دادم و اضافه کردم اما تشکر برای چی؟ که پدرش به یاریش اومد و گفت چون حالش خوب شده… اگه مطمئن بودم غرورش جریحه دار نمیشه سفت میگرفتمش توی بغلم اما بهمین بسنده کردم که لپش رو بکشم و سر تراشیده اش رو نوازش کنم و خواهش میکنمی در جوابش بگم و لبخند بزنم… نیم نگاهی به من انداخت و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده چشماش رو دوخت به زمین:)