همیشه آدم دل نازکی بوده م…موجود دل نازکی که هیچ وقت چیزی از دل نازکش بروز نمیده…اشک هاش رو قایم میکنه پشت لبخندش میذاره یه جایی توی قلبش تا زیر دوش آب یا توی سیاهی های شب وقتی کسی نیست جاری بشه تا کسی گونه های خیسش رو نبینه…دیدم همه تون رو که چطور توی اون اورژانس کوچیک چهار تخته جمع شده بودین…دیدمتون و چشمهای خیستون رو و ضربان قلب خودم رو که تند تند میزد و بغضی که فرو میدادم و اشک هایی که جای خودش رو به لبخند داد…محکم بودم هنوز مسوول همون اورژانس هنوز همه کاره اونجا و نذاشتم اشکام روکسی ببینه…شاید اگه آروم نبودم شاید اگه با خنده همه چیز برگزار نمیشد هیچ وقت نمیتونستم سوار اون پیکان سفید بشم و راهی بشم …
تا چشم کار میکنه دشته و کوههایی که در افق قد علم کردن…نسیم ملایم بهترین فصل سال و آب انبار هایی که تا چشم کار میکنه حضور دارن…اشک هام سرازیر میشن…دماغم قرمز و بزرگ شده…نگاه های متعجب راننده رو توی آینه جلو که هر از گاهی بهم خیره میشه و دوباره به جاده منحرف میشه احساس میکنم…دیدم …خودم بودم…همون دکتر جوون 27 ساله…همون با روپوش سفید و گوشی لیتمنی که همیشه دور گردنش آویزونه…لبخند خودم رو دیدم و شوخی های وقت و بیوقت با مریض و پرسنل و خدمه …دیدم خودم رو که با وقار دستهام رو بلند کردم و برای خداحافظی توی هوا تکونشون دادم…خودم بودم همون خود بیست و هفت ساله م که برای همیشه توی اون اورژانس 4 تخته موند…گم شد یه جایی توی هیاهوی بعد از ظهر های پر مریض جمعه…توی اتاق سی پی آر …سر مریض بد حال…رفت یه جایی پیش 8 تا پرسنل اورژانس توی داروخونه و پذیرش و آزمایشگاه چرخید خندید دوست داشت دوست داشته شد و برای همیشه موند…اون موند و من برگشتم در آستانه بیست و هشت سالگی با نوستالژی بزرگ زندگیم…من موندم و اشک هایی که از دیروز بند نمیان…من موندم و هجوم خاطرات خوب وبد…من و کلاس های سی پی آر بعد از شب کاری…من و اشک های پرسنل اورژانس پشت سرم…طفره رفتن ع.ا از خداحافظی …اشک های آ.ا.و ز.ر. …چشمای خیس خ.ک. …صورت آروم ح.ا. و دوربین عکاسی ص. ک. …من موندم و دعای خیر مریض هام…من و خانوم دکتر خوش اخلاقه…
اون شب تا ابد یادم میمونه…اون شبی که کنارت نشستم از خودت گفتی و از گذشته ها…گوش کردم نگاهت کردم و توی دلم تحسینت کردم قلب بزرگت رو اون همه صبوری و بزرگواری که توی چشمات بود توی حرفات موج میزد…ذوقت رو کردم هیچی نگفتم شیطنت کردم و آروم خزیدم توی بغلت…همون آغوش گرم و مطمئن…همونی که همیشه آرامش بود برام و حرف های پر امید…و این بار دیگه نمیتونستم نقش بازی کنم…سرم رو گذاشتم روی شونه ت و اشکامون سرازیر شد…دیدم که چجوری دوست گ و گ ازت خداحافظی کرده بود… وقتی اومد شیفت شب رو ازم تحویل بگیره همه صورتش یه گله قرمز شده بود و خیس خیس بود…تو رفتی و من موندم با خواهری که ازش دور شده م…من موندم و یه عالمه نوستالژی برای از دست دادنت…
یادم نمیره که چقدر تلاش کردم یه جایی طرحم رو بگذرونم که یک ساله تموم بشه…و حالا یکسال تموم شده…باورم نمیشد که اینهمه سخت باشه… که حالا من بمونم و کاشی های آبی…من و سقف های کاذب نو…من و مبل های پانسیون…من و مهمونی خداحافظی…من و هدیه های رنگ و وارنگ…جوجه کباب ذغالی …کیک و چایی…من و دورانی که هیج وقت فراموشم نمیشه…
من با این همه نوستالژی توی قلبم چه کنم…

11 comments
Comments feed for this article
مارس 9, 2008 روی 2:25 ب.ظ
غضنفر
برات خوشحالم. حالت بدترش این بود که دلت این اواخر پرپر بزنه برای تموم شدن دوره طرحت. حالت افتضاحش هم این بود که از اول تا آخر جایی روکه بودی دوست نداشته باشی. دلیل اینکه برات خوشحالم رو هم هزار بهت گفتم و دیگه قصد ندارم تکرارش کنم.
مارس 9, 2008 روی 3:40 ب.ظ
پدرام
سلام بر سورنا بانو پزشك دهكده سابق!..
بسيار زيبا..
اولا دوباره تبريك..
دوما منم برگشتم..شيريني ميخوام يالا!!
سوما..ما كه هنوز در خدمت اسلام و مسلمين هستيم! ولي منم از الان تو فكر همين حس نوستالژيه هستم!!..مطمئنا مال من بخاطر نوع و محل خاص طرحم بيشتر خواهد بود!..
چهارم..بهرحال..شديدا خسته نباشي!..
مارس 9, 2008 روی 3:59 ب.ظ
رضا
این نیز بگذرد:)
مارس 9, 2008 روی 5:23 ب.ظ
مهشاد
قربونت برم…………..
مارس 9, 2008 روی 7:11 ب.ظ
ماکان
سلام. تبریک می گم که این دوره از زندگی رو هم با موفقیت گذروندی.
بی خبر نگذار من رو از حال و احوالت… خانم راست راستکی دکتر.
مارس 9, 2008 روی 7:54 ب.ظ
Natalie
به هر حال زندگي ادامه داره سورن جان بايد خوشحال باشي كه از يه مرحلهي ديگه رد شدي
نوستلها هم تا چند روز ديگه كمرنگ ميشه مثل همهي نوستالژيها!
مارس 10, 2008 روی 3:15 ق.ظ
امیر ارسلان
سلام بر پزشک دهکده
به سلامتی طرح هم تمام شد پس ، امیدوارم در مراحل جدید و بعدی هم همینطور موفق باشی
مارس 10, 2008 روی 5:30 ق.ظ
تازه وارد
سلام . یک همچه حالی من وقتی سربازیم تمام شد داشتم . پایان یک دوره زندگی . آغاز مرحله جدید. یادمه از همه خداحافظی کردم و آمدم از محا خدمت بیرون و همش در فکر بودم . سوار یک مینی بوس شده بودم و سرم همش پایین بود . تا سرم را آوردم بالا دیدم پشت یک کامیون نوشته ” الوداع خاطره ها الوداع “
مارس 10, 2008 روی 7:49 ق.ظ
shaqayeq
salam, bazam tabrik migam khanooom:) khoub midoonam chi migi vaghti khodam bad az yek sal hanoozam gahi delam tang mishe vase goor goor dareye azizam o hanoozam zang mizanam o hal o ahvale marizamo miporsam o peigireshoun misham.badesham khanoom gol enghade ba ehsas minevisi fekr nemikoni momkene yeki mese manam delesh nazok bashe o taze mohkamiye to ro ham nadashte bashe o jelo hame hey neveshtehato bekhoune o goole goole ashk berize???:D
مارس 10, 2008 روی 4:29 ب.ظ
soorena
ممنون غضنفر جان:) متاسفانه من جهنم هم برم بهش علاقه مند میشم:))) ولی درست میگی توی دوره انترنی یه سری بخش ها بود که روزشماری میکردم تموم شه…در واقع دو تا بخش:) پدرام جان ممنون:) ایشالله طرح شما هم تموم میشه نوستالجیک میشین:دی شیرینیتون هم محفوظه :دی رضا جان : هیییی! مهشاد جونم مرسی:* مرسی ماکان:) دیگه سرم خلوت شده از خودم بیشتر خبر میدم:) ناتالی جونم آره خودم هم میدونم…بدی رشته پزشکی اینه که همش داری مرحله رد میکنی و هیچ وقت هم به آخرش نمیرسی…من بعد از این دیگه باید بشینم درس بخونم بخاطر همینه که خیلی دلم تنگ میشه برای مریضام…دیشب همش توی خواب داشتم مریض میدیدم:))) ممنون ارسلان جان:) البته شهر ما خیلی وقته شهر شده:دی احتمالا باید شبیه هم باشه این حس تازه وارد عزیز:) کلا برای آقایون سربازی همیشه پر از خاطره است و برای جماعت اطبا دوره طرح و ایضا سربازی:)
مارس 10, 2008 روی 4:32 ب.ظ
soorena
قربونت برم شقایق جونم:* نمیدونم چرا اینجوری شدم …من برای تموم شدن هیچ دوره ای انقدر راحت اشکام سرازیر نشده که این دو سه روزه…الانم که خودم میخونم این نوشته رو بازم اشکم در میاد:)) گورگوردره ها جاهای دوست داشتنی ای هستن:)