یه جمله ای هست که تازه فهمیدم وقتی بکار میبرم خیلی مریض ها برخوردشون باهام عوض میشه…اون جمله شاید خیلی غیر حرفه ای باشه و یا حتی دخترونه اما من ناخود آگاه بکارش میبرم…وقتی مریضی رو میخوام قانع کنم که بیشتر بمونه بهش میگم یه ذره دیگه هم بمونین تا من دیگه خیالم راحت باشه که میرین مشکلی پیش نمیاد…یا این دارو رو هم استفاده کنین تا من خیالم راحت بشه…و احساس میکنم یه حس اطمینان یا نمیدونم دقیقا چه حسی رو درشون بیدار میکنه…
یکی از بعد از ظهر های جمعه یه خانوم افغانی 50 و خورده ای ساله با درد معده اومده بود اورژانس…مرکز دیگه ای رفته بود و داروهای معده گرفته بود و خوب نشده بود…توی معاینه جالب بود که شکمش تندرنس داشت…فشارش رو گرفتم 180 بود…شرح حال مختصری گرفتم و یه قرص زیر زبونی براش گذاشتم و نوار قلبی که گرفتم تغییرات داشت که به نفع حمله قلبی بود…همچین که زیر زبونی رو گذاشت دردش کمتر شد وشروع کرد به تشکر کردن..خدا خیرت بده حالم خوب شد…خب تکلیف معلوم بود باید میرفت سی سی یو…از طرفی متخصص داخلیمون مرخصی بود وباید اعزامش میکردم یه شهر دیگه و اینجوری هزینه آمبولانس هم با خودشون بود…میدونستم که نمیمونن مخصوصا که دردش هم ساکت شده بود و اصولا مریض ها مخصوصا مریض های افغانی ساکت شدن درد خیلی براشون معیار مهمیه و هر چی هم توضیح بدی که با وجود ساکت شدن درد لازمه که بستری بشن به خرجشون نمیره…این بود که پسر جوونی که همراهش بود و به نظر از همه بیشتر سرش میشد رو کشیدم کناری و گفتم مشکل این خانوم از معده اش نیست قلبشه باید بره سی سی یو و اونم گفت که نمیتونیم بمونیم میخوایم ببریمش خونه …گفتم پس 6 ساعت بمونه توی اورژانس و بعد بره…با خودم فکر کردم بهتره حداقل 6 ساعت باشه دارو بگیره تا حداقل با خیال راحت تری بشه فرستادش خونه … اونم چون بالای 6 ساعت باید پرونده تشکیل بدن و باز هزینه اش زیاد میشد و در ثانی میدونستم که بیشتر از این نمیشه نگهشون داشت…بعد شوهرش اومد…یه آقای 60 و خورده ای ساله و بشدت ناز…وقتی با من حرف میزد چشماش پر اشک بود …میگفت تورو خدا این زن همه چیز منه چراغ زندگیمه بلایی سرش نیاد…سعی کردم براش توضیح بدم که قضیه چیه اما خیلی ملایم تر و ساده تر وآخرش گفتم بهتره 6 ساعت بمونه تا من خیالم راحت بشه و بعد بره خونه… بعد رفتم برای خود خانومه هم توضیح دادم و گفتم باید قول بده تا دو روز از رختخواب بلند نشه…داروهای خوراکی نیتروکانتین و غیره رو هم براش نوشتم و باز تاکید کردم باید داروهاش رو حتما حتما بخوره…نمیدونم چقدر گوش کرد ولی اون لحظه فکر میکردم نهایت کاریه که میتونم انجام بدم…به هزار و یک ترفند نگهشون داشتم تا 6 ساعت تموم شد وقتی رفتن یکی از پرستارا با خنده بهم گفت شوهر همون خانوم ازم پرسیده این دکتر خانومتون افغانیه؟:) گفتم چطورفکر کرده من افغانی باشم بعد یاد اون جمله سحر آمیز افتادم و فکر کردم لابد پیش خودش گفته همشهریشم که انقدر می خواستم با خیال راحت بفرستمش خونه:)

1 comment
Comments feed for this article
فوریه 29, 2008 روی 5:38 ب.ظ
آدمک باران
اینطور که معلومه خانم دکتر مهربونی هستی