میگفتن یه بچه هفت ساله افغانی رو آوردن اورژانس با بیست روز اسهالی که پشت سر گذاشته و نفسی که به سختی میومده و میرفته…بچه داشته میرفته توی شوک و اگه چند ساعتی دیرتر آورده بودنش به همین راحتی دیگه بچه هفت ساله ای در کار نبوده…بهیار با تجربه اورژانس که ید طولایی در رگ گیری اطفال داره و معروفه به یلخی بودن بچه رو خودش آورده رگ گرفته سرم داده و بعد به دوست گ و گ اطلاع داده که همچین بچه ای هم هست…بعد هم به مادر 27 ساله ای که 7 تا بچه شیر به شیر به قول خودش داشته گفته هر چی خرجش بشه میدم فقط بچه باید بمونه توی بیمارستان…مادر 27 ساله و همسر 70 ساله اش رو که نگاه میکردی با خودت فکر میکردی به یه چرای گنده…و در یک زمان چند تا حس مختلف خشم عصبانیت دلسوزی و غم رو تجربه میکردی…اما چیزی که این وسط بیشتر از همه منو به فکر انداخت اون بعد انسانی پررنگیه که همه آدمها یلخی و غیر یلخی وسواسی و غیر وسواسی با وجدان و بی وجدان ته وجودشون دارن…و شاید اورژانس بیمارستان ها از معدود جاهایی باشه که میتونی اون روی انسانی وجود آدمها رو توش فاش ببینی……وقتی پای مرگ و زندگی یه آدم پیش میاد میبینی که چطور همون آدمهایی که به هزار و یک صفت درست و غلط پس ذهنت محکومشون کردی انسانیتشون رو به رخت میکشن…دلت میلرزه اشک میدوه توی چشمات و با خودت فکر میکنی که چقدر آدمها و انسانیتشون توی این آب و خاک هرز میره…کاغذ و قلم رو بر میدارم و مینویسم…تک تک شبها و روزها ساعت هایی که به حد مرگ خسته شدم ساعتهایی که یه عده آدم بی گفتگو پای مریض نشستن از جلوی چشمم رد میشن…و اسم پشت اسم میاد توی ذهنم …میخوام از تک تک این آدمها تشکر کنم…چه تشکری میتونم بکنم جز نوشتن یه نامه اداری تشویقی…نه که فکر کنم تاثیری توی کارشون داره من فقط میخوام قبل از رفتنم قبل از تموم شدن کارم به عنوان پزشک عمومی تمام اون شب بیداری ها رو با تمام آدمهایی که پا به پای هم بیدار موندیم زنده کنم…میخوام اون آدمهای بی ادعا بدونن جز اون چیزی که ته ته دلشون سر مریض بد حال به تکاپو میوفته یکی دیگه هم بوده که نگاهشون کنه و حواسش باشه که خیلی بیشتر از اون چیزی که باید از خودشون مایه گذاشتن…توی اون بیمارستان کوچیک و کم امکانات… میدونم این آدمها توی شرایط مشابه بخاطر همون حس وظیفه شناسی و انسانیتی که ته وجودشون جا خوش کرده بداد مریض ها خواهند رسید نه به انگیزه تشویق یا هر انگیزه دیگه ای و این شاید همون چیزیه که کار کردن توی اورژانس رو با همه زحمت و استرسش برام خوشایند و خواستنی کرده …
برگهها
Friends
- 14bedar
- A Canceric Soul
- Datum of Freedom
- Miss Anonymous
- monomania
- Natalie
- persian medlog
- Solmaz 76’s Weblog
- فقط یک رز سرخ
- قوز بالا غوز
- من و MS
- من و خودم
- من و سکوت و صبوری…
- میعاد در سپیده دم
- ماه هفت شب
- ماه و ماهی
- ماهی کوچک
- نم نم
- چندگانه
- نیمیم ز آب و گل
- نگاره های یک نگارنده…
- چپریات
- ناتور
- هدیه لحظه ها
- هروله
- و…یکی بود یکی نبود
- یک پزشک
- یادداشت های یک فیلمساز جوان
- کتابلاگ
- پرنده مسافر
- پرش بلند
- پزشک 78
- Z factor
- آهنگ دشت آبی
- آواز در باران
- آینه
- آبی خاکستری سیاه
- آدت
- آذرخش
- آرامش درون
- آسمان مال منست
- ایرمان
- ابر
- از دریچه ماه
- باز بیاغاز
- بازتاب عشق
- باغچه
- برگی از دفترچه ایام
- جوراب پاره و انگشت آزاد
- خنده هاتون از ته دل و…
- خود یافته
- خودنوشته های سرگردانی
- خیزران
- دل نمک
- دنیای آدمها
- دیاری
- دخترم غزل
- درخت کوچک
- رونوشت:پسر
- ریفلاکس
- رادیوسیتی
- رازقی
- زندگی سگی
- سفرنامه دور دنیا
- ساقی نامه
- شهسوار
- شب نوشته
- شعرواره
- صد درد
- عکاسباشی
Learn and Live
نوشته های پیشین
نوشته های پراکنده
هنر برتر از گوهر آمد پدید!
وبگردی های من
- A Man Called Old Fashion
- Agrandissement
- Alibi
- Hermes Marana Junior
- spotlight
- لحظه
- مینیمال ها و طرح ها
- میرزا پیکوفسکی
- مسیح علی نژاد
- چگونه وال شكار كنيم؟
- هفت و نیم
- همشهری کاوه
- هرمس مارانا
- ورطه
- کولی ها کنار آتش
- گرینگوی پير
- آهو نمیشوی به اين جست و خيز، گوسِپند
- ئه سرین
- الیزه
- بابونه
- توکای مقدس
- حرفه خبرنگار
- خواب زمستانی
- خوابگرد
- خورشید خانوم
- زن نوشت
- سام جوانروح
- ساتیار امامی
- شب بود , ماه پشت ابر بود…
- صفحه سیزده
- صفر مطلق
- عکاسان قزوین
خانه قبلی
خدا خیرتان بدهد!
دوستان قدیمی
در ستایش عشق
بایگانی
برترین مطالب
a
Blog Stats
- 77,634 hits

9 comments
Comments feed for this article
فوریه 29, 2008 روی 5:09 ب.ظ
violet
خانم شما خیلی خجالت می دهید بوووس
فوریه 29, 2008 روی 6:16 ب.ظ
آدمک باران
خانم دکتر
شما روزی چند بار آپ می کنید؟
ماشاءالله بزنم به تخته!!!
نری دیگه اینجا پیدات نشه! خوبیش اینه که هر چند باری هم که آپ می کنی نوشته هات جالب و خوندنی اند.
با پست قبلی هم کاملا موافقم مخصوصا قسمت آرامشش
مارس 1, 2008 روی 9:17 ق.ظ
سیدتقی
سلام
وبلاگ من در پرسین بلاگ فیلتر شده، من بعد در بلاگ فا می نویسم…
مارس 1, 2008 روی 6:56 ب.ظ
مجید
همچین بهیاری ارزشش از یه پزشک بی سواد بالاتره .
مارس 3, 2008 روی 4:46 ب.ظ
fasletaze
چيزي كه به رشته ها و حرفه هاي گروه پزشكي ارزش و اعتبار مي بخشه همين انسانيتيه كه در كارشون جاري مي شه. برخلاف بيشتر رشته ها كه مستقيما با به قول شما اون روي انساني وجود آدمها چندان سر و كار ندارند
مارس 4, 2008 روی 5:37 ق.ظ
تازه وارد
چقدر خوبه آدم کارش را دوست داشته باشه و همه اتفاقات آنجا را قشنگ ببینه و همیشه نتیجه کارهای مثبتش جلو چشمش باشه
مارس 7, 2008 روی 5:04 ق.ظ
مونا
مثل همیشه لذت بردم از نوشته هات و خوشحالم که یه پزشکی که میتونی لحظات نابی که هرکدوم بنوعی تجربه کردیم ثبت کنه!لحظاتی که با مریضهامون مردیم و زنده شدیم؛ از غم درد ومریضیشون اشک ریختیم و با خوب شدنشون سرشار ازخوشحالی و غرورشدیم1 همیشه موفق باشی!
مارس 8, 2008 روی 12:14 ب.ظ
مهشاد
گفت:پسر کو ندارد نشان از پدر تو بیگانه خوانش نخوانش پسر…
حالا شده بازی تو…دختر کو ندارد نشان از مادر…الی آخر…!!!
:*:*:*
مارس 10, 2008 روی 4:40 ب.ظ
soorena
ممنون آدمک باران عزیز:)به به چطوری سید:) ممنون که خبر دادی:) مجید جان آدم ها رو نمیشه به این راحتی طبقه بندی کرد:) فصل تازه عزیز آره بعد انسانیش زیاده چون با انسان سر و کار دارن…تازه وارد:
ممنون مونا جان :* مرررررررررسی مهشاد جونم :********