کوله پشتی نو رو انداختم پشتم …یه جفت کفش کتونی یه مقنعه سرمه ای شلوار جین… وهندزفری موبایل رو هم گذاشتم توی گوشم…مثل بچه مدرسه ای ها بی خیال و فارغ از هر دغدغه راه افتادم توی خیابون…گیس سحر آمیز نامجو من رو میبره به شهر کوچیک خودم…اتاق رست…نیمه شب هایی که از دلهره مریض خوابم نمیبره این دست اون دست میشم و این صدا منو آروم میکنه…دریای خزر گردم خواهی تو اگر جونم…ای وای ای وای ای وااااای…با شیطنت نگاه میکنم دوروبرم رو و چه خوبه که جز نامجو و گیسش هیچ صدایی رو نمیشنوم…توی دنیای خودم با آهنگ هایی که یکی بعد دیگری میان و میرن قدم هام رو کوچیک وبزرگ میکنم….بی قید لبخند میزنم  جست میزنم و با خودم ترانه رو زمزمه میکنم …چه کیفی داره بچه بودن…سرشار شدن از لذت های کوچیک و لحظه ای …کوله پشتی منومیبره به یه دنیای دیگه…کوله پشتی نو…