این روزها به همه چیز فکر میکنم…همه چیز در سرم چرخ میزند بدون اینکه اراده ای در کار باشد…دو سال تمام  دوسال از بهترین روزهای نوجوانی را کنار هم نشستیم روی یک نیمکت…نیمکت اول…تکلیف دنیا را مشخص کردیم حرف های قلمبه زدیم درس خواندیم خندیدیم گریه کردیم…و حالا او مسافر است… مسافر دیاری که همه با حسرت از آن یاد میکنند…چشمهایش اما پر اشک میشود اسم بهار که می آید و من فکر میکنم در عین خوشحالی که تا چند سال دیگر پرستوی ما بوی عید های تهران به مشامش نخواهد خورد…دلم میگیرد…چه سرنوشت غم انگیزی دارند فرزندان این سرزمین…