این روزها به همه چیز فکر میکنم…همه چیز در سرم چرخ میزند بدون اینکه اراده ای در کار باشد…دو سال تمام دوسال از بهترین روزهای نوجوانی را کنار هم نشستیم روی یک نیمکت…نیمکت اول…تکلیف دنیا را مشخص کردیم حرف های قلمبه زدیم درس خواندیم خندیدیم گریه کردیم…و حالا او مسافر است… مسافر دیاری که همه با حسرت از آن یاد میکنند…چشمهایش اما پر اشک میشود اسم بهار که می آید و من فکر میکنم در عین خوشحالی که تا چند سال دیگر پرستوی ما بوی عید های تهران به مشامش نخواهد خورد…دلم میگیرد…چه سرنوشت غم انگیزی دارند فرزندان این سرزمین…
برگهها
Friends
- Datum of Freedom
- Miss Anonymous
- monomania
- Natalie
- persian medlog
- لابیرنت من
- من و MS
- من و خودم
- من و سکوت و صبوری…
- میعاد در سپیده دم
- ماه و ماهی
- ماهی کوچک
- مدیکال رجیسترار
- نم نم
- چندگانه
- نیمیم ز آب و گل
- نگاره های یک نگارنده…
- چپریات
- ناتور
- هدیه لحظه ها
- هروله
- یک پزشک
- کتابلاگ
- پرنده مسافر
- پزشک 78
- آهنگ دشت آبی
- آواز در باران
- آینه
- آدت
- آذرخش
- آسمان مال منست
- ابر
- از دریچه ماه
- از سینما و دیگر وسوسهها
- بازتاب عشق
- باغچه
- برگی از دفترچه ایام
- جوراب پاره و انگشت آزاد
- خنده هاتون از ته دل و…
- خود یافته
- خودنوشته های سرگردانی
- خیزران
- دنیای آدمها
- دخترم غزل
- درخت کوچک
- رونوشت:پسر
- ریفلاکس
- رادیوسیتی
- رازقی
- زندگی سگی
- سفرنامه دور دنیا
- شهسوار
- شب نوشته
- شعرواره
- صد درد
- عکاسباشی
Learn and Live
نوشته های پیشین
نوشته های پراکنده
هنر برتر از گوهر آمد پدید!
وبگردی های من
- A Man Called Old Fashion
- Agrandissement
- Alibi
- Hermes Marana Junior
- spotlight
- لحظه
- مینیمال ها و طرح ها
- میرزا پیکوفسکی
- مسیح علی نژاد
- چگونه وال شكار كنيم؟
- هفت و نیم
- همشهری کاوه
- هرمس مارانا
- ورطه
- کولی ها کنار آتش
- گرینگوی پير
- آهو نمیشوی به اين جست و خيز، گوسِپند
- ئه سرین
- الیزه
- بابونه
- توکای مقدس
- حرفه خبرنگار
- خواب زمستانی
- خوابگرد
- خورشید خانوم
- سام جوانروح
- ساتیار امامی
- شب بود , ماه پشت ابر بود…
- صفحه سیزده
- عکاسان قزوین
خانه قبلی
خدا خیرتان بدهد!
دوستان قدیمی
- A Canceric Soul
- فقط یک رز سرخ
- فارغ التحصیل
- قوز بالا غوز
- لبخند چشم تو
- من و بهار
- منم یه روز دکتر میشم!
- چراغ مهربانی
- و…یکی بود یکی نبود
- وقایع اتفاقیه
- یادداشت های یک فیلمساز جوان
- کوچ
- کسی که مثل هیچکس نیست
- پیکاسو
- آگاه
- آبی خاکستری سیاه
- آداجیو
- اقامت در گرانش صفر
- باز بیاغاز
- باشو کوچولو
- دل نمک
- دیاری
- دختر اردیبهشتی
- دست نوشت
- روزگار ما*
- زندگی عشق و دیگر هیچ!
- شقایق دریای سرخ
- عکاسباشی
در ستایش عشق
بایگانی
- ژانویه 2010
- دسامبر 2009
- نوامبر 2009
- اکتبر 2009
- سپتامبر 2009
- آگوست 2009
- جولای 2009
- ژوئن 2009
- می 2009
- آوریل 2009
- مارس 2009
- فوریه 2009
- ژانویه 2009
- دسامبر 2008
- نوامبر 2008
- اکتبر 2008
- سپتامبر 2008
- آگوست 2008
- جولای 2008
- ژوئن 2008
- می 2008
- آوریل 2008
- مارس 2008
- فوریه 2008
- ژانویه 2008
- دسامبر 2007
- نوامبر 2007
- اکتبر 2007
- سپتامبر 2007
برترین مطالب
a
Blog Stats
- 94,311 hits

10 comments
Comments feed for this article
فوریه 26, 2008 در 8:09 ب.ظ
چندگانه
هوووم آره. بابا من یه دوست خانوم که بیشتر ندارم. بعدم من مردم از بس به این دوست خانومم گفتم این سورنا رو من ببینم یه جوری. دیگه نمی گم :دی
فوریه 26, 2008 در 9:17 ب.ظ
غضنفر
اگه شکل تبعید خودخواسته داشته باشه آره ناراحت کننده است.
فوریه 26, 2008 در 9:34 ب.ظ
امیر ارسلان
همیشه انتخاب با خود ماست ، اجباری در کار نیست ، بسته به دنیایی است که ما برای خودمون ساخته ایم اگر میخواهیم به جایی برسیم که لایقش هستیم باید از یک سری چیزها بگذریم ، احساسات نباید مانع ما بشه .
فوریه 27, 2008 در 5:40 ب.ظ
پرنيان
با همون چشماي اشكي هزارتا بوووووووووووووووووووووووووس.
فوریه 27, 2008 در 6:19 ب.ظ
soorena
چندگانه جان عزیزم من خودم کله این دوست مشترک رو میکندم:دی غضنفر جان هر جوز حسابش بکنی در حال حاضر رفتن از این مملکت یه جور تبعیده…چون میتونی بری ولی به سادگی نمیتونی برگردی…ارسلان عزیز در این شکی نیست منتها فرق ما با یه آدم جهان اولی اینه که اون نیازی به دنگ و فنگ ویزا و دلهره رد شدن و قبول شدن نداره…
فوریه 27, 2008 در 6:22 ب.ظ
soorena
پرنیان عزیزم فکر نمیکردم بخونی اینجارو وگرنه شاید یه جور دیگه مینوشتم…دلم میخواست پرت کنم از حس های مثبت نه اینکه اشک رو بیارم توی چشمات… مطمئنم از صمیم قلب که چند ماه دیگه وقتی نگاه کنی به این روزها دیگه انقدر سخت نیست برات…یادته چی بهت گفتم حتما قرار بوده بری که انقدر زود کارت جور شده عزیزم:*****
فوریه 28, 2008 در 3:41 ق.ظ
نگاهی نو
اتفاقا وقتی که دور میشی یاد میگیری سختی را تنهایی تحمل کنی و یک جورهایی قدر جایی که بودی را بیشتر بدونی البته منظورم هوای بهاری و الوده اونجا نیست بلکه عزیزانی است که ترکشون کردی
فوریه 28, 2008 در 10:28 ق.ظ
laila
midonam chi migi:((
فوریه 28, 2008 در 3:16 ب.ظ
مهشاد
تو چه می کنی با من؟!!! این پستت رو در حالی خوندم که داشتم به “اگه دستم به جدایی برسه…” خواجه امیری گوش می کردم…این همه شباهت در مضمون…قبلش دو سه باری گوش کردم و بعد که به این نوشته ت رسیدم….بله… سرازیر شد آنچه که این جور موقع ها همیشه کمکم می کند…خالی ام می کند…خالی… خالی…من هم مثل تو به سرنوشت تلخی فکر کردم که ممکن است گریبانگیر خودم هم بشود… به تو فکر کردم و دوستت…به حسی که داری… به حسی که او دارد… به حسی که شاید روزی خودم هم داشته باشم… به کوشا… به خیلی ها که از بهار تهران و از بهار ایران محرومند…بیچاره ها… و فکر کردم که چقدر دوست دارم فرزندان این سرزمین را…دوستان دیده و نادیده ام را…آنهایی را که مثل تو احساس دارند عشق دارند آدمیت حالی شان می شود… و عجیب مشابهتی ست بین چشمهای دوستت و چشمهایم…پر اشک…
فوریه 28, 2008 در 3:36 ب.ظ
soorena
درست نگاهی نو عزیز هر دور شدنی یه جور سازندگی توشه…مهشاد جونم قربونت برم:*