از در که اومد تو مستقیم و بی گفتگو نشست روی صندلی کنار من…با چشمای درشت و مژه های بلندش و نگاه سنگینی که به زمین دوخته بود موهایی که از ته تراشیده بود و کتی که قواره تنش بود با یه نگاه بیست و چند ساله به نظر میرسید…پرسیدم مشکل چیه که پدرش شروع کرد بجاش صحبت کردن…سرماخورده…زل زدم توی چشماش و سعی کردم مسیر نگاه موقرش رو به سمت خودم هدایت کنم اما فایده ای نداشت…بلند پرسیدم سرماخوردی پسر خوب ؟…سرش رو بلند کرد و خیلی جدی گفت بله…گفتم گلوت هم درد میکنه…متفکر چند بار پلک زد آب دهنش رو قورت داد و انگار داره راجع به سیاست بین الملل نظر میده گفت :ها درد میکنه…سرفه چی؟… چند لحظه ای مکث کرد و گفت نه سرفه نمیکنم…و نگاهش رو دزدید…حسابی ویرم گرفته بود که ازین حالت جدی و جنتلمنانه درش بیارم موقع معاینه گلوش لپش رو کشیدم و اون بدون کوچکترین لبخندی و یا حتی واکنشی فقط نگاهش رو به زمین دوخت…یه آن پیش خودم فکر کردم نکنه ازین پسر بچه های دبیرستانیه که هنوز قد نکشیدن…پرسیدم کلاس چندمی و وقتی گفت اول دبستان لبخندی صورتم رو پر کرد…گفتم به به چه پسر آقایی…حالا که انقدر آقایی حتما سوزن هم میزنی نه…نگاه کرد توی چشمام و خونسرد مثل آدم بزرگا گفت : ها میزنم…دیگه جلوی خنده م رو نمیتونستم بگیرم…یه پنی سیلین 6.3.3 براش نوشتم و گفتم چون خیلی پسر خوبی بوده یه سوزن هم براش نوشته م تا زود خوب بشه…این جمله رو که گفتم یه باره تبدیل شد به یه بچه 7 ساله:) …نه من سوزن نمی خوام مامان ! تورو خدا من سوزن نمیخوام…چشمام  از شیطنت برقی زد … بالاخره این پسر موقر متین رو تبدیل به یه پسر هفت ساله کرده بودم:)))