ساعت حدودای 11  و نیم شب بود که یه خانوم 80 ساله با درد معده اومد اورژانس…میگفت درد از خواب بیدارش کرده…فشارش هم درست یادم نیست ولی بالا بود شاید حدودای 20 و این برای منی که کار غربالگری بیماران قلبی رو توی این یکسال انجام داده م:) یعنی درد قلبی…نوارش هم ST depression داشت توی لیدهای پره کوردیال …با درمان دردش آروم آورم بهتر شد…کنارش یه خانوم 70 و خورده ای ساله نشسته بود که فهمیدم خواهر کوچکترشه…وقتی راه میرفت پشتش تا کمر خم میشد…بدون رد و بدل کردن کلمه ای و یا غر زدنی دارو ها رو میگرفت آزمایشها رو میبرد و میورد…حدودای ساعت یک صب بود که یه دختر 15 ساله رو روی دست آوردن…همراهاش مضطرب بودن…وقتی از در وارد شدن من همش چشمم به اون خانوم 80 ساله بود نگران بودم که هر آن این دختر 15 ساله سر و صدایی بکنه و اون MI بکنه…بدو رفتم بالای سردختر 15 ساله…معاینه ش کردم و برام مسجل شد که conversional disorder و بس…صداش زدم که دختر خوب چشمات رو باز کن این رو که گفتم یه مرتبه همه عضلات بدنش رو منقبض کرد شروع کرد به تند تند نفس کشیدن و آنچنان جیغ از ته دلی زد که تا اون سر بیمارستان هم فکر کنم همه بیدار شدن…نفهمیدم چطور از کنار اون دختر کندم و پریدم سمت اون پیرزن 80 ساله…وقتی بخودم اومدم دیدم اون مضطرب نشسته توی تختش و من دارم دستاش رو نوازش میکنم و تکرار میکنم هیچی نیست مادر جون …خواهرش رفته بود از بخش مورفین بگیره و اون توی خواب و بیداری فکر کرده بود بلایی سر خواهرش اومده…باز تکرار کردم مادرجون هیچی نیست یکی از مریض ها درد داره این صدای اون بوده خواهرت رفته برات دارو بگیره و پشتبندش اضافه کردم خیلی دوستت داره ها…دستام رو فشار داد توی همون حال درد و ناراحتی و شروع کرد قربون صدقه من رفتن…الهی خیر از جوونیت ببینی مادر جون قربونت برم…سرم رو برگردونم سمت دختر 15 ساله پرستارمون داشت براش آرامبخش تزریق میکرد داد زدم خانوم فلانی مورفین بیار…با تعجب گفت مگه مورفین  هم میخواد خانوم دکتر؟ گفتم مورفین رو برای این مریض قلبی میخوام این الان MI میکنه…دختر 15 ساله رو بردم توی اتاق بستری در رو هم پشت سرش بستم…با دارویی که گرفته بود همچنان نفس نفس میزد…یه دفعه یاد به قول خودم پالاستیک درمانی افتادم:) …گفتم یه کیسه فریزر براش بیارین و چند دقیقه گرفتم جلوی دهنش تا اون آلکالوز تنفسی کار خودش رو کرد و نفس هاش آروم شد…وقتی دوباره برگشتم بالای سر مریض قلبی به خواهر 70 و خورده ای ساله نازنینش گفتم خیلی خواهرت دوستت داره مادر جون کلی نگرانت شده بود…و با خودم فکر کردم یعنی میشه بازم توی یه سرزمین دیگه با یه فرهنگ دیگه وقتی دست مریض رو میگیری که آرومش کنی بجای اینکه فکر کنه وظیفه ت بوده قربونت بره تو بشی نوه و اون مادر بزرگ…ته دلم یه چیزی میگفت که نمیشه…انگار این ابراز احساسات مال همین خاکه…

سه صب بود که میخواستم برم بخوابم…از زایشگاه زنگ زدن من گوشی رو برداشتم… با سوپروایزر کار داشتن…گفتن یه بچه 1400 گرمی مرده…ظاهرا دو قلو بودن و پدر و مادرش رضایت نداده بودن اعزام بشن شیراز…28 هفته…بجای اینکه گوشی رو بدم به سوپر وایزر گفتم مطمئنی که اکسپایر شده یا بیام ببینمش و طبعا گفت اگه بیای که خیلی خوبه…بچه اندازه کف دست بود…و بدنش سرد سرد…اما من وسواسی هزاردفعه بالا پایینش کردم…آخر سر هم مامای بینوایی که اون شب شیفت بود رو مجبور کردم دو تایی بریم ازش نوار flat  بگیریم:) وقتی نوار گرفتنمون تموم شد ساعت نزدیک چهار صب بود…یه ذره ازین در و اون درحرف زدیم…بهم پیشنهاد میکرد برم زنان بخونم و دوباره برگردم همینجا کار کنم:) …وسط حرفاش یه دفعه گفت خانوم دکتر میدونی خیلی شبیه نیکی کریمی هستی!:)) گفتم کی؟ نیکی کریمی همونی که هنر پیشه است رو میگی؟ گفت آره خیلی شبیهی:)) گفتم چه جالب خیلی ممنون نظر لطفتونه ولی من که هیچ شباهتی نمیبینم گفت چرا گردی صورتت و اصلا خوشگلی دیگه خانوم دکتر:))))))) دلم نیومد بهش بگم پس خوش بحال نیکی کریمی:)) …از فکر اینکه انقدر به چشم این آدمی که روبروم نشسته دوست داشتنی اومدم لبخند رضایتی صورتم رو پر کرد …چشمکی زدم و گفتم پس خانوم فلانی دیگه خیالم راحت شد اگه رزیدنتی جایی قبول نشدم میرم هنرپیشه میشم :دی… توی راه اورژانس هم خوش خوشانم بود از اینهمه انرژی مثبتی که نطلبیده نصیبم شده بود و هم یه چیزی ته دلم یاد آوری میکرد شمارش معکوس رو و میخواست همه این لحظه ها رو ثبت کنه یه جایی پس ذهنم…یه آن  از فکر ماه دیگه و کشیک های آخر غم دنیا به دلم نشست …دلم تنگ شد برای همه این شب بیداری ها  برای شهر کوچیک و دوست داشتنی خودم و برای خودم در نقش یه پزشک عمومی…