درست یادم نیست کجا خوانده بودم درباره فروغ و پرویز شاپور…حتی یادم نیست راوی که بود و چه نسبتی داشت با فروغ شاید پوران بود شاید هم کس دیگری…میگفت فروغ و پرویز شاپور همدیگر را بسیار دوست داشتند علت جدایی آنها تفاوت نگاهشان بود به زندگی… فروغ فروغی دیگر را در وجودش کشف کرده بود و پرویز شاپور نمیتوانست با آن کنار بیاید…وهمان راوی مجهول تعریف میکرد از روزی , سالها بعد از جدایی آنها , که یکدیگر را اتفاقی در خیابان دیده بودند…اشک ریخته بودند و در آغوش هم آرام گرفته بودند…اشک ریخته بودند و جدا شده بودند…تا مدتها به این صحنه فکر میکردم…تجسم میکردمش … اما نمیفهمیدم که چطور میشود عاشق بود و جدایی را به خود و دیگری تحمیل کرد…که چطور فروغ از پرویز شاپور و کامیار دل کند تا شاعر بماند…بی هیچ نفرتی و در اوج عشق , رها کرد و رفت…سالها گذشت تا بفهمم که میشود دوست داشت بی آنکه وصالی در کار باشد…و اکنون آن تصویر بعد از سالها عجیب برایم ملموس و خوشایند است…کامل است انگار…عشقی که با جدایی به نفرت نمی انجامد نرم نرم ادامه می یابد و قداستش در پس گذر سالها و رنجها حفظ میشود…خیلی وقت بود از خاطرم رفته بودی فروغ , تو و دغدغه هایت …هیچ میدانی؟