![]()

درست یادم نیست کجا خوانده بودم درباره فروغ و پرویز شاپور…حتی یادم نیست راوی که بود و چه نسبتی داشت با فروغ شاید پوران بود شاید هم کس دیگری…میگفت فروغ و پرویز شاپور همدیگر را بسیار دوست داشتند علت جدایی آنها تفاوت نگاهشان بود به زندگی… فروغ فروغی دیگر را در وجودش کشف کرده بود و پرویز شاپور نمیتوانست با آن کنار بیاید…وهمان راوی مجهول تعریف میکرد از روزی , سالها بعد از جدایی آنها , که یکدیگر را اتفاقی در خیابان دیده بودند…اشک ریخته بودند و در آغوش هم آرام گرفته بودند…اشک ریخته بودند و جدا شده بودند…تا مدتها به این صحنه فکر میکردم…تجسم میکردمش … اما نمیفهمیدم که چطور میشود عاشق بود و جدایی را به خود و دیگری تحمیل کرد…که چطور فروغ از پرویز شاپور و کامیار دل کند تا شاعر بماند…بی هیچ نفرتی و در اوج عشق , رها کرد و رفت…سالها گذشت تا بفهمم که میشود دوست داشت بی آنکه وصالی در کار باشد…و اکنون آن تصویر بعد از سالها عجیب برایم ملموس و خوشایند است…کامل است انگار…عشقی که با جدایی به نفرت نمی انجامد نرم نرم ادامه می یابد و قداستش در پس گذر سالها و رنجها حفظ میشود…خیلی وقت بود از خاطرم رفته بودی فروغ , تو و دغدغه هایت …هیچ میدانی؟

11 comments
Comments feed for this article
ژانویه 25, 2008 روی 4:26 ب.ظ
آدمک باران
اوه یه بار خواستم بعد این همه مدت که نوشته هات را می خونم برات کامنت بگذارما اما این کامنتدونی هم سر به سر من میگذاره!!!
ژانویه 25, 2008 روی 4:33 ب.ظ
آدمک باران
منم سالهاست چنین حسی را توی وجودم دارم اما هر موقع مجبور شدم برای بقیه توضیحش بدم هیچ کس باورش نشده که می شه دور بود و عاشق.
نمی دونم چرا آدمها تا وقتی در این زمینه تجربه ی شخصی نداشته باشند باور نمی کنند که بعضی اوقات جدایی بهترین گزینه است!
مثل اینکه تو هم توی زندگیت چنین تجربه ای داشتی. می دونم سخته اما خالی از لطف هم نیست!
ژانویه 25, 2008 روی 5:25 ب.ظ
پدرام
سلام..
دارم بر ميگردم ولايت گفتم اين يكي دو ساعت آخر رو بيام يه يك نظر آخر حلالي بندازم!..
اا..چه اين عكس فروغ جالبه..يه جورايي شبيه خودته!..
اين قضيه رو نميدونستم..جالب بود..آدم رو ياد روميو و جوليت ميندازه!..فقط اونا بس كه عقده اي بودن نتونستن عدم وصال رو تحمل كنن!!..;)
ژانویه 25, 2008 روی 5:52 ب.ظ
آدمک باران
به هر حال مهم نیست تجربه کردی یا نه مهم اینه که درک می کنی!
ژانویه 25, 2008 روی 5:57 ب.ظ
آدمک باران
یه چیز دیگه هم بگم؟! (مثل اینکه امشب می خوام تلافی تمام این مدت که برات کامنت نگذاشتم را دربیارم)
خیلی خوشحالم که می بینم یه خانوم دکتر اینقدر از هنر و احساس سر درمیاره. اینا از همه ی پستای این وبلاگ و وبلاگ قبلیت می گم (من خیلی وقته مشتریتم!)
ژانویه 25, 2008 روی 6:00 ب.ظ
violet
کاملا حس عاشق بودن و گذشتن بی هیچ نفرتی رو می تونم درک کنم
ژانویه 25, 2008 روی 6:41 ب.ظ
نگارنده
زندگي آدم هاي خاص پر هستش از اين عجايب! جايي خونده بودم سارتر و زن مورد علاقه اش با هم به توفق رسيده بودن كه جدا از هم زندگي كنن…
ژانویه 25, 2008 روی 6:42 ب.ظ
نگارنده
سورنا جونم من اين رو توي يك فيلم مستند كه درباره ي فروغ فرخ زاد بوده شنيده بودم…
ژانویه 25, 2008 روی 9:09 ب.ظ
مجید
ما که عاشق نبودیم !!!!!
ژانویه 26, 2008 روی 10:04 ق.ظ
soorena
آدمک باران عزیز ممنون:) خوشحالم که بالاخره کامنت گذاشتی برای من:) کمند خانوم هایی حداقل از نوع ایرانیش که بخاطر خودشون پشت پا بزنن به یه ارتباط…دل بکنن و برن…در صورتیکه در مورد آقایون این خیلی بیشتر پذیرفته است و اتفاق میوفته…به پدرام داری میری:) خوش بگذره:) این عکس فروغ شبیه منه؟؟؟ چه جالب:) یاد یه بنده خدایی افتادم که بی مقدمه به من گفت شبیه آیدای شاملویی:)))))))) به ویولت:) آره نگارنده جونم سارتر و سیمون دوبوار با هم ازدواج نکردن…آره خودم هم یه حسی داشتم که اینو توی اون سه گانه شنیدم یا جای دیگه…آخه من انقدر کتاب در مورد فروغ یه دوره ای ز زندگیم خوندم که دیگه نمیدونم چی رو کجا خوندم و چی از توهمات خودم بوده:))) مجید جان ایشالله شما هم عاشق میشی به قول شاعر حتی ماهی ها هم عاشق میشن تا چه برسه به بخودش D:
فوریه 8, 2008 روی 9:45 ب.ظ
ع
وب سایت ساخت یه داستانه …وب سایت خراب کردن یه داستان…سعی کن خوشگل باشه ،کم لینک باشه و مفید….من یه چند سالی تجربه داشتم آخرش ولش کردم شدم مسئول کنترل پروژه نیروگاه!…راسسی اون نونی که تو عکس داره پخته میشه قد طلا میارزه…اون پرویز شاپورم با اون ماریکلماتوراش شاید واقعا نمیتونس فروغو بفهمه هرچند این دوتا منو بیشتر یاد جبران میندازن تا سارتر