
حمیدرضا صدر در شماره دی ماه ماهنامه هفت , مطلبی دارد تکان دهنده , درباره عشق پرشور آندره گُرز فیلسوف فرانسوی و همسرش دورین…که در کنار هم در 22 سپتامبر 2007 در 84 و 83 سالگی خودکشی کردند تا هیچ یک بر مزار دیگری ننشیند…
آندره گرز سال گذشته در کتابی به نام “نامه به د: تاریخچه یک مراوده![]()
عاشقانه” در نامه ای 75 صفحه ای , عشق پرشورش را به همسر 82 ساله اش که با سرطان دست و پنجه نرم میکرد ابراز کرد…
در این کتاب مینویسد”: تازه 82 ساله شده ای و هنوز زیبا با وقار و خواستنی هستی.58 سال است با هم زندگی میکنیم و تو را بیش از همیشه دوست دارم. همین اواخر بود که دوباره عاشقت شدم. هنوز هم وقتی به من نزدیک میشوی احساس میکنم چیزی درونم فرو میریزد.. “*

زنی 82 ساله که هنوز زیبا باوقار و خواستنی است…با خودم فکر میکردم به چین و چروک های صورت یک زن 82 ساله که چقدر میتواند زیبا و خواستنی باشد…یاد آن زوج دوست داشتنی شهرمان افتادم…مرد سرطانی 80 ساله و همسر نازنین چند سال کوچکترو دلنگرانش …که راهروی بیمارستان را برای گرفتن دارو و آوردن جواب آزمایش بی گفتگو بالا و پایین میکرد… با پشتی خمیده چشمانی نگران و قدم هایی آرام و مطمئن…و هر از گاهی میپرسید برای آرام کردن اضطراب درونیش که: این پیرمرد چش شده مادرجان؟حالش خوب میشه ؟درد داره این پیرمرد به دادش برس…و قطره اشکی چشمش را تر میکرد…شاید اگر در عرف و شرعش بود او هم همراه پیرمرد رفته بود…
* همه مطالب نقل شده , از ترجمه حمیدرضا صدر است از ماهنامه هفت

21 comments
Comments feed for this article
ژانویه 20, 2008 روی 8:43 ب.ظ
غضنفر
ژانویه 20, 2008 روی 10:49 ب.ظ
دنیا
اینکه بعد از اینهمه سال عشق پرشوری هنوز در وجودت باشه که رومزگی های زندگی و عادت نتونسته غبار را روش بنشونه قابل تقدیره و زیباست..
ژانویه 20, 2008 روی 11:15 ب.ظ
مونا
زیبا بود. خیلی زیبا! انقدر که آدم آرزو می کنه فقط یه روز اگه با چنین عشقی زندگی کنه به خودکشی فرداش می ارزه!
ژانویه 21, 2008 روی 5:02 ق.ظ
shaqayeq
kheili khoshgel bood
ژانویه 21, 2008 روی 11:09 ق.ظ
جوراب پاره و انگشت ازاد
akheeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeyyyy
ژانویه 21, 2008 روی 11:10 ق.ظ
پژمان
وقتی کسی رو دوست داری، بسیاری چیزها برات تفاوت می کنه با اونچه که دیگران می بینند یا می بویند و حس می کنند. من این را در زندگی خودم تجره کرده ام و حس بسیار زیباییست. تقدیر چنین زوجی که سالهای مدام آتش عشقشان خاموش نشده. دست یافتنتی است اگر که اهلش باشی و فقط حرف نزنی. خیلی ها فقط حرف عشق را می زنند و در عمل چیز دیگری می خواهند.
ژانویه 21, 2008 روی 2:45 ب.ظ
soorena
پژمان عزیز چقدر عالی:)فکر میکنم هر کسی چنین تجربه ای در طول زندگیش پیدا نکنه…
ژانویه 21, 2008 روی 3:29 ب.ظ
چندگانه
بابا جان! امروزه روز، این جور نوشته ها خوبیت نداره. نمی گی مردم دلشون می خواد؟ بعد هم آن پنداری گفتنت آروزست.
ژانویه 21, 2008 روی 6:17 ب.ظ
پدرام
سلام..
خوشمان آمد!..ممنون..
در پس اون چين و چروكها 58 سال زيبايي و خواستني نهفته بود!..در واقع ما چين ميبينيم و اون پيچش چين!!..
خوبشحالشون!..منم وخاااام!!..
ژانویه 21, 2008 روی 6:47 ب.ظ
پدرام
راستي..من هيكك شمال نيستم!..خيليمم جنوبم!!..اصولا شمال رفتن در اين جا نخصوزن براي ما فقير فقرا و گردن باريكا يه جورايي قدغنه!..اينجا فقط پارتي داراش فرصت شمال رفتنو پيدا ميكنن!..وقتي رفتي يه عكسم برا ما بفرست!!..;)
ژانویه 21, 2008 روی 8:28 ب.ظ
فریبا
سلام
این کتاب تو ایران ترجمه شده؟”تاریخچه یک …”
ژانویه 21, 2008 روی 10:45 ب.ظ
فرنگيس
خیلی افسانه ای بود!!!
ژانویه 22, 2008 روی 7:07 ق.ظ
grayidea
خدا كنه اينها فقط افسانه نباشه و در زندگيمان هم اتفاق بيفته !
ژانویه 22, 2008 روی 9:07 ق.ظ
soorena
پدرام جان شمال از شمال غربی هستی تو :دی خیلی بیربط و بیمزه بود میدونم اما شما نسبت به شهر ما شمالی متوجهی نسبت به شهر ما:) فریبای عزیز این کتاب به انگلیسی هم فکر نکنم هنوز ترجمه شده باشه میتونی یه قسمت هاییش رو توی مجله هفت بخونی یا همون لینکی که داده بودم انگلیسیش رو بخونی و یا توی گوگل بگردی:)
ژانویه 22, 2008 روی 12:11 ب.ظ
آينه
چه خوب که اینو نوشتی. بعد از اون نوشته ی خودکشی لازم بود و امیدوارکننده!
ژانویه 22, 2008 روی 3:16 ب.ظ
پدرام
البته كه متوجهم ولي من منظورم از شمال همون شمالي بود كه تو توي كامنت قبلي منظورت بود!..يا شايدم من اشتباهي منظورت رو متوجه شدم!..بهرحال ما مخلص همه بچه جنوبيا هم هستيما!!..;)
راستي..چه زود بزرگ شدي!..يعني جدي جدي 2 ماه ديگه تمومي؟!..خوپشحااااااالت!!..
ژانویه 22, 2008 روی 5:37 ب.ظ
soorena
آینه عزیز میبینی چقدر کلمات در جاهای مختلف مفاهیم مختلفی رو به ذهن القا میکنن…خودکشی یک زوج عاشق در 80 و چند سالگی همونقدر تاثیر مثبت میذاره که شنیدن خودکشی یه دختر بیست و چند ساله برای رهایی از زندگی زناشویی آدم رو غمگین میکنه…پدرام جان سه پنجم اینه دیگه: دی این خوبی ها رو هم داره بجز خوبی های دیگه البته:))
ژانویه 22, 2008 روی 6:39 ب.ظ
شقایق
با خوندن جملات این آقاهه من زرت و زرت گریه کردم! احساس خود کم عاشق شده بینی پیدا کردم.دلم واسه خودم سوخت:(
ژانویه 23, 2008 روی 1:07 ب.ظ
باران
عشق ابدی….زیباست
ژانویه 23, 2008 روی 1:15 ب.ظ
rooznote
این یک نظر نیست.
این دعوت رسمی از شماست تا به سایر وبلاگ نویسان شرکت کننده در این اجماع برای حمایت سراسری وبلاگ نویسان ایرانی از آزادی دانشجویان دربند اضافه شوید
در صورت تمایل
برای اطلاعات بیشتر به “روزنت” سر بزنید
http://rooznote.wordpress.com/2008/01/22
با سپاس ” روزنت”
ژانویه 23, 2008 روی 3:18 ب.ظ
soorena
عزیییییییییزم:*