<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: من و مادام بواری</title>
	<atom:link href="http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/</link>
	<description>حکایت دلمشغولی های من</description>
	<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 08:47:57 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: یاد آر&#8230; &#171; بازتاب نفس صبحدمان</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-1639</link>
		<dc:creator>یاد آر&#8230; &#171; بازتاب نفس صبحدمان</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 16:23:34 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-1639</guid>
		<description>[...] که چند متر آنطرف تر نگاهم روی سنگ قبری ثابت ماند&#8230;خودش بود&#8230;سه ساعت و نیم احیا و دختر ۲۶ ساله ای که حالا دستم [...]</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>[...] که چند متر آنطرف تر نگاهم روی سنگ قبری ثابت ماند&#8230;خودش بود&#8230;سه ساعت و نیم احیا و دختر ۲۶ ساله ای که حالا دستم [...]</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: soorena</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-359</link>
		<dc:creator>soorena</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 21 Jan 2008 16:27:01 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-359</guid>
		<description>ما مخلصیم قربان:) قبول دارم اون استدلال رو ولی واقعا یه جاهایی باعث میشه طرف کمتر غر بزنه:)) اما این گسپینگ رو من نمیدونستم و بیهوشیمون هم گفت باید ادامه داد در کل تصمیم گیری در این موارد به نظرم یه کار تیم ورکه من اگه تنها بودم نمیدونم چه تصمیمی میگرفتم ولی خیلی سخته...همون DNAR رو هم که اوردر کردم فرداش خواب دیدم مریض اومده به خوابم و میخواد خفم کنه:)))))))))))) بار روانیش زیاده</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ما مخلصیم قربان:) قبول دارم اون استدلال رو ولی واقعا یه جاهایی باعث میشه طرف کمتر غر بزنه:)) اما این گسپینگ رو من نمیدونستم و بیهوشیمون هم گفت باید ادامه داد در کل تصمیم گیری در این موارد به نظرم یه کار تیم ورکه من اگه تنها بودم نمیدونم چه تصمیمی میگرفتم ولی خیلی سخته&#8230;همون DNAR رو هم که اوردر کردم فرداش خواب دیدم مریض اومده به خوابم و میخواد خفم کنه:)))))))))))) بار روانیش زیاده</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: رضا</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-356</link>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 21 Jan 2008 11:50:59 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-356</guid>
		<description>نه عزیز دل برادر من کی گفتم! این کیس خاص رو هم کاری ندارم . استدلالی که واسه پرستارات میکنی رو گفتم. گفتن یه سری استدلال ها حتی برای خاموش کردن به قول تو افراط و تفریط درست نیست از نظر من. مریض بدون نبض و گسپینگ هم میبینی. اون باقی مونده رفلکس های برین استم که هنوز داره واسه خودش کار میکنه. تو احیا تنفس گسپ معیاری برای ادامه نیست. قلب باید برگرده. به هر حال من هنوز هم میگم کار ما یه کار منطقیه به دور از احساسه. ممکنه یکی رو اگه 10 ساعت سی پی آر کنی برگرده ولی 2 روز بعد بمیره. یا از بین همه این کیسها ممکنه یکی هم برگرده و نرمال شه. استثنائات رو ول کن. :)) ما کوچیکیم اصولا ولی:))</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نه عزیز دل برادر من کی گفتم! این کیس خاص رو هم کاری ندارم . استدلالی که واسه پرستارات میکنی رو گفتم. گفتن یه سری استدلال ها حتی برای خاموش کردن به قول تو افراط و تفریط درست نیست از نظر من. مریض بدون نبض و گسپینگ هم میبینی. اون باقی مونده رفلکس های برین استم که هنوز داره واسه خودش کار میکنه. تو احیا تنفس گسپ معیاری برای ادامه نیست. قلب باید برگرده. به هر حال من هنوز هم میگم کار ما یه کار منطقیه به دور از احساسه. ممکنه یکی رو اگه 10 ساعت سی پی آر کنی برگرده ولی 2 روز بعد بمیره. یا از بین همه این کیسها ممکنه یکی هم برگرده و نرمال شه. استثنائات رو ول کن. <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> ) ما کوچیکیم اصولا ولی:))</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: soorena</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-354</link>
		<dc:creator>soorena</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 21 Jan 2008 08:53:22 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-354</guid>
		<description>:))) رضا جان یعنی فکر میکنی من بخاطر احساساتی شدن 3 ساعت و نیم خودم و 7-8 نفر رو علاف کردم؟:) اون مثال رو برای کسانی میگم که یه وقتا زیادی ازین ور و اون ور بوم میوفتن...این مریض شانسی برای زنده بودن نداشت ولی وقتی gasping داشت و در ضمن ختم احیا با من نبود و با بیهوشی نازنین بود چی کار باید میکردیم...من تا حالا ندیده بودم مریضی که فقط gasping داشته باشه و نبضی در کار نباشه... این قضیه رو هنوز هم نمیدونم علمیش چیه واقعا رفلکس بود یا باید ختم میدادیم چون قلبش بر نگشته بود...راستی من این دفعه یه اوردر DNAR هم به افتخاراتم اضافه کردم:دی ولی این خیلی قضیه اش فرق میکرد</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> )) رضا جان یعنی فکر میکنی من بخاطر احساساتی شدن 3 ساعت و نیم خودم و 7-8 نفر رو علاف کردم؟:) اون مثال رو برای کسانی میگم که یه وقتا زیادی ازین ور و اون ور بوم میوفتن&#8230;این مریض شانسی برای زنده بودن نداشت ولی وقتی gasping داشت و در ضمن ختم احیا با من نبود و با بیهوشی نازنین بود چی کار باید میکردیم&#8230;من تا حالا ندیده بودم مریضی که فقط gasping داشته باشه و نبضی در کار نباشه&#8230; این قضیه رو هنوز هم نمیدونم علمیش چیه واقعا رفلکس بود یا باید ختم میدادیم چون قلبش بر نگشته بود&#8230;راستی من این دفعه یه اوردر DNAR هم به افتخاراتم اضافه کردم:دی ولی این خیلی قضیه اش فرق میکرد</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: رضا</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-351</link>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 20 Jan 2008 20:32:06 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-351</guid>
		<description>سورن جان این استدلال تو کلا از بیخ اشتباهه. به صرف اینکه نمیتونی حدس بزنی که نمیشه احیا رو چهار ساعت ادامه داد. همه کارهای روزمره ما تو پزشکی بر مبنای احتمالات بیشتر و کمتره. عقل و علم میگه حتی با یک ماساژ خیلی خوب هم سیرکولیشن اون قدر خوب برقرار نمیشه که بخواد خونرسانی ارگانهای حیاتی مثل رو مغز ساپورت کنه. اون مثال عزیز هم بدترین مثال ممکن تو پزشکیه ! ما یه عمریه تو وبلاگستان داریم داد میزنیک که عواطف رو کشیدن وسط کار اشتباهیه. چه وقتی صحبت عاطفه میاد وسط قدرت تصمیم گیری درست ازت سلب میشه. اون وقت تو میایی اینجوری استدلال میکنی! خوب میخوره تو ذوق آدم دیگه!:)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سورن جان این استدلال تو کلا از بیخ اشتباهه. به صرف اینکه نمیتونی حدس بزنی که نمیشه احیا رو چهار ساعت ادامه داد. همه کارهای روزمره ما تو پزشکی بر مبنای احتمالات بیشتر و کمتره. عقل و علم میگه حتی با یک ماساژ خیلی خوب هم سیرکولیشن اون قدر خوب برقرار نمیشه که بخواد خونرسانی ارگانهای حیاتی مثل رو مغز ساپورت کنه. اون مثال عزیز هم بدترین مثال ممکن تو پزشکیه ! ما یه عمریه تو وبلاگستان داریم داد میزنیک که عواطف رو کشیدن وسط کار اشتباهیه. چه وقتی صحبت عاطفه میاد وسط قدرت تصمیم گیری درست ازت سلب میشه. اون وقت تو میایی اینجوری استدلال میکنی! خوب میخوره تو ذوق آدم دیگه!:)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: soorena</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-345</link>
		<dc:creator>soorena</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 20 Jan 2008 14:41:47 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-345</guid>
		<description>غضنفر جان دقیقا چون نمیشه حدس زد چقدر آسیب به اون مریض وارد شده چاره ای جز احیا کردن وجود نداره هرچند بدونی که با احیا هم چیزی عوض نمیشه...وای عجب تجربه ای داشتی...همه تنم مور مور شد...رضا جان با غضی موافقی اونوقت؟!!:)) خب بحث من اینه که از کجا میخوای درصد آسیب وارده رو حساب کنی یا حتی حدس بزنی و آخر سرمیرسیم به  همون تز نخ نما شده لج آور خودم که به پرستار هامون میگم دادشون در میاد اگه عزیز خودت بود طرف هم همین طور رفتار میکردی؟ grayidea عزیز ممنون:) من متاسفانه رمان فلوبر رو نخوندم ولی مطمئنا بیشتر از فیلم شابرول لحظات عذاب کشیدن مادام بواری رو توصیف کرده</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>غضنفر جان دقیقا چون نمیشه حدس زد چقدر آسیب به اون مریض وارد شده چاره ای جز احیا کردن وجود نداره هرچند بدونی که با احیا هم چیزی عوض نمیشه&#8230;وای عجب تجربه ای داشتی&#8230;همه تنم مور مور شد&#8230;رضا جان با غضی موافقی اونوقت؟!!:)) خب بحث من اینه که از کجا میخوای درصد آسیب وارده رو حساب کنی یا حتی حدس بزنی و آخر سرمیرسیم به  همون تز نخ نما شده لج آور خودم که به پرستار هامون میگم دادشون در میاد اگه عزیز خودت بود طرف هم همین طور رفتار میکردی؟ grayidea عزیز ممنون:) من متاسفانه رمان فلوبر رو نخوندم ولی مطمئنا بیشتر از فیلم شابرول لحظات عذاب کشیدن مادام بواری رو توصیف کرده</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: grayidea</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-342</link>
		<dc:creator>grayidea</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 20 Jan 2008 07:31:31 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-342</guid>
		<description>نوشته ات همه موهايم را سيخ كرد ! فوق العاده نوشته بودي اما بيشترين تاثيرش روي من به اين خاطر بود كه من مادام بوواري را ديدم و با او دست و پا زدم و متها بهش فكر كردم و زياد ديده ام كساني كه در نيمه راه خودكشي پيمان شده اند و خواسته اند كه برگردند اما....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نوشته ات همه موهايم را سيخ كرد ! فوق العاده نوشته بودي اما بيشترين تاثيرش روي من به اين خاطر بود كه من مادام بوواري را ديدم و با او دست و پا زدم و متها بهش فكر كردم و زياد ديده ام كساني كه در نيمه راه خودكشي پيمان شده اند و خواسته اند كه برگردند اما&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: رضا</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-341</link>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 20 Jan 2008 06:59:16 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-341</guid>
		<description>از این تجربیات کما بیش همه ما داریم. من یاد لقمان می افتم و پسر جوونی که سه عالمه استامینوفن خورده بود. بعد پشیمون شده بود. هی میگفت من نمیخوام بمیرم ولی آروم آروم رفت تو نارسایی کبدی و آخرش هم مرد. ولی منم با غضی موافقترم صرف برگشتن مهم نیست. این مریض با این وضعی که تو گفتی اگه زنده هم میموند مطمئن باش کلی سکل براش میموند که بقیه زندگی اش جهنم میشد</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از این تجربیات کما بیش همه ما داریم. من یاد لقمان می افتم و پسر جوونی که سه عالمه استامینوفن خورده بود. بعد پشیمون شده بود. هی میگفت من نمیخوام بمیرم ولی آروم آروم رفت تو نارسایی کبدی و آخرش هم مرد. ولی منم با غضی موافقترم صرف برگشتن مهم نیست. این مریض با این وضعی که تو گفتی اگه زنده هم میموند مطمئن باش کلی سکل براش میموند که بقیه زندگی اش جهنم میشد</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: غضنفر</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-337</link>
		<dc:creator>غضنفر</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 19 Jan 2008 22:34:24 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-337</guid>
		<description>بنا نیست که قضاوت کنی طرف می خواسته زنده بمونه یا نه. اون جوونی هم که بعد از تصادف رانندگی رو تخت احیای تو میخوابه نمی خواسته بمیره. بناست که احیا کنی. راستش من به چیزای دیگه هم فکر میکنم. مثلا این که اگه فلان بیمار از CPR زنده برگرده٬ با چه معلولیت هایی باید دست و پنجه نرم کنه و آیا واقعا اون زندگی Post CPR ارزشش بیشتر از مرگ هست یا نه. یه بار ساعتها اشک ریختم بابت بیماری که چند دقیقه قبل از مرگش دستم رو گرفت و گفت دکتر خواهش می کنم کاری بکن من دارم می میرم. ولی بالاخره که چی؟! خدا Isolation رو آفریده برای همین روزا دیگه؛ نه؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بنا نیست که قضاوت کنی طرف می خواسته زنده بمونه یا نه. اون جوونی هم که بعد از تصادف رانندگی رو تخت احیای تو میخوابه نمی خواسته بمیره. بناست که احیا کنی. راستش من به چیزای دیگه هم فکر میکنم. مثلا این که اگه فلان بیمار از CPR زنده برگرده٬ با چه معلولیت هایی باید دست و پنجه نرم کنه و آیا واقعا اون زندگی Post CPR ارزشش بیشتر از مرگ هست یا نه. یه بار ساعتها اشک ریختم بابت بیماری که چند دقیقه قبل از مرگش دستم رو گرفت و گفت دکتر خواهش می کنم کاری بکن من دارم می میرم. ولی بالاخره که چی؟! خدا Isolation رو آفریده برای همین روزا دیگه؛ نه؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: soorena</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-335</link>
		<dc:creator>soorena</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 19 Jan 2008 19:53:59 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/2008/01/19/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comment-335</guid>
		<description>مرسی مهشاد جان:* اما من و نویسندگی ؟ خدا بدور:)) واقعا همینطوره که میگی غضنفر جان...سر همین مریض تمام ایمرجنسی باکسمون خالی شد...نمیدونم ولی فکر میکنم 23-24 تا حداقل اپی نفرین گرفت قبل از اینکه بره روی اینفیوزن اپی نفرین و غیره و غیره و غیره...اما درد اینه که اکثر اینهایی که خودکشی میکنن نمیخوان واقعا بمیرن و این قسمت ناراحت کننده اش هستش اگه آدم مطمئن بود که طرف میخواسته خودش رو بکشه باز خیالش راحت میشد...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مرسی مهشاد جان:* اما من و نویسندگی ؟ خدا بدور:)) واقعا همینطوره که میگی غضنفر جان&#8230;سر همین مریض تمام ایمرجنسی باکسمون خالی شد&#8230;نمیدونم ولی فکر میکنم 23-24 تا حداقل اپی نفرین گرفت قبل از اینکه بره روی اینفیوزن اپی نفرین و غیره و غیره و غیره&#8230;اما درد اینه که اکثر اینهایی که خودکشی میکنن نمیخوان واقعا بمیرن و این قسمت ناراحت کننده اش هستش اگه آدم مطمئن بود که طرف میخواسته خودش رو بکشه باز خیالش راحت میشد&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
