مادام بواری آخر داستان یا بهتره بگم آخر فیلم ارسنیک میخوره…قد یه قاشق شاید و با دهن سفید میاد میخوابه توی تختش…چشماش رو میبنده وبا خودش میگه میخوابم و دیگه بیدار نمیشم و ازین بدبختی خلاص میشم…میخوابه و بیدار میشه و تازه اول بدبختیه…استفراغ میکنه عرق میریزه و هزار بار مرگ رو به چشمش میبینه… ساعتها طول میکشه ساعتها عذاب میکشه تا راحت بشه از درد از زندگی و از خودش…

دوست گرمابه و گلستانم خواب آلود میگه یه خانوم مرگ موش خورده تخت دوم خوابیده…وای از تخت دوم که هنوزم که هنوزه میبینم کسی روش خوابیده ناخود آگاه فکر میکنم ایست قلبی پیدا کرده…ظاهرا قصد خودکشی داشته…فشارش اصلا قابل گرفتن نیست و خیلی بیقرار شده…با متخصص داخلی صحبت کردم گفته هیچ آنتی دوتی نداره و اگه میشه نمونه سم رو بیاره…اداره کشاورزی و فسفید روی…من و مریضی که دیگه خواب آلود شده…من و انتهاهای سرد و متخصص داخلی که میاد مریض رو میبینه و میگه آی سی یو شیراز…دستاش رو میگیرم توی دستام سرد و رنگ پریده است…داد میزنم این مریض چرا یه لاین بیشتر نداره این الان ارست میکنه…سه تا لاین از دست و پا و سرم و دوپامین …هنوز دو ساعت از اومدنش نگذشته که ارست میکنه…ماساژ میدم و بر میگرده…یه رب بعد دوباره ارست میکنه…ماساژ و بر میگرده….تا پذیرش آی سی یو بگیرم دوباره ارست کرده اینبار دیگه بر نمیگرده…برمیگرده به حدود 30 تا پالس و دوباره صفر میشه…متخصص بیهوشی میاد…مریض gasping داره…میگه ادامه بدید احیا رو و ما ادامه میدم…من و 7-8 تا پرستاری که بیگفتگو به نوبت ماساژ میدن , دارو تزریق میکنن و میگذره و میگذره تا سه ساعت و نیم میگذره….و بالاخره مریض رو اعزام میکنیم…DIC کرده…خون از لوله تراشه و لوله معده میزنه بیرون…قفسه سینه اش کبود شده…نگاه میکنم به بهیارمون که آنکال اعزامه و معروفه به بیخیالی و یلخی بودن…نگاه میکنم که چطور از کنار اون دختر جوون جم نمیخوره… هم ماساژ میده هم نفس بدون اینکه کسی ازش بخواد و ماساژهاش انقدر موثره که ضربان اون قلب بدون نبض رو به 30 تا و 40 تا میرسونه…انقدرغرق شده توی کارش که وقتی میرم بالای سرش و خسته نباشیدی میگم و سعی میکنم شوخی کنم باهاش نگاه غمگینش رو میدوزه به اون جسمی که بی حرکت خوابیده و میگه خیلی جوونه…و من با خودم فکر میکنم به دختری که خواسته از عزیزانش محبت ببینه… یه قاشق فقط یه قاشق از اون سم رو میخوره بدون اینکه بدونه حتی بخار اون سم کشنده است…و وقتی بد حال میشه دستش رو دراز میکنه و کمک طلب میکنه که بیارنش بیمارستان…ماساژ میدم …و ماساژ میدم…باورم نمیشه که به مخیله ام هم خطور نمیکنه که هیچ وقت انقدر بشه طاقت آورد…جراح تازه واردمون  پنج دقیقه از شروع سی پی آر نگذشته , به من با اون قیافه مصمم محتاطانه میگه: فکر میکنی این ماساژ دادن ها دردی رو ازش دوا کنه خانوم دکتر…این دیگه برنمیگرده… و من محکم میگم ,در حالی که موهام توی صورتم با بالا و پایین شدنم بالا و پایین میشه , که من کمتر از نیم ساعت کسی رو احیا نکردم تا حالا دکتر, میخواد برگرده میخواد برنگرده … تسلیم میگه خب پس بذار من ماساژ بدم لااقل….نمیدونم چند ساعت و دقیقه و ثانیه گذشته فقط میدونم که همه عضلات کمر و بازوهام گرفته که هر بار میخوام ماساژ قلبی بدم درد شدیدی رو توی بدنم احساس میکنم…یه لحظه توی اوج خستگی با خودم میگم چرا یکی خواسته خودش رو بکشه و من باید انقدر خودم و پرسنل رو بخاطرش به زحمت بیندازم… همون لحظه دهنش رو باز میکنه و میبنده انگار بخواد نفس بکشه…و من بی اختیار بیشترو بیشتربازوهام رو فشار میدم …با خودم میگم این یعنی اینکه خسته شدی دختر خوب وگرنه هیچ وقت درمورد مریضت اینطوری حرف نمیزنی…نمیدونم واقعا داره نفس میکشه یا همش یه رفلکسه…نبض نداره اما نفس میکشه…انگار میخواد بیشتر وبیشتر زنده بمونه چون تا وقتی اون باز و بسته شدن لب ها ادامه داره قلبش میزنه…با همون بالا و پایین شدن های ما…انگار بند بند وجودم رو از هم باز میکنن…من موندم و 7-8 تا پرستار خسته که بی گفتگو سه ساعت و نیم پای مریض ایستادن… من و 7-8 تا پرستار و همراه های پر سر و صدا و اورژانسی که رنگ یه مریض سرماخورده رو توی اون 4-5 ساعت به خودش ندیده…من و اون سه ساعت و نیم و یه خاطره عجیب و غریب توی ذهنم…من و مادام بواری دم مرگ…