به نشانه ها همیشه اعتقاد داشته م…به اینکه بی مقدمه یه آدم بی ربط یا یه موسیقی یا یه داستان باهات حرف میزنه و جواب دلمشغولی هات رو میده…ماه پیش ماه بدی بود برای من…اولین بار توی زندگیم کشیک آخرم رو فروختم چون دیگه طاقت دیدن مرگ رو نداشتم…تاب مریضی که جلوی روم پر پر بشه و نتونم کاری براش بکنم…هنوزم جرات نکردم در مورد اون چند تا کشیک ماه پیش بنویسم…وماه پیش برای اولین بار کلاس های سی پی آر رو کنسل کردم…این ماه سر شروع دوباره کلاس ها مردد بودم…خودم رو قانع میکردم که حالا ACLS اطفال خیلی هم بدرد کسی نمیخوره…اصلا از کجا معلوم این کلاس ها بدرد بخور بوده تا حالا…یکی از همین شبها یه آقای سرطانی end stage  توی بخش ارست کرد…ساعت 5 صب بود…وقتی رسیدم بالای سرش با یه صحنه فوق العاده خوش آیند مواجه شدم…باورم نمیشد…دو تا پرستارمون بدون اینکه سرو صدایی بکنن یکیشون مشغول ماساژ دادن بود و اون یکی با آمبو تنفس میداد…یاد 6 ماه پیش افتادم اولین مریضی که توی بخش ارست کرده بود و یکی از همون پرستار ها بالای سرش بود و داشت دور خودش میچرخید و همون شب جرقه ای شد برای شروع این کلاس ها…مریض قابل احیا نبود…برای اولین بار توی زندگیم دستور DNAR دادم…بعد هم کلی از بچه ها تشکر کردم…کارشون بدون ایراد و اشکال نبود اما همین که یادشون مونده بود ماساژ دادن از اپی نفرین زدن مهمتره همین که با آرامش داشتن کارشون رو میکردن تا من برسم برام همون نشانه ای بود که منتظرش بودم…صب رفتم یه نامه تشویقی برای این دونفر نوشتم و جلسه بعدی ACLS اطفال رو برگزار کردم….یک باره مرگ یه آدم من رو پر کرد از حس زندگی و مفید بودن…عجب بازی غریبی داره این روزگار…