
* فریادها و نجواها- اینگمار برگمان
بچه 3-4 ساله ش رو تنگ توی بغلش گرفته…تا بنشینه روی صندلی و توضیح بده که تمام روزرو بچه استفراغ کرده و هیچی توی معده ش نمونده , بچه استفراغ کرده و گریه سر داده …در حالی که بلندش میکنه زیر لب تکرار میکنه :هیچی نیست عزیزُم… بچهُ م…جیگرُم…و از اتاق خارج میشه…وقتی بر میگرده اون بچه 3-4 ساله تب دار با صورتی که آب ازش چکه میکنه توی بغلش آروم گرفته… گوشه چادرش رو توی دست میگیره و با دقتی مثال زدنی قطره های آب رو از صورت اون موجود کوچولو پاک میکنه موهاش رو نوازش میکنه و زیر لب زمزمه میکنه , مثل لالایی قبل از خواب :هیچی نیست عزیزُم… بچه ُم…جیگرُم…

3 comments
Comments feed for this article
ژانویه 14, 2008 روی 6:46 ق.ظ
مجید
اون مادر جزو مادرهای قدیم بوده !!!!!!!!!
ژانویه 14, 2008 روی 6:46 ق.ظ
مجید
بالاخره طلسم شکست !!!!!!!!! ما یه کامنت اینجا گذاشتیم !!!!!!!
ژانویه 14, 2008 روی 5:20 ب.ظ
soorena
به به مبارکا باشه مجید جان:) میگفتی فرش قرمز پهن میکردیم:)