ظاهرا حسابی برف اومده… نوش جونتون… ما که دو روز آزگار علاف شدیم پروازمون کنسل شد و در نهایت  مجبور شدیم20 ساعت با اتوبوس گز کنیم تا برسیم به خانه برفی:) الان دیگه کمرم راست نمیشه…مث مارو پله شده بود حکایت ما هر چی میخواستیم خودمون رو به بالای صفحه برسونیم باز قل میخوردیم و میرسیدیم به خونه اولمون…

توی راه از بیابون های خشک و آفتابی به سمت جاده های سرد و برف گرفته از جنوب تا شمال آروم آروم گذشتیم و من توی این مسیر طولانی تازه فهمیدم که چقدر دور شدم از جایی که توش بدنیا اومدم و بزرگ شدم …و تازه فهمیدم که این پرواز یک ساعت و نیمه طی طریق از کجا تا کجاست…

دو ماه دیگه مونده…فقط دو ماه دیگه و من فقط دو ماه دیگه پزشک عمومی شهر کوچیک و دوست داشتنیمون هستم…بهش که فکر میکنم هم خوشحال میشم هم غمگین و دلتنگ…توی راه برگشت از فکر دو ماه آینده اشک ریختم و اشک ریختم و اشک ریختم…میدونم این قصه تکراری زندگی منه…دلتنگی برای سخت ترین لحظه های زندگیم برای تک تک آدمهایی که تنهایی ها و بدو بدو هام را باهاشون تقسیم کردم برای دیوار ها آجرها کوه ها منظره ها و حس هام توی لحظه های مختلف… این تیکه کوچیک از خاک ایران بشدت برام نوستالژیک شده…همه فارس حتی شیرازی که 5 ساعت تا شهر ما فاصله داره…جهرمی که هیچ وقت ندیدمش و آباده که مرز اصفهانه…همه برام شدن یه خونه دوم…یه تعلق خاطر…برای همیشه…