یه لقب جدید گرفتم: خانوم دکتر خوش اخلاقه…

پیرزن 80 ساله خوشگلی که با ادم ریه بستریش کردم چند روزی سی سی یو بوده فشار های بالا پیدا کرده هذیان میگه و چون متخصص داخلی داره میره مرخصی باید اعزامش کنم یه شهر دیگه…وضعیتش رو از پرستار میپرسم میگه خوب نیست بعد چند روز میرم بالای سرش…اون صورت سفید صورتی و لپ های گل انداخته و چونه ای که بدون دندون به طرز دوست داشتنی ای جمع شده…اما این بار دیگه سر خوش نیست شوخی نمیکنه توی حال خودش نیست…معاینه اش میکنم فشارش 23 است و نفس نفس میزنه…دخترش میگه یعنی مادر ما خوب میشه و بدون اینکه منتظر جواب بمونه میگه نه نمیشه نمیشه…میگم هیچی توی پزشکی دودوتا چهار تا نیست مادر جون ایشالله که خوب میشه ما همه تلاشمون رو میکنیم…میگه نه نمیخوام بفرستیش یه شهر دیگه نمیخوام علیل و ذلیل بشه…دستام رو میگیره توی دستاش و فشار میده و با صدای بلند به مادرش میگه همون دکتر خوش اخلاقه که سراغش رو میگرفتی اومده بالای سرت…من رو یادش نمیاد بچه هاش رو هم نمیشناسه…دخترش دست میکنه توی کیسه پر از شکلات و یه مشت شکلات میریزه توی جیبم میگه خیلی زحمت کشیدی…به یک ساعت نکشیده که رضایت دادن و بردنش و توی راه فوت شده…نه دیگه نمیذارم غصه بیاد سراغم…دست میکنم توی جیبم و شکلات ها رو در میارم و میدم به یکی از خدمه مون میگم همراه یکی از مریض ها بهم داده…سعی میکنم یادم برم شکلات ها رو و اون پیرزنی که با ادم ریه بستریش کرده بودم اما اون چونه بالا کشیده و اون لپای سفید صورتی از جلوی نظرم دور نمیشه…