دیشب ساعت 1 صب که تازه داشت چشمام گرم میشد یه دفعه با صدای خواهر گرامی از خواب پریدم …دچار سرگیجه شده بود و اونطوری که میگفت سرگیجه ش حقیقی بود…و حالت تهوع شدید بدنبالش…همه دنیا دور سرش میچرخید…با کلی قربون صدقه یه شرح حال نصفه نیمه ازش گرفتم و یه دیمن هیدرینات دادم بخوره که فورا بر گردوند…میخواستم تا جایی که ممکنه اهل خونه بیدار نشن…متوکلوپرامید تزریقی داشتیم توی خونه  گفتم بخواب تا برات یه آمپول بزنم زود خوب شی…توی اون حال خرابش میگه نه میترسم…تو مگه بلدی آمپول بزنی؟! میگم خودتو لوس نکن بچه… میگه نه جدی میگم تا حالا زدی یا میخوای روی من امتحان کنی؟:)) اونجا که پرستارا آمپول میزنن خودت بهم گفتی… تو تا حالاخودت آمپول زدی؟ …میگم دستت درد نکنه خانوم خانوما ! بالاخره با هزار بدبختی و ناز و نوازش خانوم راضی میشه و تزریق که تموم میشه میگه تو که اصلا آمپول نزدی برای من من اصلا چیزی احساس نکردم…بادی به غبغب میندازم و پیروزمندانه میگم اییییییییینه! زکی! یه جوری زدم که نفهمیدی … تو این دکتر زبردست رو دست کم گرفتی ها… باز با چشمایی که محکم بسته و سری که توی هوا ثابت نگه داشته میگه نزدی بخدا من اصلا سر سوزن روحس نکردم…میگم دختر جون میدونی چیه تو از همون مریضایی هستی که آدم دعا میکنه نصف شب به پستش نخورن…یه دونه مریض مث تو بیاد همه شب آدم فنا میشه:))…

بازی بازی یک ساعت گذشت …سرگیجه اش بهتر نشد هی حالش بهم خورد و اون داروهای خوراکی هیچ تاثیری به حالش نکرد…از اولش باید میرفتم سراغ پرومتازین… بالاخره مجبور شدم ساعت 2 صب برم داروخونه شبانه روزی…حفاظ در بسته است و مرد جوونی محتاطانه میاد دم در و میگه چیزی میخواستین و بعد بدون اینکه در رو باز کنه میره سراغ قفسه داروها…پرومتازین میگیرم و میام خونه…  مجبور میشم به حلال مشکلات متوسل بشم …اما انگار باورم نمیشد لازمش بشه…هر کس با سرگیجه میاد اورژانس خیلی راحت پرومتازین رو براش مینویسم اما خواهرگرامی رو در دو مرحله با سلام و صلوات براش زدم تا کم کم اون سرگیجه حقیقی آروم شد و خوابش برد…ساعت حدودا 3 صب بود که همه چیز به حال عادی برگشته بود…با خودم  فکر میکردم بینوا مریض های شهر خودمون… وقتی خواهر خود آدم برای یه آمپول زدن انقدر دست و دلش بلرزه اونا خیلی مردونگی میکنن که مریضای بدحالشون رو دست یه دختر جوون میدن …صب که بیدار شد از خواب دیگه خوب خوب بود …خودش رو کوچولو میکنه و با همون لحنی که دل و دین از من میبره میگه مرسی:* خیلی دیشب اذیتت کردم :* و پشتبندش با شیطنت اضافه میکنه :تازه فهمیدم که خواهرم چه دکتر توپیه:))))))))