خواستم بنویسم از 10 سال پیش از شور و شوقی که در دلم پیدا شد از شور و شوقی که در دلمان پیدا شد…خواستم بنویسم از زیباترین جشن ملی که به چشم دیده بودم از ناب ترین و خالص ترین شادی ها و حقیقی ترینشان…خواستم از کتاب زیست و امتحان کذایی پیش دانشگاهی بنویسم از امتحانی که هیچ وقت برگزار نشد…خواستم از اشک هایم بنویسم از جیغ هایم  از بالا و پایین پریدن هایم و از همه حس های بینظیری که تجربه کردم از همه لحظات قشنگی که تجربه کردیم …از فرار معروف خداداد از پاس گل علی دایی  حتی از گزارش گزارشگر پرچانه و از آن 8 دقیقه جهنمی آخر …خواستم از نذر و نیاز های مادر بزرگ الف بنویسم از دعا خواندن و فوت کردن بر جعبه جادویی…خواستم مفصل بنویسم …سالگردی در خور برای ده سالگی دلچسب ترین خاطره دوران نوجوانی ام… اما کلماتم در بوق ها و ترمز های مکرر در نگرانی های امروزم گم شد…آنچه ماند لبخندی بود پشت چراغ قرمز و عزمی برای نوشتن چند خطی…

سالگرد زیباترین خاطره زندگی جمعی مان مبارک…