خواستم بنویسم از 10 سال پیش از شور و شوقی که در دلم پیدا شد از شور و شوقی که در دلمان پیدا شد…خواستم بنویسم از زیباترین جشن ملی که به چشم دیده بودم از ناب ترین و خالص ترین شادی ها و حقیقی ترینشان…خواستم از کتاب زیست و امتحان کذایی پیش دانشگاهی بنویسم از امتحانی که هیچ وقت برگزار نشد…خواستم از اشک هایم بنویسم از جیغ هایم از بالا و پایین پریدن هایم و از همه حس های بینظیری که تجربه کردم از همه لحظات قشنگی که تجربه کردیم …از فرار معروف خداداد از پاس گل علی دایی حتی از گزارش گزارشگر پرچانه و از آن 8 دقیقه جهنمی آخر …خواستم از نذر و نیاز های مادر بزرگ الف بنویسم از دعا خواندن و فوت کردن بر جعبه جادویی…خواستم مفصل بنویسم …سالگردی در خور برای ده سالگی دلچسب ترین خاطره دوران نوجوانی ام… اما کلماتم در بوق ها و ترمز های مکرر در نگرانی های امروزم گم شد…آنچه ماند لبخندی بود پشت چراغ قرمز و عزمی برای نوشتن چند خطی…
سالگرد زیباترین خاطره زندگی جمعی مان مبارک…

15 comments
Comments feed for this article
نوامبر 30, 2007 روی 8:38 ب.ظ
رضا الف
یاد باد آن روزگاران…. یاد باد
دسامبر 1, 2007 روی 7:01 ق.ظ
چندگانه
دسامبر 1, 2007 روی 3:57 ب.ظ
ویولت
چه خوب که تاریخش یادته … کلی خاطرات خوب رو زنده کردی …بوووووس
دسامبر 2, 2007 روی 5:30 ق.ظ
roolygta
به یادتون هستم به یادم باشید http://www.roolygta.wordpress.com
دسامبر 2, 2007 روی 1:51 ب.ظ
غضنفر
اوهوم! خوب یادمه… سر کلاس نوروآناتومی نگهدار بودیم و عین این بچه ننه ها که خودشونو عزیز می کنن واسه خانوم معلم٬ چون اون روز درسامونو بلت بودیم٬ به من و وحید انتظاری اجازه داد بریم خونه فوتفال ببینیم. گل دوم روکه زدن نفهمیدم وحید پرید بغل من یا احیانا من بودم که پریدم تو بغل وحید!
دسامبر 2, 2007 روی 9:16 ب.ظ
ماکان
چطوری خانم دکتر؟ ستاره های آسمون جنوب رو که می شمری، خودت رو هم بشمر. یادت نره
دسامبر 4, 2007 روی 12:06 ب.ظ
رضا
من بیشتر یاد نه آذر می افتم و شکلاتهایی که سر کلاس پخش کردم
)) عجب ابلهی بودم:))))
دسامبر 4, 2007 روی 9:25 ب.ظ
متوتركسات
گل آخر رو كه خداد زد، معلقي زدم كه تا چند هفته كمرم درد مي كرد. ولي خاطره خيلي شيريني بود. ممنون كه يادآوري خاطره كردي خانم دكتر.
دسامبر 6, 2007 روی 11:43 ق.ظ
آينه
مرسی از لطفت سورنا جان،
راستش من فکر ميکردم تو ديگه وبلاگ نمينويسی، آخه فيد وبلاگ قبليتو داشتم و آپديت نميشد.
حالا کلی هيجان زده و خوشحال شدم!
کاش از اين جشنهای ملی باز پيش بياد، به زودی زود. چقدر بهانه های کوچک خوشبختی دلم ميخواد.
دسامبر 6, 2007 روی 8:52 ب.ظ
joorab.dokhtare ordibeheshti
وااااااااااااااااااااای یادش به خیر.. یاد ابراهیم تهامی به خیر با بستن بند کفشش که اونقد لفتش داد……….. هیچ وقت اون بعدازظهر دوست داشتنی یادم نمی ره…..
دسامبر 6, 2007 روی 8:59 ب.ظ
محسن
خانم دكتر
فكر كنم 2-3 ساليه از مشتري هاي دايم وبلاگ خوبتون هستم. با اينكه از خيلي از اصطلاحات پزشكي كه به كار مي بردين آشنا نبودم ولي باز هميشه با اشتياق مطالب شولاني و جذابتون و مي خوندم و ازشون انرژي مي گرفتم. شايد اولين باري كه حسرت خوردم كه چرا پزشكي نخوندم حين خوندن پست هاي شما بود. به هر حال ارتون ممنونم. خيلي با هيجان و صميمي مي نويسيد و البته دوست داشتني. هميشه وقتي دلگير بودم سري به وبلاگ شما مي زدمو شارژ مي شدم و البته مي شم. براتون لحظه هاي سبزي توي كار و زندگي آرزو دارم .
دسامبر 7, 2007 روی 3:06 ب.ظ
امید از شیراز
خانوم دکتر سلام .
اول از همه چیز بگم که من 27 سالمه و یه 8 سالی میشه دکتر نرفتم .
البته تقریبا یه 13 سالی هم میشه که تقریبآ روزی 1 پاکت تا 2 پاکت سیگار میکشم .
از دکتر جماعت زیاد خوشم نمی آد ولی بهتر بود بگم نمی اومد .
من فکر کنم اگه آدرس داشتم تا حالا سکته کرده بودم ( یا آنفکتوس ، مگه فرقی هم میکنه ؟ !!! )
مریضت شدم اساسی . ولی راستش دفعه اوله که وبلاگت رو میخونم .( : ( : ( :
سی سی یو می فرستی یا سی ان ان فرقی نداره تو بگو من خودم میرم .
خیلی لذت بردم از اینکه بالا خره یه دختر دیدم که هم تحصیلات داره هم دستی به طنز . . .
راستی خوشحال میشم بیشتر آپ دیت کنید.
شاد باشید و سر خوش از زندگی
اینقده تایپ کردم یادم رفت . . . ، آمپر نیکوتین افتاد … تا غش نکردم یا به قول شما اکسپایر نشدم بای
داداش کوچیکتر شما امید شیراز
دسامبر 10, 2007 روی 9:23 ب.ظ
علی
سلام
بعضی چیزها فقط یک بار اتفاق می افتن مگه می شه کسی اون روز رو یادش بره ، ما هم به خاطر اینکه معلمم فیزیکمون زیادی احساساتی شده بود کلاس رو تعطیل کرد.
الان که به اون روزگار نگاه می کنم به حس نوستالژی غریبی دچار می شم !
دسامبر 12, 2007 روی 2:24 ق.ظ
Behnam
هییییییییییی…….
پسر اولش که رفتم وبلاگ قبلیت و آخرین پستت رو خوندم شوکه شدم. گفتم نکنه دیگه سورنا نمینویسه… تا اینکه رسیدم به آخرین خطش و .. آلآن اینجام. خوشحالم که هنوزم مینویسی و شرمنده که خیلی بی معرفت بودم… شاد و سلامت باشی.
دسامبر 15, 2007 روی 5:49 ب.ظ
soorena
رضا الف عزیز واقعا یاد باد:) چندگانه عزیزم هیچ وقت دیگه ایرانی رو اونجوری ندیدم مثل سال 76 هنوزم که فکرش رو میکنم تنم مور مور میشه…ویولت عزیز من جوون تر که بودم تاریخ ها رو خوب یادم میموند:)غضنفر جان عجب روزی بود:)))))ماکان جان اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده:)برای تو و خانوم دکتر نادیده:)رضا جان تو هنور هم ابلهی بابا:)))))))))))) عجب شیرین کاری هایی ملت انجام دادن آفرین متوتروکسات:)))واقعا یادش بخیر:)اینه عزیزم منم با کلی گشتن وبلاگت رو پیدا کردم آخه بلاگ رولینگم فیلتر شده و نمیتونستم پیدات کنم کلی دلم تنگیده بود برات:* آره یادته دختر اردیبهشتی جونم؟ چقدر روز عجیبی بود…محسن عزیز ممنون که میای و میخونی:) و ممنون که اومدی و پیغام گذاشتی خوشبختم از آشناییت:)امید از شیراز این تیکه اکسپایر شدن رو خوب اومدی خووووووووب:))))))) ممنون از لطفت:) علی عزیز اون روز نکته خیلی مهمش این بود که همه شاد بودن از پیر تا جوون بچه و بزرگ زن و مرد…این خیلی قشنگ بود…وای بهنام جان کلی خوشحالم کردی:) من نمیتونم وارد وبلاگ جدیدت بشم ولی توی اون وردپرسه برات پیغام گذاشتم:)