شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ اکتبر 2007 هستید.

چندمین نوشته ایه که نوشتم و پاک کردم خدا میدونه …انگار یه وقتا به قولی نمیشه که بشه…

اون روز توی اورژانس وقتی ساعت 8 صب رو نشون داد و من منتظر بودم تا شیفت رو تحویل بدم وقتی داشتم به تخت های خالی از مریض نگاه میکردم یه دفعه یه چیزی توی دلم هری ریخت پایین…احساس کردم بشدت دلم هوای یه فیلم اوزو رو کرده…خنده ام گرفت از این موجود دو پا و ذهنش که به کجاها سرک میکشه… یه وقتا انگار خستگی مریض و همه چیز دست به دست هم میده تا آدم دچار توهمات خوشایندی بشه…توهماتی که فقط در حد یه لبخند ساده میتونه صبحت رو دلپذیر کنه…

اون روز بعد کشیک یه نیمرو برای خودم درست کردم چایی گذاشتم و تلویزیون رو روشن کردم…خانه سبز رو داشت نشون میداد…کلی احساسات نوستالژیکم قلمبه شد و با دیدن رامبد جوان بشدت جوان احساساتی شدم…ماهی تابه رو با جاش گذاشتم روی میز چایی ریختم و شیرینش کردم یه صندلی آوردم جلوی صندلی ای که روش نشسته بودم پاهام رو دراز کردم و با لذت زائد الوصفی مشغول تماشای خانه سبز شدم…یه لحظه با خودم فکر کردم یه وقتا خوشبختی چقدر میتونه ساده و کوچیک باشه و حتی احمقانه…من در اون صبح پاییزی بعد از یه کشیک شبانه در حال خوردن صبحانه و تماشای سریال دوران جوانی ام قد تمام خوشبختی های دنیا خوشبخت بودم…

یه معذرت خواهی بهت بدهکارم انسل آدامز…توی کویر طبقه بود که از پس ذهنم سر در آوردی…از پس یه سری خاطره و تصویر دور… همون وقتی که بین اون همه بلور نمک که مث لونه زنبور کنار هم منظم قرار گرفته بودن گم شدم…وقتی دراز کشیدم وسط یکی از اون شیش ضلعی ها و آسمون رو نگاه کردم و دور رو برم رو که تا چشم کار میکرد شیش ضلعی بود و آسمون بود و شیش ضلعی…و من یه نقطه شده بودم بین اون همه بلور منظم…یه نقطه بی اهمیت که بود و نبودش فرقی نمیکرد…آره همون جا بود که یادت افتادم…حتی اون صورت تپل پر مو یه لحظه اومد جلوی چشمم…یاد دوربین قطع بزرگت افتادم که توی کوه و کمر برف وبارون با خودت میبردی تا بتونی همونی رو که میبینی ثبت کنی بی کم و کاست …با همون عظمت و ابهت و من در مقابل به یه دوربین سفری بسنده کرده بودم …بی رو در واسی هیچ وقت عکس هات برام جذاب نبود…اگه کششی هم بود فقط بخاطر اون دوربین قطع بزرگ بود… برام معنی نداشت یکی راه بیوفته و از طبیعت بدون انسان بدون شی بدون جاندار عکس بگیره … هیچ وقت نمیفهمیدم چرا یه نفر باید انقدر به خودش زحمت بده تا بره و از ابر و باد و مه و خورشید و فلک عکس بگیره…اما اون روز توی اون کویری که تا چشم کار میکرد نمک بود و باد و آسمون کم کم داشتم میفهمیدم… آخه منم مقهور همون طبیعت شده بودم مقهور همون عظمت و مقهور ناتوانی و ناچیزی خودم…یاد اون صورت پر مو افتادم و اون دوربین قطع بزرگ و این بار لبخند صورتم رو پر کرد…چشمام رو بستم و گوش دادم به هو هوی باد ..یه ذره شدم توی یه دنیای بی انتها…عکس های تو پشت پلک های بسته م نشست …همون عکسهایی که تازه داشتم میفهمیدم بزرگترین حسی که میخواست منتقل کنه و من نفهمیده بودمش همین حسی بود که داشتم تجربه اش میکردم …یه معذرت خواهی بهت بدهکارم…

Image Hosting by Picoodle.com

 چه سری ایست در آبی آسمان  و سرخی خاکت 

که چون در هم تنیده میشوند آرامشی بیکران زاده میشود…

Image Hosting by Picoodle.com

برگشتم… کلاس های سی پی آر چند ماهیه اون چند ساعت نصفه نیمه ای رو که روزای بعد از کشیک میتونستم وصل بشم به اینترنت از من گرفته…باید زود بیام از اورژانس و بخوابم تا بتونم زود تر از شیفتم برم سر کلاس و بعدش دوباره بدو برم اورژانس…فکرم اینجا بود پیش این خونه جدید اما واقعا فرصت نشد…شایدم بد نشد:) مزه اش اینجوری بیشتره…دوری و دوستی:)…

فردا باز هم دارم میرم سفر…یه سفر هیجان انگیز…متفاوت…نه قطعا نه قله اورست رو میخوام فتح کنم نه قصد عزیمت به جنگل های آمازون رو دارم …میرم یه جایی در همین حوالی:-) ;-)

انقدر اینجا موندم انقدر پرسه زدم تا تونستم از اون صفحه یه دست نارنجی که 4 سال و خورده ای از زندگی من با دیدنش با خاطراتش پر شده بود دل بکنم…اومدم اینجا توی یه صفحه آبی- سفید توی یه صفحه ای که آرامش بیشتر از انرژِی توش حاکمه…شاید اگه این قالب دل منو نمیبرد هیچ وقت نمیتونستم از اون رنگ نارنجی دل بکنم…اینجا خیلی انتزاعی تره همه چیز خیلی مینیمال تر و خیلی آروم تر…هر چی هست یه شروع تازه است…تا چه قبول افتد و چه در نظر آید…

Blog Stats

  • 121,846 hits
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.