حس جالبیه نوشتن توی وبلاگی که خواننده نداره…مث داد زدن توی دشتی میمونه که تا چشم کار میکنه زمین خداست و هیچ تنابنده ای دیده نمیشه…صدایی هم اگه میاد صدای وزوز باده و بس…داد میزنی صدات رو میبری بالا و هر چه میخوهد دل تنگت میگی و مطمئنی که تا فرسنگ ها کسی صدات رو نمیشنوه…
وای خودم هم به وجد اومدم ازین توصیف … شیطونه میگه همینجوری اینجا بنویسم و لو ندم به کسی:))

4 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
30 سپتامبر 2007 در 6:11 ق.ظ.
غضنفر
اولشه قربونت! از این احساسات کلا اونا که وبلاگ عوض میکنن دارن. بعد از یه مدت همون آش و همون کاسه! ضمنا پس ما که میایم اینجا چی چی هستیم؟! هویچیم احیانا؟ شاید هم غضنفرها کلا حساب نمیشن!
10 اکتبر 2007 در 10:05 ب.ظ.
soorena
این احساسات عمیقه تر از اونیه که فکرش رو میکنی غضنفر جان:)
15 اکتبر 2007 در 11:07 ق.ظ.
fasletaze
من هم اول كه خانه و كاشانه رو ول كردم و اومدم به وبلاگ تازه دقيقا به خاطر همين حس نابش بود. اما فكر نمي كردم اينهمه مدت متروك باقي بمونم!! :)
28 ژانویه 2012 در 2:19 ق.ظ.
دشت خالی وبلاگستان فارسی « بازتاب نفس صبحدمان
[...] های من هیچ فرقی نکرده بعد 4 سال:) حتی توصیفاتم از حس هام. اینجا را بخوانید متوجه میشوید از چی حرف میزنم:) [...]