شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ سپتامبر 2007 هستید.

خب همینه دیگه کسی که توی 9 سالگی همراه مامان جانش بره فیلم هامون رو توی سینما ببینه در واقع تحمل کنه تا تموم بشه و یه کلمه هم ازش سر درنیاره فقط احساس کنه یه وظیفه فرهنگی رو به انجام رسونده همین میشه که الانم میشینه بوی انبه کال میبینه و هی سعی میکنه توصیفات آقای اسلامی رو پیش چشمش بیاره و دل خوش کنه که یه وظیفه فرهنگی خطیر رو به انجام رسونده…واقعا چقدر فیلم دیدن ها و کتاب خوندن ها و زندگی من جدیدا شده ادای وظایف فرهنگی م!

حس جالبیه نوشتن توی وبلاگی که خواننده نداره…مث داد زدن توی دشتی میمونه که تا چشم کار میکنه زمین خداست و هیچ تنابنده ای دیده نمیشه…صدایی هم اگه میاد صدای وزوز باده و بس…داد میزنی صدات رو میبری بالا و هر چه میخوهد دل تنگت میگی و مطمئنی که تا فرسنگ ها کسی صدات رو نمیشنوه…

وای خودم هم به وجد اومدم ازین توصیف … شیطونه میگه همینجوری اینجا بنویسم و لو ندم به کسی:))

تارکوفسکی

دارم سعی میکنم دل بکنم و بیام اینجا…همچنان دارم دور خودم میچرخم و سعی میکنم زودتر بار و بندیلم رو جمع کنم و بعد 4 سال و خورده ای از خونه قدیمیم اسباب کشی کنم وبیام اینجا…یه حس عجیبیه اینهمه پایبندی به سرویس های وطنی و الان سرخوردگی و اسباب کشی انگار حدیث نفس همه ایرانی هاست…بدتر از همه انگار حدیث نفس زندگی من داره میشه…

Blog Stats

  • 121,846 hits
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.