دستی به سر و روی وبلاگ خاک خورده ام میکشم…لینک ها را الک میکنم و برایم دردناک است که تعداد زیادی از آدمهایی که بخشی از لحظه های قشنگ زندگی ام را میساختند یا دیگر نمینویسند یا وبلاگشان پلمب شده و یا اگر هم مینویسند خیلی بندرت و بدتر از من نامرتب …انگار گرد مرده پاشیده باشند بر سر وبلاگستان فارسی…که خب دلایلش کم و بیش معلوم است…و یکی از آنها هم  میتواند نقش جناب زوکربرگ باشد…

اما هر چه هست حس غم انگیزی است…مثل اینست که توی دشتی خالی ایستاده باشی که جز هوهوی باد صدای هیچ جنبده ای نیست…هی صدا بزنی و صدا بزنی و فقط صدای خودت را بشنوی…صدای فریاد خودت را…

سی وی ام را که جمع و جور میکنم انگار آینه گرفته باشم مقابل خودم ,همه چیز را واضح میبینم…عیب و حسن را با هم…ازین شاخه به آن شاخه پریدن هایم هم حتی درش پیداست…دکتری که در قسمت علایقش همه چیز پیدا میشود…حتی یک فوق دیپلم آی تی که از دانشگاه علمی کاربردی گرفته ! و رویش نمیشود جایی عنوانش کند…یا همین وبلاگ نویسی اش وسینما و عکاسی  …اما از همه مهمتر  یک ویژگی است که پشت همه کارها پیداست… یک منِ امیدوارِ خوش بین که باور دارد دنیا میتواند جای بهتری باشد … و خب این همان چیزی است که  یک کار وقت گیر و حوصله سربری مثل نوشتن سی وی را هیجان انگیزو لذت بخش میکند. حداقل برای من:))

راستش  را بخواهید تازه دارم یک ور بقولی تابلوی وجودم را میبینم که هیچ وقت متوجه اش نشده بودم…انقدر که همیشه با من بوده …و آن ویژگی اینست که  من موجودی هستم که مدام  دورو برش را ارزیابی میکند و حسن و عیب ها را میبیند . وقتی به ایراد ها و کاستی ها رسید, مخصوصا آنجایی که پای آدمها وسط می آید و کیفیت زندگیشان ,غم عالم به دلش مینشیند…مدتی که گذشت و خوب غصه شان را خورد  میرسد به مرحله پذیرش  و سعی میکند قضیه را تجزیه تحلیل و ریشه یابی کند و دوره میافتد به دنبال یافتن یک راه حل مناسب …و اغلب هم راه حل های خوبی به ذهنش میرسد:)  و اگر بتواند از این مرحله هم فراتر میرود و سعی میکند پیه همه چیز را به تنش بمالد و راه حلش را به عمل بنشاند…و خب دروغ چرا اینطوری که به خودم نگاه میکنم میبینم چه برخورد پویا و جالب انگیزناکی با مسائل دارم:))

خلاصه  که این بزرگترین نکته ایست که  از بالا و پایین کردن هزار باره سی وی ام بدست آورده ام…سی وی ای که میخواهد فوق فوقش در دو سه صفحه  من را به آدمهایی معرفی کند که نه من را و نه دغدغه هایم را میشناسند و همین که ایرانیم خودش یک پوینت منفی بزرگ است احتمالا….

اما از من میشنوید سی وی آدمیزاد چیز هیجان انگیزی میتواند باشد اگر بخواهی که خودت را درش ببینی آنهم با دید  تحسین آمیز:)‏‏

بغض و شادی که قاطی هم میشوند یادم می آید که هیچ وقت نمیشود ایندو را برای من ِایرانی از هم تفکیک کرد…در شادترین لحظه ها هم همیشه چشمهایت از اشک تر میشود..همیشه بغضی هست که در آن اوج راه گلویت را ببندد…بغضی که انگار بخشی از هویتت شده …

ممنون اصغر فرهادی عزیز..ممنون…

گاهی فکر میکنم رفتارم سوتفاهم برانگیز است…رفتار سوتفاهم برانگیز به این معنی که آدمها تکلیفشان را با من نمیدانند گاهی…خودم را زیرو رو میکنم…دوست گ و گ هم نیست که بشود آینه ام و بگوید آهای تو همانی بودی که…خلاصه دست به دامن باد میشوم…دست به دامن باد شدن هم گاهی مثل نقش زدن بر آب میماند:) توضیح میدهم چرایی رفتارهایم را…مثال میزنم و او عصبانی میشود…به نظرش بیخود می آید اینجور فکر ها…اما برای من مهم است فیدبک آدمها و محیط…من در بده بستانی دائمی با آدمها بسر میبرم…هیچ وقت برای خودم زندگی نکرده ام…آنطوری که خیلی ها زندگی میکنند…همیشه آدمها مهم بوده اند و احساساتشان …از طرفی همیشه سعی کرده ام خط قرمز هایی داشته باشم…همیشه سعی کرده ام آدم باشم…بی قضاوت…و به خیلی از این مظاهر انسانی ام بالیده ام و زحمت کشیده ام برایشان…خب دوست گ و گ بعد از بیست و چند سالی که من را میشناسد خوب میفهمد معنی کارهایم را…از طرفی حق میدهم که خیلی ها نفهمند…چون آدمیزاد معمولا بیشتر از دیگران به خودش فکر میکند…اگر پای حرف کسی مینشیند یعنی لذت بخش است برایش اگر نمینشیند یعنی خوشایند نیست…کسی ظاهرا به احترام شخصیت انسانی کسی نمینشیند و گوش نمیدهد…حتی میشود اینطور گفت که تزویر میکنی و روراست نیستی…کلا آدمها برای رفتارهایشان همیشه نیم دوجین اقلا توجیه و دلیل دارند…
میگویم اینکه من به آدمها احترام میگذارم ,به آدم بودنشان, برای دیگرانی که دورو برم بودند تعبیرهای دیگری میشد…شاید هنوز هم بشود…اینکه وقتی کسی حرفی میزند من بی احترامی بدانم که رویم را برگردانم یا بین کلامش بدوم برای من معنی اش احترام به انسان است…اما میشود اینطور تعبیرش کرد که فلانی بدش هم نمیامد پای حرف این و آن بنشیند…و یا آب زیر کاه است…
سرم درد میکند…سرم از فکر کردن درد گرفته …فکرهایی که دور میخورند…راستش را بخواهید خصلت های انسانی خودم را دوست دارم …از سر عادت نیست…من امروز با دختر 18 ساله کم حرفی که  تند و بی ملاحظه دنیا را قضاوت میکرد فرق کرده ام…برایم دوست داشتن آدمها ارزشمند است…یکی دیدنشان…به یک چشم نگاه کردنشان … حاضر نیستم بخاطر تعبیر این و آن رویه ام را عوض کنم…فرقش فقط اینست که یکسری آدمها را مجبورم خط بزنم…دوستانم را مدام غربال کنم و در لایه های دورتر و دورتر بگذارم…حرف دلم را فقط به دو سه گوش محرمی بگویم و فکر کنم الباقی هر کاری هم بکنی باز چیزی برای گفتن دارند…و از ظن خودشان رفتارت را قضاوت میکنند…خلاصه که کاردنیا اینچنین است نازنین…

نشسته ام توی قسمت ساکت کتابخانه…که عبارت است از یک اتاقک شیشه ای با هوای دم کرده و اکسیژن کم که بهترین گزینه برای فرار از شلوغی شنبه هایی است که جماعت با عهد و عیالشان می آیند کتابخانه گردی…قاعدتا باید در این مکان بشدت ساکت مشغول درس خواندن باشم…هستم ولی از شدت سکوت است یا همان کمی اکسیژن یا قارو قور شکمم , که دخترک سر به هوای درونم آرام نمیگیرد و مدام حواسم را پرت میکند…این است که برای ساکت کردنش دوره افتاده ام به وب گردی و این است که سر از نوشتن در آورده ام…تجربه ثابت کرده تا با این دخترک سر به هوا درست صحبت نکنی دست از سرت بر نمیدارد…نمیشود هیچ جوره دست به سرش کرد وقتی بی حوصله میشود…خب حالا شما هم شاهد باشید که به حرفش گوش کرده ام و دارم مینویسم از زبان او…

( پیش خودمان باشد فعلا به امید یک ناهار خوش مزه مامان پز سرش را گرم کرده ام تا بعد:) )

صفحه‌ها

RSS بخوان!

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

a

Blog Stats

  • 119,650 hits