از صبح به دست راستم نگاه میکنم…چهار انگشتم را جمع میکنم جوری که انگار نباشند و بعد شستم را راست نگه میدارم…بی حرکت…به دست معیوبم نگاه میکنم و آن موهای طلایی و چشمهای درشت می آید جلوی چشمم…اسمش چه بود…نپرسیدم راستی…فرقی هم شاید نمیکند…آرزو…عسل…گیسو…
عروسک مو طلایی 18 ماهه در آغوش مادرش آرام گرفته…دست باند پیچی شده اش به اندازه دست چپش است…انگار نه انگار که اتفاقی , اتفاق هولناکی , آن بعد از ظهرنحس برسرش آمده باشد…
پرستار این چارج شب , مادر تمام عیاری است…سی و پنج سالش بیشتر نیست اما بیشتر از هر چیز , مادر بودنش است که به چشم می آید…مسلط است به اوضاع و خوب به کارش وارد است…شاید به خاطر همین تسلطش است که بی گفتگوهمراه جراح پلاستیک میرود توی اتاق تا پانسمان دست دخترک را باز کند…من ایستاده ام توی استیشن…هیچ وقت طاقت دیدن له شدگی و قطع شدگی و سوختگی را نداشته ام…شاید بخاطر همین هم هیچ وقت مریض های این قبیل گذارشان به شیفت های من نیفتاده باشد…پرستار کارکشته با صورت قرمز و چشمهای اشک آلود از اتاق بیرون میزند و پناه میبرد به استیشن…اشک امانش نمیدهد و ترسی هم از عیان کردن اشک هایش ندارد…سرک میکشم توی اتاق…چهار حفره خالی بجای چهار انگشت دخترک نگاهم میکنند…چهار حفره ای که تا ابد قرار است همانطور خالی بمانند و دنیا و آدمهایش را نگاه کنند…تو بگو شماتت کنند…
طولی نمیکشد که مریض تخت روبرو ناله اش بلند میشود…آنقدر گریه کرده که از حال میرود…زنی پنجاه و چند ساله است و مادر دختری نوجوان که کنار تختش ایستاده …خدمه خانم میدود و پرده دور تختش را میکشد…اکسیژن میگذارد و آرامش میکند…پرده را که کنار میزند صورتش سرخ است و اشک راه گرفته توی صورتش…
“- تو دیگه چرا گریه میکنی دختر خوب؟”
“- آخه دختر منم دور از جونش همین سنیه…بمیرم الهی…”
پرستار این چارج با غیظ نگاهش را به مادر جوان دخترک دوخته …انگار مجرمی را به چنگ آورده باشد…هنوز گریه میکند و میلرزد… زیر لب به زن جوان که گوشه ای کز کرده و دخترک را تکان میدهد بد وبیراه میگوید…دست راست دخترک را دوباره پانسمان کرده اند…مادر و پدر دخترک ناامیدانه جراح پلاستیک را -که دکتر معروفی است و کار دستش حرف ندارد- دنبال میکنند …و او که انگار جای همه آدمهای آن دور و بر حرف میزند بی مقدمه میگوید :”چطور میخواهین توی چشمهاش نگاه کنین؟وقتی بزرگ شد چی میخواین جوابش رو بدین؟”
دکتر تیر خلاص را زده است…زن جوان وا میرود…پهن میشود کف اورژانس و ضجه میزند …گویی آخرین دفاعش در دادگاه را بگوید رو به جمع از خودش دفاع میکند : “بخدا من نمیخواستم اینجوری بشه…ببینید چقدر دستاش ظریفه…من چرخ گوشت رو خاموش کرده بودم . خودش رفته زدتش به برق و دستش رو کرده…”گریه امانش نمیدهد…انگار بخواهد طلب بخشایش کند ملتمسانه نگاهش را میچرخاند توی صورت آدمها…
و من به بیرحمی آدمها نگاه میکنم…به بیرحمی سازنده چرخ گوشت که فکر دست های ظریف عروسک موطلایی را نکرده …به بیرحمی پدر و مادرهایی که چرخ گوشت خاموش را دم دست میگذارند و عین خیالشان هم نیست….به بیرحمی همه آدمهایی که آن دو موجود مستاصل و نگران را بی محاکمه محکوم میکنند و انگشت قضاوت گرشان را به سویشان نشانه میروند…
چهار انگشت آرزو برای همیشه رفته اند…جراح پلاستیک اگر بتواند فقط انگشت شستی بیحرکت را برایش نگه دارد که مانند مجسمه ای به چشمهایش زل بزند و خاطره آن بعد از ظهر نحس را هزارباره به خاطرش بیاورد…
دست راستم را مشت کرده ام و شست بی حرکتم را مستقیم نگه داشته ام…آن چهار حفره خالی رهایم نمیکنند…