برد نوش جانشان ما که بخیل نیستیم جانمان هم برای جنتلمن جماعت در میرود - شما که غریبه نیستید این جمله را از صمیم قلبمان گفتیم - و از شادی ملت ایران هم در پوستمان نمیگنجیم  اما چه کار کنیم دست خودمان نیست مدام روزهایی را میبینیم که همین تبریک های از صمیم قلب با چند باخت متوالی جایش را به نفرین و هو کردن میدهد.راستی این پارانویا که میگویند همین است ؟ یا حافظه تاریخی داشتن است؟ اصلا این علی دایی چه پدر کشتگی ای با ما دارد که مدام در مخیله ما رژه می رود؟:دی

نوشتن این طب نوشته ها حالم را سر جایش می آورد…هنوز هم وقتی یاد آن روزها می افتم و در موردشان مینویسم ناخود آگاه لبخند میزنم…آدمهایی که تا ابد در ذهنم می میمانند…مریض های دوست داشتنی من که دلم این روزها بدجوری هوایشان را کرده…

عصر خلوتی بود…تخت های اورژانس خالی بود و ملافه ها از تمییزی برق میزد…با پرستار ها نشسته بودیم به گپ زدن چیتوز موتوری میخوردیم و در بدر دنیال فلاسک چای میگشتیم تا با بیسکویت های خوشمزه تناول کنیم…سر حال بودم و سر کیف که خانمی حدودا 50 ساله با حمله آسم وارد اورژانس شد…در زمینه سرماخوردگی دچار حمله شده بود…پشت هم سرفه میکرد و نفسش بالا نمی آمد…انقدر سرفه ها شدید و پشت هم بود که ماسک اکسیژن روی صورتش بند نمیشد…عصر خلوتی بود و من فارغ از مریض های بدحال …به یاد دوران انترنی بالای سرش رفتم ماسک را روی سرش میزان کردم سر تختش را بالا آوردم و بالشی را پشت کمرش گذاشتم تا وضعیت نیمه نشسته پیدا کند…اسپری سالبوتامول را چند باری تکاندم و یادش دادم چطور هر بار که اسپری میزنم دم عمیق کند…هیدروکورتیزون و اتروونتش را هم گرفت و همچنان سرفه هایش ادامه داشت…پالس اکسی متر برایش آوردم…هر چند دقیقه ای بالای سرش میرفتم و حالش را میپرسیدم…سفتریاکسون برایش گذاشتم چون تب داشت و خلط سبز و از طرفی چون سرفه هایش ادامه داشت 30 سی سی برم هگزین دهانش گذاشتم…تزم در مورد خلط آور ها بود در دوز های بالا و خوب دستم آمده بود که دوزهای بالا چه سریع اثر میکند…سرفه اش بسرعت آرام شد…این وسط همسرش من را زیر نظر گرفته بود…چیزی نمیگفت…آخرین باری که معاینه اش کردم هنوز نفس هایش سنگین بود…به همسرش توضیح دادم که احتیاج به سرم دیگری دارد …معمولا درمان که طول میکشد مریض ها و همراه ها کلافه میشوند اما همسر این خانوم  در جواب شروع کرد به تعریف کردن از من…خدا خیرتون بده من تاحالا دکتری به دلسوزی شما ندیده بودم هر کاری صلاح میدونید انجام بدین…لبخندی زدم و گفتم اختیار دارین کاری نکردم…ته دلم میدانستم که آن روز خلوت عامل این همه رفت و آمد من شده وگرنه در شلوغی های اورژانس انقدر فرصت معاینه و بررسی پیدا نمیکردم … البته سرفه های پشت هم آن خانوم 50 ساله هم مزید علت شده بود…بعد از 4 ساعت بستری در اورژانس و ادامه دیسترس تنفسی بهتر دیدم مریض به بخش منتقل شود…باز هم به همسرش وضعیت را توضیح دادم و او در جواب دعا و ثنا را از سر گرفت و گفت هر چی شما دستور بدین:)… از اینکه بدون کوچکترین اعتراضی حرفم را قبول کرده بود خوشحال بودم…معمولا مریض ها به راحتی رضایت به بستری در بیمارستان نمیدهند… باز لبخندی زدم اینبار با رویی گشاده تر اختیار دارینی گفتم و رفتم…پرستار ها تعریف میکردند به همسر خانم 50 ساله که گفته بودند باید دارو برای بخش بگیرد سر و صدا راه انداخته بود که تا خانوم دکتر تایید نکند من دارو نمیگیرم…پرستار شیطان شیرازی میگفت :خوب طرفدار برای خودت جور کردی ها! گفتم چه طرفداری؟ گفت: آقاهه جوری در مورد تو حرف میزد انگار پیغمبر خدایی:))…خلوتی اورژانس بود یا نوستالژی های انترنی , آن روزها که هم پرستار بودم هم دکتر مریض ها و ناز و نواز ششان میکردم , هر چه بود آن عصر خلوت بیشتراز آنچه مستحقش بودم تحویلم گرفتند و عجیب چسبید :)

سرم از وقتی یادم می آید بوی قرمه سبزی میداده…باید از نزدیک لمسش کرده باشی تا بفهمی چه زجری است که هر کس گذارش به تو می افتد دماغش را بگیرد و راهش را کج کند…دیشب اما توی خواب و بیداری فکر بکری به ذهنم رسید…میخواهم امشب وقتی همه خوابیدند پنجره آشپزخانه را تا ته باز کنم و سرم را بگذارم روی لبه پنجره , همانجا که برای کفتر ها دانه میریزند, و فردا صبح علی الطلوع سراغش بروم…بی صدا سرم را بردارم و خوب روی تنه ام میزانش کنم…مطمئنم اگر کاملا هم بوی ناخوشایند برطرف نشده باشد اقلا برای مدتی قابل تحمل شده است : )…

بانو آرام چشمهایش را روی هم گذاشت و به خواب عمیقی فرو رفت…

صورتش آنطور که بعدها گفتند مثل ماه شب چهارده شده بود… گرد و سفید…و مثل فرشته ها نورانی… و لبخند شیرینی روی لبهایش جا خوش کرده بود…

خواب میدید…قشنگ ترین جای دنیا را…بانو دیگر نگران نبود…انگار از هر تعلقی رها شده بود…

دلشوره نداشت…فکر غذای سر اجاق هم نبود که کم نمک شده یا ته گرفته…به برادرزاده ها و بچه های قد و نیم قدشان هم فکر نمیکرد…حتی نگران نماز صبحش نبود که قضا شده یا نه…

بانو آرام بود…عجیب بی دغدغه و خوشحال…خواب شیرینی دیده بود…

چشمهایش را باز کرد و صاف نشست…موهای نقره ایش را شانه کرد…گیس کرد و با چارقد سفیدش پوشاند…جلیقه اش را روی پیرهن سفیدی که تا مچ پایش میرسید پوشید و با انگشتانی که دیگر سِر نبود دکمه ها یش را محکم کرد…بدون عینک چه خوب میدید…واضح و دقیق…دست برد سمت صندلی کنار تخت و چادر نمازی را که بوی تمیزی میداد برداشت و با دقت سر کرد…بانو ازتختش بلند شد…بی آنکه کسی را صدا کند…بی کمک آن چهار پایه ای که سالها مونس راه های رفته اش بود…راست ایستاد …دیگر کمرش دولا نبود…پاهایش درد نمیکرد…خودش را در آینه کوچک رومیزی تماشا کرد…زیبا ترین بانوی عالم شده بود…شوقی کودکانه در وجودش دوید…راهش را سمت در کج کرد… دستگیره در را چرخاند و خارج شد…

دیگر کسی آن بانوی سفید پوش را آن دور و بر ندید…او دیگر هیچ وقت در ازدحام روزها و آدمها گم نشد…

راهش را خوب بلد شده بود…

کاش میشد اشک هایم را بنویسم…

بزرگترهای فامیل که میروند چیزی از کودکی هایمان را با خود میبرند…تکه ای بزرگ از دوران سرخوشی و بی فکری کودکانه را…آرامش را هم با خود میبرند انگار و همه حس های آرام و بی دغدغه سالهای دور را…

چند سالم بود عمه مریم شاید 4 یا 5 سال…پسر دایی شیطان در حال بالا رفتن از آن پله های جلوی ساختمان پایش لیز خورد وشقیقه اش گرفت به تیزی پله آخر…کمی سرش خون آمد خواب آلود شد و رفت گوشه ای پیدا کرد و خوابید…آقا جان اما مثل سیر و سرکه میجوشید…آقا جان مریض زیاد دیده بود اما روی بچه ها و نوه هایش طور دیگری حساسیت داشت…مخصوصا روی من و پسر دایی که نوه های اول و دومش بودیم…من بی خبر از همه جا مسخره بازی در می آوردم از سر و کول آقا جان بالا میرفتم تا اخمش باز شود و نگرانی از چشمهایش پر بکشد…او اما تمام روز را که پسر دایی در خواب عمیقی فرو رفته بود نگران بود و روی پا بند نبود…به چند جا زنگ زده بود به خود دایی هم…میگفت ضربه مغزی نباشد…تو هم نگران بودی و مادر بزرگ هم…من مانده بودم بدون توجه بدون اینکه کسی نازم را بکشد و بدون هم بازی…آمدم سر وقتت…در آن اتاق کوچک کنار آشپزخانه…همان جا که معروف بود به اتاق تو…شروع کردم به نق زدن…مادر بزرگ در این مواقع تحویلم نمیگرفت…نمیخواست لوسم کند…آقا جان که همیشه نازم را میکشید انقدر نگران بود که نمیشد طرفش رفت…من ماندم و تو…عمه , عمه بهم کولی بده…قامتت آن روزها صاف بود دولا دولا راه نمیرفتی و جثه ات خیلی بزر گتر از این روزهایت بود…خانمی بودی تمام عیار…کلافه کولم کردی و غر زدی که : آخه من از پس تو بر نمیام دختر! یه وقت بیوفتی من چیکار کنم…نمیوفتم کولی بده کولی…با سماجت روی شانه هایت نشستم روی دو پا بلند شدی و هنوز پشتت راست نشده تعادلت را از دست دادی…من و تو به پشت نقش بر زمین شدیم…و تو افتادی کم و بیش روی من…تا به خودم آمدم صدای تو را شنیدم جیغت را…آی بچه مو کشتم آی بچه مو کشتم و رفتی سراغ آقاجان برادر بزرگتری که همیشه حلال مشکلاتت بود…چیزیم نشده بود کمی گریه کردم آنهم ار سر ترس و بلند شدم…قفسه سینه ام کوفته شده بود…کمی که گذشت دوباره شیطنت هایم را از سر گرفتم..پسر دایی کم کم از خواب بیدار شده بود سر کیف بود و با من همراهی میکرد…چه زلزله ای بودیم دو تایی…دوره افتادیم توی خانه و من طبق معمول دلقک بازی در آوردم…ادای تورا در می آوردم… دستم را روی سینه ام بالا و پایین میکردم و سینه میزدم و با لحنی کودکانه تکرار میکردم آی بچه مو کشتم آی بچه مو کشتم…میخندیدی و همه آن خانه درندشت غرق شادی شده بود…

یک ماه پیش بود انگار… برای مراسم آمده بودیم…تو نمیدانستی…خیلی وقت بود که دیگر کتاب هم نمیخواندی و اخبار نگاه نمیکردی…چشمهایت دیگر سو نداشت…ولی ذهنت همان ذهن پویای تحلیلی گری بود ک میشناختم…گفتی میرزا کوچک خان چه کار کرد؟ با تعجب نگاهت کردم …خب جنگید علیه رضا شاه…یاد نقاشی خودم افتادم سیاه قلمی که از میرزا کوچک خان کشیده بودم در 13 سالگی و عیدی به مادر بزرگ داده بودم همان که توی حال توی قابی کوچک جا خوش کرده بود…گفت همش همین؟ مگه تو نقاشی نکشیدی ازش…لپ هایم گل انداخت…خواستم بگم خانوادگی همه ایده آلیستین ها…اضافه کرد- در حال و هوای خودش بود- ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد …دل رمیده ما را انیس و مونس شد…آقاجانت وقتی شنید به دنیا آمدی این شعر رو خوند…بار ها و بارها گفته بودی برایم و خوانده بودی این شعر را…و شعرهایی را که خودت گفته بودی…هنوز ذهنت پر بود از شعر و داستان…هنوز اتاق خوابت پر کتاب بود…مدرسه نرفته بودی از آقاجان خواندن و نوشتن را یاد گرفته بودی و قرآن و گلستان و مثنوی را… دختر بودنت نگذاشته بود بیشتر و بیشتر بخوانی وبدانی…روز خداحافظی من و مامان و الف آمدیم سراغت…روبوسی کردیم و من که نفر آخر بودم گفتم خداحافظ عمه مریم و سفت بغلت کردم…چقدر نحیف و کوچک شده بودی…مثل بچه…با لحنی بچه گانه گفتی همه تون دارین میرین؟ من تنها میمونم که و شروع کردی به گریه کردن…ماتم برده بود…بلند شدی روی چهار پایه ات و گفتی :منو با خودتون ببرین من میترسم…بغض چنگ انداخت به گلویم…خواستم گریه کنم مثل آن روزها و در بغلت جا خوش کنم گفتم :نه عمه جون مامان بزرگ هست پیشتون و صدا زدم مامان…مامان آمد و مثل بچه ها بغلت کرد آرامت کرد و رفتیم…نمیدانستم آخرین دیدارمان خواهد بود عمه مریم آخرین دیدار…

دلم برای تو و همه آن روزها تنگ میشود…

عصر شلوغی بود…از آن روزها که از در و دیوار مریض بد حال نازل میشود و هر معده دردی سکته قلبی از آب در می آید و هر بچه تب داری تشنج میکند…همه تخت ها پر بودند و هر دو پرستار اورژانس مشغول پانسمان و بخیه و دارو دادن …من هم در بین مریض های سر پایی دوری میزدم توی اورژانس و مریض های بستری را سرکشی میکردم…بجز 4 تخت اورژانس تخت های اتاق پانسمان و اتاق بستری هم پر بود…در این گیر و دار ناگهان سر و صدایی از در ورودی بلند شد و در پی اش جوانی بیست و چند ساله قیصر وار دختر جوانی روی دست , وارد اورژانس شد…وحشت زده به سراغش رفتم…چی شده؟…برید کنار ایست قلبی پیدا کرده…دختر اما اشک میریخت و صدای هق هقش اورژانس را برداشته بود…تخت سی پی آر تنها تخت خالی موجود بود …بذارش اینجا…با خودم میگویم این وسط فقط مریض conversion کم داشتیم … دختر هنوز روی تخت آرام نگرفته مرد جوان در نقش منجی ظاهر میشود روی قفسه سینه اش خم میشود و شروع میکند به ماساژ دادن…مبهوت نگاهش میکنم…چند لحظه ای میگذرد تا بخودم می آیم…آقای عزیز ولش کن قلبش مشکلی نداره بذار من ببینم مشکلش چیه…گوشش بدهکار نیست …روی قفسه سینه دختر بالا و پایین میشود و هر از گاهی تنفس دهان به دهان میدهد…میگوید : نه این ایست قلبی پیدا کرده من میدونم…دختر هق هق گریه میکند…تکرار میکنم ولش کن و عکس العملی نمی بینم…وحشت میکنم …دنده هایش نشکند… ظاهرا داد میزنم شاید هم جیغ و بازویش را با دستم نگه میدارم مگه نمیشنوی ؟میگم ولش کن دنده هاشو شکستی ! …اینبار مریض را رها میکند…از عصبانیت گونه هایم گل انداخته…پرستار وسواسی خودش را میرساند…یه پرومتازین براش بزن یه لاین هم بگیر همراهش داشت احیاش میکرد چیزی نمونده بود دنده هاشو بشکنه …و چشم غره ای به مرد جوانی که آن گوشه ایستاده میروم…پرومتازین را مینویسم و دست مرد جوان میدهم کمی دور تر که میشوم دوباره میرود روی تخت سی پی آر و ماساژ کذایی را شروع میکند…وقتی بالای سرش می رسم خودش را جمع میکند…با لحن تهدید آمیزی میگویم: اگه یه دفعه دیگه ببینم طرف این خانوم اومدی و داری ماساژش میدی میگم نگهبان از اورژانس بیرونت کنه…جثه کوچک من با صورت گل انداخته و پسر قد بلند …عجیب از لحن صدایم حساب میبرد و دارو را می آورد…پرومتازین را زده نزده دختر جوان هق هقش بند آمده و به خنده تبدیل شده…توجه شوهرش را جلب کرده و همین کفایت میکند…ربع ساعتی بعد برای سرکشی به مریض ها میروم پرده را که کنار میزنم مرد جوان خبر دار کنار دیوار می ایستد مثل بچه هایی که کار بدی کرده باشند …دلم نرم میشود مثل پسر بچه ای شیطان با گردن کج به نظرم می آید میخواهم چیزی برای دلجویی اش بگویم اما هنوز عصبانیتم نخوابیده …درگیر احساسی متضاد,  ترجیح میدهم جدیتم را حفظ کنم و حرفی نزنم …سراغ دختر جوان میروم و حالش را میپرسم… خوش و بشی میکنیم و میگوید که خوبِ خوب است…خیالم راحت شده…به پرستار وسواسی میگویم سرمش که تمام شد برود او کنارم میکشد و میگوید مرد جوان چند باری سراغ همسرش را از او گرفته و وقتی ارجاعش داده ام به تو اضافه کرده: دکترتون که انقد بد خلاقه آدم جرات نمیکنه ازش چیزی بپرسه…میخندم…بعد از بدو بدو های این چند ساعت و مریض های بدحال حسابی از یاد آوری بد اخلاقی های خودم و سی پی آر مرد جوان حالم جا آمده…پس حسابی ترسیده بود آخی:) و لبخند رضایتی صورتم را پر میکند…تازه شانس آورد کتکش نزدم…مریض های conversional disorder یا همانها که ناخود آگاه از جسمشان برای حرف های نگفته و جلب توجه استفاده میکنند انرژی زیادی میگیرند…همراه های نگرانی دارند که روی پا بند نیستند وحشت کرده اند و هر چه توضیح میدهی که مریض در شرف مرگ نیست به خرجشان نمیرود…این دختر جوان هم از همان ها بود…مدتی گذشت… من سرم به پرونده های ننوشته ام گرم بود که صدایی مردانه از استیشن پرستاری توجهم را جلب کرد…ببخشید خانوم ما یه مریض داشیتم که با ایست قلبی! توی اورژانس بستری شده میشه بگین کجاست من از اقوامشون هستم…من و پرستار وسواسی با شنیدن ایست قلبی چند سانتی از جا پریدیم و وقتی فهمیدیم منظور همان زن جوان بوده نفسی به راحتی کشیدیم چشمکی به هم زدیم و لبخند شیطنت آمیزی رد و بدل کردیم…به پرستار وسواسی زیر لب گفتم :از حق نگذریم بینوا خوب ماساژ میداد. تنفس دهان به دهان هم بلد بود. البته آرنجشو موقع ماساژ دادن خم میکرد که قابل اغماضه …حیف عصبانیم کرد وگرنه شاید میزد به کله م و سی پی آر رو اصولی بهش آموزش میدادم :)

غرفه ناشران عمومی .تهران. اردیبهشت 87:

[...ایران باستان در یک نگاه. عکسهای ایران باستان. لعبت. سینوهه پزشک مخصوص فرعون.سری کامل پائولو کوئیلو در قطع جیبی. شل سیلور استاین. دیوان فروغ فرخ زاد در قطع جیبی. چه کسی پنیر مرا جابجا کرد. چطور در آیینه لبخند بزنیم تا دنیا برویمان بخندد.هزار خورشید تابان ترجمه جدید. رازهای زناشویی.اسطوره های هندی.صد و یک راهکار برای مقابله با جوش جوانی. آشپزی در سه سوت. پائولو کوئیلو با جلد گالینور. راز شاد زیستن.حافظ جیبی.اشعار سهراب سپهری.زنان ونوسی و مردان مریخی.ترجمه های گیتی خوشدل.عکسهای دوران قاجار. لطایفی از پادشان ایران.اسطوره های یونانی.پیامبر و دیوانه با ترجمه جدید.آقا ابراهیم و گلهای کتابش. کتاب های دکتر شریعتی با چاپ مرغوب.زندگی زیباست.دیوان حافظ.دفترچه یادداشت با شعر های فروغ فرخزاد.هزار خورشید تابان . شعرهای شل سیلور استاین همراه با ترجمه انگلیسی. گذری بر ایران باستان.دیوان فروغ فرخزاد.هزارمین ترجمه از صد سال تنهایی مارکز رسید. کتاب های دکتر شریعتی سری جیبی.راهکار های موفقیت. زنان ونوسی+ مردان مریخی= فرزندان بهشتی.بادبادک باز ترجمه جدید.سری جیبی کتابهای جبران خلیل جبران. آنچه زنان باید از مردان بدانند. تغذیه سالم. آشپزی سریع. ایران باستان با جلد گالینور...]

بسی مزه چای سبز و پلوی شما خوب بود جناب اوزو…همچنین از صحنه های پر جنب و جوش و دیالوگ های طنازانه متفاوت شما بسیار لذت بردیم و کیفمان کوک شد …و از شما چه پنهان یک دل نه صد دل عاشق خلق و خوی بی سر و صدا و آقا منشانه آقای ساتاکه شدیم…هرچند نیک میدانیم در عالم واقعیت آقای ساتاکه جماعت وجود خارجی ندارد…:دی

لبخند های مصنوعی…حرفهای مصنوعی…شادی های مصنوعی…

منِ این روزها…

ب.ت: چقدر مرز شادی و غم باریک میشود اگر چند تایی دوست مهربان دور و برت داشته باشی…:*

برگه‌ها

Blog Stats

  • 23,069 hits